باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

فروکشیدن هویت، برکشیدن هیچ

۲۵ دی ۱۳۸۹

۱.

از من دعوت شده که اگر مایل هستم در مورد شماره‌ی پیشین جوابیه بنویسم. مایل هستم. اما شخصاً کسانی را ستایش می‌کنم که باعث می‌شوند دیگران برایشان جوابیه بنویسند. مثل نویسندگان شماره‌ی پیشین. تحریک دیگران به جوابیه‌ی نوشتن کار فوق‌العاده‌ای است.

 ۲.

کسانی را دیده‌ام که فکر می‌کنند بهشان توهین شده. بعضی‌ها شخصاً توهین‌آمیزند. به‌خصوص وقتی اسم ببری توهین می‌شود. باید همیشه بگویی فلان دسته از چیزها فلان طور است. ولی درباره‌ی فلان چیز نباید حرف بزنی. نقد اساساً به نظرشان فحش می‌آید. چهره‌ی منتقد را که می‌بینند، حتا از دور، بهشان توهین می‌شود. رنگ چهره‌شان برمی‌گردد. تجربه نشان داده که محضر هنرمندان بسیار مطبوع است، از هر قشر دیگری مطبوع‌تر، اما باید در حضورشان راجع به دیگران حرف زد تا مطبوع بماند. دوست هنرمندی داریم که همیشه راجع به مادر سایر هنرمندان صحبت می‌کند. و محضرش مطبوع است.

 ۳.

شماره‌ی پیشین نمونه‌ی بسیار خوبی از کار مطبوعاتی است. اسطقس برخی نوشته‌‌ها محکم بود و برخی نویسنده‌ها هم گام‌به‌گام جای پایشان را محکم کرده و جلو رفته بودند. و به سمت‌های دیگر. مشکل مطبوعاتی نداشت، با محتوای حرف‌ها نمی‌شد موافقت کرد.

 ۴.

روی جلد مجله بسیار زیرکانه است. با این هیچ می‌شود به بیش از یک میلیون نفر غذا داد. هیچ بسیار گرانی است. و ضمناً چون فارسی است این‌قدر می‌ارزد. اگر nothing بود زیاد نمی‌ارزید اما چون هیچ است برای خودش something است.

 ۵.

اما ضمناً شاید فراموش کرده‌اند که بسیار زیباست. بسیار زیبا. بسیار زیبا. تناولی واقعاً می‌ارزد. چه‌قدرش را دیگران تعیین می‌کنند. اما دلمان نمی‌سوزد که هیچ را بخرند. اساساً چرا دل‌مان بسوزد وقتی چیزی را می‌خرند؟ این چیز، همیشه هیچ است. به تمام معنا. بگذار یک‌بار هم که شده هیچ را بخرند. به یک معنا. کسانی که آثار هنری را می‌خرند اساساً آدم‌های مهملی هستند. اثر هنری را باید هدیه داد یا جایی به صوابدید عموم نصب کرد یا نگهداری کرد به خرج عموم و به صوابدید کارشناسان به نیابت از عموم (وقتی که عموم از نوعی باشند که فکر می‌کنند تعیین کیفیت برای اثر هنری لازم است) و یا دور ریخت و از نو ساخت، مثل تلویزیون ترانزیستوری، چندتایش را هم در موزه گذاشت که بعداً بشود کودکان را با اتوبوس به دیدن آن برد. من شخصاً طرفدار نگهداری کپی آثار هنری هستم، کپی خوب نقاشی خوب بسیار دلچسب است، پوسترهای عالی با تیراژ محدود همیشه از بهترین نقاشی‌ها جذاب‌ترند، طراحی وقتی دیتیل گرفته و چاپ می‌شود به مراتب زیباتر است و غالب آثار تجسمی وقتی در ابعاد بزرگ در نسخه‌های متعدد تولید می‌شوند عالی‌اند مثل آن دسته از آثار مفهومی که با یادداشت کردن منتقل می‌شوند. آثار دیجیتال هم که گفتن ندارد، این‌قدر فوق‌العاده‌اند که کپی‌هایشان هم اصل است. از آن طرف هم، اثر هنری اگر هم قیمت داشته باشد خوب است مثل کتاب باشد که قیمت‌اش ربطی به محتوایش ندارد. بهترین وضعیت این است که هنرمندان زیاد باشند و تعداد آثار هنری قابل تحمل هم همین‌طور و هرکسی وسع‌اش به هنر خوب برسد و هنرمندان هم تعدادشان بیشتر از آن باشد که بتوانند پشت سر هم حرف بزنند. آدم‌ها تندتند چیز تولید کنند و حرف‌های هوشمندانه بزنند و آن‌هایی هم که چیز خوبی ازشان درنمی‌آید از دیگران بخرند. به همین دلیل هم مجموعه‌داران آدم‌های مهملی هستند چون خلاقیت ندارند. من شخصاً آن‌هایی را که مجموعه‌ی کبریت یا تمبر دارند ترجیح می‌دهم چون کبریت و تمبر چاپ می‌شود و خود شخص نمی‌تواند به راحتی تولید کند. حمایت از هنرمند هم دلیلی ندارد حتماً با خریدن اثرش باشد،‌ به جای این‌که هیچ‌اش را بخرند، می‌توانند بلاعوض کمک کنند. انواع و اقسام اقامت هنرمند و جایزه و غیره هست که می‌شود درباره‌ی اخلاقیات‌ مرتبط با آن بحث کرد، اما اساساً تأمین خورد و خوراک هنرمند و وسایل کارش کار بسیار درستی است. درکل می‌خواهم این را بگویم که اگر اثر هنری را اساساً می‌شود خرید و فروخت دیگر دل‌سوختن ندارد و دغدغه‌ی این‌که آیا ربطی میان قیمت اثر و کیفیت آن هست به منتقد مربوط نمی‌شود، به شخص مهملی ربط دارد که اثر را می‌خرد.

۶.

نوشته‌ها به چیزی پرداخته‌اند به نام Iranian Contemporary Art. با حروف لاتین، تا چیزی را مشخص کنند غیر از «هنر معاصر ایران» و ضمناً نشان‌دهنده‌ی این باشد که این هنر در رابطه با دیگری خودش را هنر معاصر ایران نشان می‌دهد. اما پاسخی از این کوتاهتر ندارم که هنر معاصر ایران، واقعاً هنر معاصر ایران است. هنر معاصر دیگرمان چیست؟ هنر طبقه‌ی متوسط نام دیگر هنر معاصر ایران نیست. هنر طبقه‌ی غیرمتوسط چیست؟ این‌که استفاده از مدیوم‌های معاصر را سبک بنامیم خیلی غریب است. استفاده از عناصر نامربوط و ناهمزمان را سبک خواندن هم حرف غریبی است. چه چیزمان مثلاً مربوط و همزمان است؟ این قطعه‌قطعه شدنِ همه‌چیز در جامعه خود را هرجا بتواند نشان می‌دهد از جمله در هنر. انواع و اقسام هنرمندان تازه‌کار را در طول روز می‌بینم و غالب‌شان از هر طریقی که بتوانند در آثارشان حرف‌شان را می‌زنند، اگر جواب بدهد معاصر و غیرمعاصر برایشان چندان فرقی نمی‌کند، اتفاقاً غالباً اطلاعات بسیار محدودی هم از تاریخ هنر دارند. در دانشگاه نیز با انواع و اقسام تنگ‌نظری‌ها روبرویند و به‌واسطه‌ی رویکرد معاصر تشویق نمی‌شوند. اگر به سمت مدیوم‌های معاصر کشیده می‌شوند به این دلیل است که بیان معاصر برایشان آسان‌تر است و غالباً هم موفق‌ترند. تقریباً هیچ گالری‌ای به چیدمان یک نوآموز روی خوش نشان نمی‌دهد ولی با این حال‌ پیشنهادهای چیدمان تمامی ندارند. بسیاری از مدیوم‌های معاصر نه به راحتی قابل فروش‌اند و نه حتا در فضاهای ایران قابل اجرا. با این حال امکان ارائه‌ی آثار معاصر برای هنرمندان جذاب‌تر از آثار کلاسیک است. بیایید قبول کنیم،‌ جذاب‌تر هم هستند. و قابل فهم‌تر. هنرمند ایرانی باید به چه چیزی ارجاع دهد که طبقه‌ی متوسط و غیرمتوسط با آن ارتباط برقرار کند؟ برپایه‌ی کدام سنت هنری؟ اتفاقاً برای روی جلد انتخاب درستی کرده‌اید: آن‌چه هنر معاصر ایران برپایه‌اش بنیاد کرده است «هیچ» است، از هیچ شروع کرده، از همان چیزی که هر انسان مدرن از آن شروع می‌کند. شاید زمانی هیچِ تناولی چشمه‌ی دوشان ما شود، اگر که اکنون چشمه‌ی جوشان پول است!

۷.

مهم‌ترین سؤالم این است: اساساً از هنر معاصر چه توقعی دارید؟ هنر معاصر «راه‌حل» نمی‌خواهد، معضل نیست. شامل همه‌چیز است. خوب و بدش گردن آن‌که «می‌خرد.» باید نگران سکوت‌اش بود، نگران تمامی آن‌چه به بیان درنمی‌آید، هنر معاصر اخلاقیات ندارد. قرار نیست هنرمند معاصر، برخلاف نظر مجید اخگر «از کنترل خودش خارج نشود»،‌ معلوم است که نقد افلاطونی هنر معاصر بوی محافظه‌کاری و ارشاد می‌دهد، حتا الن بدیو هم نمی‌تواند با برگ‌بوی فلسفه‌اش بوی زهم نظریات افلاطونی را بگیرد، هیچ دوره‌ای از هنر جهان آثار هنری خوب و «کنترل‌شده» تولید نکرده، مزخرف‌تر از تولیدات انبوه مبتذل قرن نوزدهم سراغ نداریم که موجه‌ترین آثار هنری‌ای را که ما بدان علاقه‌ داریم پدید آورده‌اند، و در یک کلام، هنر معاصر ما،‌ خود ماست با تمامی گند و کثافت ‌ما؛ ارتقاءاش وظیفه‌ی ما نیست، وظیفه‌ی ما حرف‌ زدن است. هنر معاصر سعی در ساخت هویت ندارد؛ ما همینی هستیم که هستیم: همین پراکندگی شدید، همین سطحی بودنِ پیازگونه‌ی بسیار عمیق‌مان تا بن وجود؛ ما همین برساخته‌ی مهمل تاریخی هستیم که از خود بیزاریم چون جایی عقده‌ی خوب زیستن داریم. در این لحظه‌ی تاریخی،‌ خواست هنر ما این است: فروکشیدن هویت، برکشیدنِ هیچ.

چاپ شده در: حرفه:هنرمند، شماره‌ی ۳۴، تابستان ۱۳۸۹، صص ۱۰۲-۱۰۳٫

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها