باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

هزینه‌ی روانی ایرانی بودن

۱۷ شهریور ۱۳۹۰

فریادها. عقده‌ها. نسلِ تغار کردن اشک‌ها. دوستی‌هایی که فرومی‌پاشد. بی‌فریاد. نسلی که فرار می‌کند. از نسل پیشین. در ذهن یا در عمل. و صرفاً پس از فرار به این می‌اندیشد که کجا برود. ذهن‌هایی که دیگر نمی‌توانند اعتماد کنند. لبخندهایی که بدل به نیشخند می‌شوند. چین‌هایی که از صورت‌ها بالا می‌رود. از رنج. از بدبینی. از غم. از خشم. از افسردگی. از جنون.

جنون خسته می‌کند؛ پیر می‌کند. چهره‌ی مجنون سال‌ها پیرتر از چیزی می‌نماید که هست. و پیرتر نمی‌نماید، پیرتر است. پیر شدن لزوماً رنج‌بار و بد نیست. در جایی رنج است که زندگی را باید تحمل کرد. که زندگی تلنبار شدن سال‌های رنج است بر یکدیگر یا سال‌هایی که به زیستن نگذشته است.

من از نسل منحصربه‌فردی هستم که سن‌اش از نسل پیش از خود بیشتر است. دچار پیری زودرس شده و نگران نسلی است که پیر و چروکیده به دنیا می‌آید. گاهی نگران است اما غالباً حتا فراموش می‌کند که نگران بشود؛ فراموش می‌کند چه طور زیسته است. و عمداً این کار را می‌کند. به دقت حواس‌اش هست که چیزهایی را از دسترس ذهن خود دور کند. ذهن‌اش را تیمار می‌کند. تمام تلاش‌اش را برآن متمرکز کرده که دیوانه نشود. که دیوانگی به ذهن‌اش سرایت نکند. گاه می‌کوشد بهترین استفاده‌ی ممکن را از این دیوانگی ببرد. مهارش را به دست بگیرد. می‌بیند که درصد مشخصی از افسردگی تسکین‌دهنده است. فراموشی کارکرد طبیعی ذهن‌اش است: برای این‌که بتواند لبخند بزند باید بتواند فراموش کند. برای این‌که بتواند لحظه‌ای را زیسته باشد باید که لحظه‌ی پیشین را از ذهن پاک کند. اما لحظه‌هایی که بر او گذشته به چنان رویدادهایی شاخص‌اند که فراموشی‌شان جز با ساییدن ذهن ممکن نیست. در ایران، تاریخ گذر خود را به رخ می‌کشد. همه در طول روز مشغول جویدن تاریخ‌اند، درمورد سیاست حرف می‌زنند تا آن را با دندان سوراخ کنند. همه مشغول ساییدن ذهن خود یا دیگران‌اند. «از چیزی دیگر حرف بزنیم.» شهروندان مؤدب آن‌هایی‌اند که راه‌های دقیقی برای ندیدن چیزها یافته‌اند. زبانی به وجود آمده است که می‌توان به واسطه‌ی آن ندید. نشنید. و نگفت. و این کار اتفاقاً بسیار عاقلانه است. شرایط سخت از هر عاقل یک رواقی می‌سازد. در مقابل، وحشیان، آن‌هایی را که عاقل نیستند درهم می‌شکند یا رام می‌کند. یا ملولی افسرده می‌سازد یا سگی که دندان می‌کروچد و قلاده‌اش به دست دیگران است.

صحبت از اصلاح، بسیار است. و از تغییر. همیشه صحبت از نخواستن است نه از خواستن. وسوسه‌ی خاموش کردن چراغِ ذهن در صدر اولویت‌هاست. به حکم عقل. و البته بسیار عاقلانه است. از لحاظ روانی، امیدوار بودن دیگر صرف نمی‌کند. اعتماد‌به‌نفس صرف نمی‌کند. خوشبینی صرف نمی‌کند. «نفس» فوراً در هم می‌شکند؛ امید بستن فوراً یادآور تمامی تجربه‌های تلخ امیدهای بسته است؛ خوشبینی صرفاً با ندیدن حاصل می‌شود. عاقلانه است که فرد برای مصرف خود، برای ساییده شدن‌اش نوعی اقتصاد در نظر بگیرد. در چنین وضعیتی، خوشبینی، فرد و اطرافیان را تحقیر می‌کند. چیزی تحقیرکننده‌تر از سرزندگی گوینده‌ی رادیو نیست که برای همگان صبحی سرشار از شادی و طراوت و سرزندگی آرزو می‌کند؛ برای شنوندگانی که در ترافیکی گرم در حال عرق‌ریختن‌اند و دارند با نهایت توان تلاش می‌کنند تا مسیر خانه تا کار را فراموش کنند؛ تا این دقایق را به هر ترتیبی شده از زندگی‌شان حذف کنند.

در جایی که دست و پا زدن باعث می‌شود بیشتر فروبروید به نفع شخص است که سطحی باشد. باید ماری در اعماق دهان باز کرده باشد تا سطحی بودن مطلوب بشود. بهتر است بدترین نوع زندگی را برای ساکنان اعماق درنظر بگیرید.

فشارها از بیرون به درون نشت می‌کند. از خیابان به خانه. از اطرافیان به دوستان، به خانواده. همه‌چیز با فشاری که همگان به یکدیگر وارد می‌آورند سرپا ایستاده است. با اصطکاکی که از فشار به دیگران حاصل می‌شود خود را سرپا نگه می‌دارند.

من از یگانه نسلی هستم که می‌پندارد نه فقط آینده که گذشته هم بهتر بوده‌ و زندگی‌اش را به مثابه محکومیت سپری می‌کند. نسل پیشین با تعجب ما را می‌نگرد. این استراتژی‌های روانی به نظرش غریب می‌آیند. به نظر متعلق به جهانی دیگر می‌آیند. او می‌داند زندگی سخت یعنی چه اما زندگی روال دیگری را به او آموخته بود. اکنون خودش هم دارد درس می‌آموزد. درس آموختن در بزرگسالی خرد‌کننده است. به‌خصوص اگر درس ساده باشد. مثلاً: آن که بار بیشتری برمی‌دارد زود‌تر ساییده می‌شود. دانه‌درشت‌ها سریع‌تر خرد می‌شوند و برای رد شدن از سوراخ‌ آسیا باید کوچک بود. و به مرکز نزدیک. کوچکی درس آسانی است. همه‌جا تدریس می‌شود. به عنوان بخشی از پروژه‌ی نخواستن، نخواستیم یاد بگیریم. نسل ما برخلاف نسل گذشته با هیچ آسیابی نجنگید. در میان گذشته و آینده ساییده شد. هم‌چنان می شود.

همه‌جا صحبت از تغییر است و از نخواستن. همدلی‌ای اگر هست همدردی بیماران است، بیمارانی که از بخش‌های متفاوتی آمده‌اند و مستقیماً به هم فشار نمی‌آورند. اما زمانی که چرخدنده‌هایشان با یکدیگر درگیر می‌شود همان رنج را بازتولید می‌کنند. این هزینه‌ی روانی عظیم را همگان با هم می‌پردازند. قهقهه‌های هیستریک و ملال افسردگان و زهرخند آزارندگان از یک جنس است. کسی را که قلاده به دست یا به گردن ندارد، سگ می‌جود.

انسان سالم فریاد می‌زند. هنگامی که دهان‌اش بسته باشد می‌گرید: نسل تغار کردن اشک‌ها.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها