باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

حقِ مدگرایی،‌حقِ معاصریت

۲۵ دی ۱۳۸۹

 ۱.

جلو سینما ایستاده‌ام. از ظاهرش نمی‌توان فهمید که بیست سال است تعطیل شده. دستانم را دو سوی صورتم گرفته‌ام و به داخل نگاه می‌کنم. چیزهای اندکی که به چشم می‌آید کنجکاوی را ارضاء نمی‌کند، بیشترش می‌کند. پله‌‌ی نیم‌دایره‌ای فاخری به بالا می‌پیچد. چند گیشه‌ی غبار گرفته و تعطیل. باقی در تاریکی. قاب‌های طلایی و ظریف در. همه‌چیز آلامد بوده است. آلامُدِ کی؟ به هر حال، آلامد. چیزی که با پیروی از مد تولید می‌شود اشتیاق‌اش را به مد در خود حفظ می‌کند. بر روی شیشه‌های ورودی با رنگ نوشته شده: «بیلیاردباز،‌ با بازی پل نیومن». نمی‌‌توان فهمید اکران هفته‌ی گذشته بوده است یا سه‌دهه‌ی پیش. آن‌طرف‌تر با رنگ‌های موقتی که سال‌ها دوام آورده‌اند نوشته شده: «لژ خانوادگی». به راحتی می‌شد از روی شیشه پاک‌اش کرد. هیچ‌چیز نوستالژیکی در فضا نیست. شاید استثنائاً در این ساعت تعطیل است. نه شیشه‌ای شکسته، نه چیزی ویران شده. آخرین باری که این در گشوده شد کی بود؟ میدان ثریا، میدان گرگان،‌ میدان نامجو.

 ۲.

مهم‌ترین مسئله‌ی فرهنگی ما این شده که معاصر نیستیم. معاصر با چه کسی؟ یا چه عصری؟ «عصر» را چه کسی تعیین می‌کند؟ «اکنون» از آنِ کیست؟ ما با جهان معاصر نیستیم. و جهان یک چیز نیست؛ شبکه‌ی درهم‌پیوسته‌ای بوده است و شده است: ارتعاشی در گوشه‌ای از آن گوشه‌ای دیگر را می‌لرزاند. می‌گوییم هیچ‌چیز ما را نمی‌لرزاند. مستقلیم. در معنایی مثبت؟

 ۳.

زمانی بود که غرب‌زده بودیم. بعد خودمان شدیم. بد بودیم، خوب شدیم. ما به فضاحت دوبی و شارجه نیستیم، به فضاحت خودمان هستیم. به فضاحت خود شدیم. از اصل خود دور مانده بودیم به اصل خود بازگشتیم. اصل نداشتیم، اصلی برای خود ساختیم.

 ۴.

آن که سعی می‌کند معاصر باشد از اصالت خود دور می‌افتد. اصالت نیازی روانی است: نیازْ واقعی است؟ آن‌که می‌کوشد معاصر باشد نگاهش همزمان به خود و دیگران است. به فکر وضعیت است در قیاس با چیزی دیگر. آن‌که سعی می‌کند معاصر باشد ممکن است در دام مُد بیفتد. مد چیست؟ چیزی است که ‌اکثریت کسانی که به اکنون می‌اندیشند می‌خواهند در نظر دیگران زندگی و بیان‌اش کنند. آن‌چه اکثریت از اکنون درمی‌یابد معنای دموکراتیکِ اکنون نیست؟ آن که می‌کوشد معاصر باشد جز در دام افتادن چه چاره‌ای دارد؟‌ و می‌خواهد که در دام بیفتد. جز دموکراتیک بودن چه چاره‌ای دارد؟ اکثریت می‌خواهند در نظر دیگران منحصربه‌فرد باشند و براثر این خواست، منحصر‌به‌جمع می‌شوند. آن که می‌خواهد معاصر باشد خواستِ در دام افتادن دارد. خواستِ در دام افتادن خواستِ آزادی است؟‌ آزادی جز به اختیار خویشتن در دام افتادن است؟ این غیرتِ بازداشتن دیگران از به دام افتادن از کجا می‌آید؟

 ۵.

جهانِ فرهنگ، جهانِ انسانی، شبکه‌ای از زمان‌مندی‌هاست توزیع شده در مکان‌. زمان بر همگان به یکسان نمی‌گذرد. جهان مجموعه‌ای از تاریخ‌مندی‌هاست. با فرض یکسان بودنِ زمان‌مندی‌ها، معاصریت معنایی نمی‌داشت. همواره می‌توان به معاصر بودن، به آن‌چه یک عصر را می‌سازد پشت کرد. می‌توان معاصر نبود و گرنه معاصریت بی‌معنا می‌شد. عصر، میانگینِ زمان‌مندی‌های گوناگون در یک دوران نیست،‌ زمان‌مندی آن‌هاست که جهان را می‌سازند، تاریخ‌مندی‌ آن‌هایی که زمان‌شان به دیگران نشت می‌کند،‌ که زمان را صادر می‌کنند، آن‌هایی که زمان، زمانه و تاریخ را می‌سازند. بی‌خبر ماندن از آن‌که در افق پیش می‌رود،‌ از آن‌که خبر می‌آورد، بی‌خبر ماندن از خبر است. ما با آن‌که ما را می‌سازد معاصر نیستیم. مستقل نیستیم. در خیابان بر زمین می‌نشینیم تا استقلال خود را به نمایش بگذاریم. اما کسی برای دلجویی از ما بازنمی‌ایستد. آنگاه باید با گام‌های بلندتر و بااضطراب بدویم.

 ۶.

هنرمند خبر می‌آورد. گوش می‌گذارد. از طریق ساحتِ محسوسات، گوش به زنگ لرزه‌های جهانِ دیگری است. از ارتعاش ریل، وجود قطار را پیشگویی می‌کند. هنرمند به فرم زندگی خود و دیگران نگاه می‌کند. هنرمند ظاهر را لحاظ می‌کند. ظاهر را زمانه می‌سازد. هنرمند ظاهر می‌سازد. ظاهر لزوماً پوسته نیست. پوسته لزوماً نازک نیست. همواره استخوانی در کار نیست. گاهی فلسفه کاردی در استخوان است. گاهی فلسفه،‌ تأملی عمیق در ظاهر است.

 ۷.

آن‌چه ظهور می‌یابد در ظاهر تجلی می‌کند. منع مُد،‌ منعِ امر نوست. منعِ بدعت و امر بدیع. امر نو، مازادی خجسته نیست که از بختیاری بر فرد یا گروه نازل ‌می‌شود. نیازی است که موجودی که پایه‌اش بر شدن باشد از آن ناگزیر است. آن که باید بپاید می‌زاید. منعِ زاییدن غریب است،‌ غریب‌تر از هر منع دیگر. نوگرایی حق است، معاصر بودن حق است، مدگرایی حق، در انسانی‌ترین معنای کلمه.

 ۸.  

ما مکانی هستیم شاخص به ناهمزمانی‌اش با جهان، آنان که جهان را می‌سازند. زمان را رویدادها می‌سازد. زمان را به مقیاس رویدادها می‌توان اندازه گرفت. زمان همواره زمانِ میان دو رویداد است، زمان میان دوبار فشردن دکمه‌ی زمان‌سنج. ما از رویدادها روی ‌گرداندیم تا زمان بر ما نگذرد. ما مکانی شدیم شاخص به این‌که اتفاقی در آن روی نمی‌دهد. شاید طنز نهفته در وضعیت این باشد که آن‌که از اتفاق روی می‌گرداند زمانه روی او را برخواهد گرداند. 

 ۹.

ما آنان را که مدگرا بودند متهم به توزیع نابرابر زمان‌مندی در مکان کردیم. شاید این ما بودیم که نمی‌توانستیم تکثر زمان‌مندی‌ها را بپذیریم. عدالتِ زمان را اجرا کردیم، زمان را یکسان کردیم و در دام مکان افتادیم. ما ماندیم و وادی‌ای که زمان بر آن نمی‌گذشت. پیروزی جغرافیا بر تاریخ.

 ۱۰.

آن‌چه زمانی مد بود واقعیت یافته است. استخوان به تدریج کارد را در برگرفته است. شاید می‌شد نرم‌تر بود. هنوز هم می‌توان درهای سینما را گشود. در آن سینمایی که من به درون‌اش می‌نگریستم هیچ‌چیز نامطبوعی وجود نداشت،‌ هنوز هم ساختمان زیبایی است، راه نیست، حق است،‌ آزادی انتخاب است نه یک باید، آن ساختمان نشانه‌ی شیفتگی‌ای بود که دیگر اسباب سرشکستگی نیست، اکنون برای همگان آلامد است. نازمان‌مندی را برنتافتیم، نازمان‌مندی‌ای که از معاصریت ناشی شده بود، از نگریستن به خود،‌ از دیدنی شدن آن‌چه همواره ضعف بود و شکاف و گسست. آن تناقض غریب را تاب نیاوردیم. شاید به نفع‌مان می‌بود گذشته‌گرایی یا  تاریخی‌گری را به نفع معاصریت مسکوت بگذاریم. آن‌چه از دست دادیم حقی بود که از خود سلب کردیم. حق مدگرایی، حقِ خواستِ همچون دیگری بودن، دیگری‌ای که برمی‌گزینم، که برای خودِ دیگری نامتصور است، به‌سانِ دیگری متفاوت بودن،‌ دیگری منحصر‌به‌فرد، آن‌که جهان را می‌سازد. این حق است،‌ هرچند از اصالت‌به‌دور. در طرفِ بی‌اصل و نسب‌ها را گرفتن، لذتی انسانی و اخلاقی هست که فراموش‌ نمی‌کنم. در بی‌اصل و نسب بودن و به اختیار برگزیدن لذتی عمیق هست. لذتی که می‌تواند بدل به وظیفه شود.

 ۱۱.

لباس‌ها بسیارند و هرکس برای پوشیدن‌ یا نپوشیدن‌شان دلیلی دارد. آن‌کس که جهان را می‌سازد به شیوه‌ای این کار را می‌کند و برای این شیوه‌اش دلیلی دارد. دلایلی از سر ِ‌توانایی و محدودیت‌هایی برای توانایی‌اش. معاصر بودن با او معاصر بودن با توانایی است، با شیوه‌هایی که او را توانا ساخته است. معاصر بودن خواستِ آشنایی با محدودیت‌ها و  توانایی‌هاست، خواستِ شناختِ مرزهای امکان.

 ۱۲.

معاصریت: امکان زمان اما فارغ از مکان.

 

چاپ شده در: مجله‌‌ی هنر فردا، شماره‌ی اول، بهار ۱۳۸۹، صص ۱۱۶-۱۱۹.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها