باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

پند پیر دانا

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

منتشر شده در فصل‌نامه‌ی «حرفه:هنرمند» شماره‌ی ۴۰، زمستان ۱۳۹۰، صص ۹۸-۹۹.

ایمان افسریان در مقاله‌ی «جوانان سعادتمند» در شماره‌ی ۳۹ حرفه:هنرمند طرحی روشن از تاریخ هنر ایران در دهه‌ی گذشته ترسیم می‌‌کند. داستان این هنر را تعریف می‌کند و می‌کوشد نحوه‌ی شکل‌گیری تاریخی آن را توضیح بدهد و به شکل‌گیری چیزی می‌پردازد که می‌توان آن را به معنی خاص کلمه «هنر معاصر ایران» نامید. (قبلاً آن را Contemporary Art نامیده بود.) افسریان از اواسط متن کم‌کم روشن می‌کند که با نوع مشخصی از هنر روبروییم که هرچند نتیجه‌ی شرایط و ادامه‌ی گذشته بوده، نوعی گسست را نمایندگی می‌کند و چیز متفاوتی است. و می‌خواسته که متفاوت بشود. این «چیز»، نه تنها در فرم و محتوا تغییر کرده (تغییرات سبکی و مضمونی تشریح می‌شوند) هنرمندان‌اش هم متفاو‌ت‌اند؛ هنر یک نسل به‌خصوص است: هنر جوانان سعادتمندی که دیگر مشتاق پند پیر دانا نیستند و برای این کار دلایل خودشان را دارند؛ دلایلی که در کنار عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی با ابزارهای تئوریک مختلفی توضیح داده می‌شود: شکل‌های مختلف سرمایه (بوردیو)، روان‌شناسی کودک و شکل‌گیری هویت (با استناد به بوکولا)، روان‌شناسی رشد (با استناد به کاپلان)، روان‌شناسی اجتماعی (سوپراگوی فرویدی)، نظریه‌ی قدرت (فوکو) و غیره. پای روان‌شناسی بیشتر به جهت تحلیل جوانان سعادتمند از زاویه‌ی دید خودشان به میان می‌آید و گرنه تنها استدلال مقاله نیست.

شرح گویای افسریان از هنر معاصر ایران، از مجموعه فرض‌هایی سود می‌برد که برخی بیشتر و برخی کمتر بسط داده می‌شوند؛ برخی مستدل شده و برخی مفروض گرفته می‌شوند. حتا اگر برخی از این پیش‌فرض‌ها هم نادرست باشد باز حرف‌ اصلی این مقاله وامدار این استدلال‌ها نیست. چارچوب‌های تئوریک به کار رفته بیشتر ابزار بیان‌اند و نباید چندان نگران حقانیت‌شان بود، با این حال گمان می‌کنم بر احکامی که جابه‌جا در طول نوشته به چشم می‌خورد به عنوان رویکرد چند انتقاد وارد است و سعی می‌کنم آن‌ها را بررسی کنم.

این رویکرد به هنر معاصر ایران چند پیش‌فرض تلویحی دارد. یکم، هنر معاصر نوعی «واکنش» است نه کنش؛ دوم، این واکنش شکل‌و‌شمایل و سازوکار خود را از جهان معاصر «اقتباس» کرده بی‌آن‌که با آن معاصر یا هم‌جنس آن باشد. اقتباس، دلایل اقتصادی و روان‌شناختی خودش را دارد که در متن توضیح داده شده. سوم، هرچند این گرایش پوسته‌ی پسامدرن بر خود می‌کشد (بی‌اعتقادی به ابرروایت‌ها، به ممارست در آموزش، به استادکاری و …) اساساً امتداد همان تفکر تجددخواهانه‌‌ی قدیمی است که تاریخ فرهنگ و هنر ایران دهه‌هاست تجربه‌اش را دارد: دنبال زمان دویدن، کوک کردن مداوم ساعتی خواب رفته، زیستن به «ساعت دیگری». نویسنده تناقضات سیاست‌های هویت‌خواهانه را برمی‌شمارد اما بی‌هویتی به‌اصطلاح پسامدرن را هم راه چاره نمی‌داند. بی‌چیزیِ مشهود در این جغرافیا، همان بی‌چیزی مدرن نیست: نوعی بی‌همه‌چیزیِ این‌جایی است! آن‌چه هنر «مفهومی» نامیده بودند بیش از آن‌ که «کانسپچوال» باشد خصلتی معنوی-این‌جایی داشت؛ آن‌چه هنر «کیچ» می‌خوانند در عمل نوعی سرباز زدن از ایدئولوژی‌های تحمیلی است و گریختن به فضایی که بیشتر نامدرن است تا پست‌مدرن: پسامدرنی که تبلیغ می‌شود سرابی ناشناخته و خودانگاشته است که دسترس‌پذیر نیست. افسریان درباره‌ی غرب موعود قضاوتی نمی‌کند، پایش را به میان نمی‌کشد: غرب هرچه باشد اکنون این‌جا نیست و درآینده هم نخواهد بود. فرد با هر سرعتی بدود به کاروان نمی‌رسد. در یک کلام، این جوانان سعادتمند به همان اندازه پست‌مدرن‌اند که هنرمندان پیش از انقلاب مدرن بودند. بلکه کمتر. به همان‌اندازه هم نسبت به غرب توهم و از آن فاصله دارند. بلکه بیشتر. و به‌جای این‌که این پدیده را با واژگانی «معاصر» توضیح دهیم باید با لغاتی «این‌جایی» بیان‌اش کرد. مسئله ساده‌تر و زمینی‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. اشیاء از آن‌چه در آینه‌ی تئوری می‌بینید به شما نزدیک‌ترند.

در این پیش‌فرض‌ها هم حرف حق هست، هم خطرهای نظری و هم بی‌انصافی. نخست این‌که: معلوم نیست اساساً زیستن به ساعت خویشتن ممکن باشد. یا اگر دیروز ممکن بوده امروز هم ممکن باشد. شاید اساساً این دغدغه‌ی معاصر بودن، ناشی از این ناممکن شدن باشد. شاید دلیل به کار بردن این چارچوب‌های پست‌مدرن بوردیویی، فوکویی، لکانی و امثالهم در مخالفت با پسامدرنیسم ناشی از همین عدم امکان باشد. دوم این‌‌که: شاید پرداختن به غرب، برای شناخت این ساعت به خواب رفته لازم باشد. شاید راه‌انداختن این ساعت نیازمند شناختن تصویری بزرگتر باشد. سوم این‌که: شاید غرب، واقعاً به تصویر کج‌و‌معوج سراب شباهت داشته باشد. تصویر و واقعیت یکی نیستند اما شاید شبیه باشند. شاید یکی به دیگری راه ببرد. شاید اگر نگاهمان را برنگیریم بتوان اعوجاج تصویر را به‌تدریج کاهش داد. چهارم این‌که: شاید غرب آن‌قدرها هم دیگری نباشد. پنجم این‌که: شاید به صورتی متقارن، به‌جا باشد که ما هم از غرب با واژگانی «آن‌جایی» حرف بزنیم. ششم این‌که: شاید وضعیت چنان باشد که ما نیاز داشته باشیم از او حرف بزنیم و او نیاز نداشته باشد از ما حرف بزند. هفتم این‌که: ساعت زمان را نمی‌سازد، آن را می‌سنجد. آن را هل نمی‌دهد. شاید واقعاً زمان طور دیگری بر ما می‌گذرد و قضیه این است که سعادتمندان انگیزه‌شان را برای کوک کردن ساعتی که زمان را درست نشان نمی‌دهد از دست‌ داده‌اند. شاید سرعت عبور درختان از کنار پنجره‌، تنها راه سنجش سرعت باشد. شاید چیزی به نام سرعت واقعی در کار نباشد. شاید در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که بدون دیگری نمی‌شود زیست. شاید دلیل شتاب غرب این باشد که منظومه‌ای از ملت‌هایی است که مرتباً از یکدیگر پیشی می‌گیرند برخلاف کشورهایی چون ما، که از دیدن سکون یکدیگر آرام می‌گیریم. هفتم این‌که: شاید روان‌شناسی پیردانا این باشد که می‌خواهد دل‌اش آرام بگیرد که لازم نیست بدود؛ هشتم این‌که: شاید نه از روی حسادت یا چشم‌هم‌چشمی، بلکه به خاطر پیوند روزافزون‌مان با دیگری است که ناگزیر از سنجیدن خود با او شده‌ایم. شاید علاوه بر ما، دیگران هم به صورتی روزافزون بر تاریخ و زمان ما فشار می‌آورند و ناگزیر از در نظر گرفتن زمان ایشان شده‌ایم. نهم این‌که: شاید مشکل از بیان جوانان سعادتمند نباشد. شاید مشکل از امکان بیان باشد. برای همگان، پیر و جوان. دهم این‌که: شاید هنر امروز ایران همین باشد؛ شاید ایران از این پس چیزی جز همین نسل نباشد. شاید این نسل قبل است که پیش از انقراض‌ منقضی شده. شاید نسبت هنرمندان امروز و دیروز، همان نسبت نویسندگان دهه‌ی چهل و پیش از آن باشد. شاید این موج «خزنده» و این «توده‌های مذاب»، ‌اهمیت‌‌شان نه در تعداد و جمعیت و سرخوردگی و بازار، بلکه در این است که توانسته‌اند زمانه‌‌شان را غصب کنند. آن‌چه غصب می‌شود بعداً از آن خود می‌شود. بعداً نمی‌توان گفت که ناحق بوده. هنگامی که کودک والد شد، کسی پرخاش‌های نوجوانی‌اش را به خاطرش نمی‌آورد. هنگامی که هنر فرزندی زایید که برپا ایستاد، اگر برپا ایستاد، دیگر نمی‌توان رابطه‌ی نامشروع‌اش را به رخ‌اش کشید. یازدهم این‌که: با هر نوزادی چه کثافت‌ها که به جهان نمی‌آید! دوازدهم این‌که: شاید این هم جزئی از توهم سراب است (و البته مدرنیستی) که دادای این‌جا را غیر از دادای آن‌جا می‌دانیم و برای «پرخاش» هم درجات فرهنگی قائل می‌شویم. دوازدهم این‌که: شاید علاج این بیماری، قند آمیخته با گل نباشد. شاید اشتباه باشد که هنر یک «نسل» (نه بخشی از ایشان را) در این خلاصه کنیم که از جیب بیگانه خرج می‌کند و به چشم او می‌فروشد؛ همان‌طور که انصاف نبود درباره‌ی بهمن محصص یا هدایت این را بگویند. سیزدهم (که هیچ عددی از آن بدتر نیست) این‌که: شاید تهمت غرب‌زدگی به اندازه‌ی اتهام تجددگرایی قدیمی باشد.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها