باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

تهران: همواره موقت زیستن

۲۵ دی ۱۳۸۹

۱‌.

درباره‌ی تهران نوشتن آسان است، هرچه درباره‌ی شهر بزرگ بگویی صحیح است.

۲‌.

در شهرستان از کلمه‌ی شهرستانی متنفر بودم. حس می‌کردم اهالی مرکز برای تحقیر شهرستانی‌ها به آن‌ها می‌گویند شهرستانی. از نظر خودمان، شهرستان از توابع استان بود. مرکز استان که شهرستان نبود. اگر به کسی که از فسا یا آباده به شیراز می‌آمد می‌گفتند شهرستانی، حرفی نبود. انگار عنوان پایتخت برایشان کافی نبود داشتند ما را هم کوچک می‌کردند. حالا به جبران این توهین، شیراز و اصفهان و برخی شهرهای بزرگ دیگر خود را در عنوان پایتخت شریک کرده‌اند: پایتخت فرهنگی، پایتخت هنری، … . همگان دوست دارند روی تخت بنشینند نه روی زمین.

۳‌.

هنگامی که زندگی‌مان را نمی‌فهمیم به تاریخ رجوع می‌کنیم و جغرافیا. یا نگاه می‌کنیم ببینیم دیگران چه‌طور زندگی می‌کنند یا برمی‌گردیم ببینیم خودمان چه طور زندگی می‌کردیم. برای حرف زدن درباره‌ی تهران سراغ عکسی می‌روند که سبیل‌های ناصرالدین‌شاه در آن مشخص باشد. اما تصور تهران اساساً برپایه‌ی مقایسه‌ی جغرافیایی شکل گرفته. در قیاس با شهرستان. از یک طرف. درقیاس با تصوری بی‌ربط از اروپا. از طرف دیگر. تهران بند ناف خودش را با دندان جویده است، مرکزش چیزی درباره‌اش نمی‌گوید. اهمیت‌اش در گستردگی سطحی است که اشغال می‌کند. شهری که خیلی وقت است که هست اما همچنان موقت. اهالی‌اش موقت‌اند. یا قبلاً آن‌جا نبوده‌اند یا می‌شود که بعداً آن‌جا نباشند. از آن‌جا می‌شود رفت خارج یا تبعید شد به شهرستان یا هرزمانی بازگشت به هرکجا. تهران شهر گذشته نیست، شهر اکنون است. قبل و بعد ندارد. شهرِ ادامه‌دادنِ ناگزیر است. در تهران، همیشه هرکسی، تعداد معینی سال است که دارد در تهران زندگی می‌کند. تهران در قیاس با شهرستان است که معنا می‌دهد. وانت‌بارهای روستاییان به خودروهای شهرنشینا‌ن معنا می‌هد.

۴‌.

فرهنگ رسمی و فرهنگ مردمی ایران در خلاف جهت یکدیگر حرکت می‌کنند. در رادیو، همه همشهری‌اند و خوب است که صبح‌شان به یک اندازه به‌خیر باشد. اطلاع از بسته بودن یک اتوبان برای همگان خوب است. در فرهنگ رسمی، افراد در عرض هم قرار دارند، در سطح گسترده شده‌اند: هرکس در جای خویش خدمت می‌کند، چاله‌ی کوچکی می‌کند یا پشته‌ی کوچکی می‌سازد. در مقابل، فرهنگ مردمی عمودی است، باید از آن بالا رفت: فرزندانمان را فشار دهیم تا از نردبان تحصیل بالا بروند. خودمان یا آن‌ها را چرخ کنیم تا پیشرفت کنند. پیشرفت دغدغه‌ی اصلی است، حتا در پرت‌افتاده‌ترین دهکوره‌ها: حتا بیشتر از مردم روسیه‌ی زمانِ انقلاب اکتبر یا فرانسویان انقلاب کبیر فرانسه. از روستا به شهر، از شهرستان به تهران، از تهران به اروپا. مکش دائم. تصور بسیار روشنی از هرم میانمان وجود دارد: ‌ شرکت‌هایی تأسیس کرده‌ایم که انتخاب رشته‌ی نوباوگان را بر اساس لایه‌های مختلف هرم تعیین ‌کنند. اما بدون آن‌ها هم، هر دانش‌آموز دبیرستانی به روشنی‌ می‌داند (بخشی از آموزش اوست) که مکانیک دانشگاه تهران بهتر است از پرستاری دانشگاه شهید بهشتی. خواستگاران هم باخبرند و دختران دم‌بخت هم. این‌که خدمت سربازی در چه شهری، در چه رده‌ای و چه سازمانی مناسب‌تر است به‌دقت توسط فرهنگ عامه تعیین می‌شود. کسی که در این رده‌بندی‌ها رتبه‌ی مناسبی نمی‌آورد لزوماً زندگی ناراحتی را تجربه نمی‌کند، در توجیه زندگی‌اش با مشکل روبه‌رو می‌شود. برای خود و دیگران. زندگی کردن در تهران بخش مهمی از این توجیه است. امتیاز را بالا می‌برد.

۵‌.

بیهودگی تهران عیان نیست. جاذبه‌‌اش به این است که باور کردن احساس بیهودگی در آن دشوارتر از سایر نقاط ایران است. بیهودگی را با هیبت‌اش به پایین فشار می‌دهد. در تهران زندگی کیفیت ندارد اما به طور نسبی معنا دارد. چون دیگران خود را با آن می‌سنجند معنا پیدا می‌کند.

تصمیم معنا می‌دهد. جایی که تصمیم‌ها در آن گرفته می‌شود معنا پیدا می‌کند. حتا هنگامی که قرار است عده‌ای به شهرستان منتقل شوند (که قاعدتاً باید دغدغه‌ی شهرستان باشد) آن‌ها به شهرستان «نمی‌آیند» به شهرستان «می‌روند». نبود‌شان در تهران ارجح است به لزوم‌شان در شهرستان. تهران است که تصمیم می‌گیرد. تهران یکطرفه حرف می‌زند؛ از طریق تلویزیون و رادیو و مطبوعات و ناشران و غالب اوقات درباره‌ی تهران و همواره از منظر تهرانی. لهجه‌ی تهرانی معیار است. فکرها از نگاه به دور و بر شکل می‌گیرد. همین انتخاب موضوع تهران برای نوشتن از نگاه کردن به دور و بر شکل گرفته. سعی بر این است که ادامه دادن ناممکن نشود؛ تصمیمات عاجل‌اند اما معطوف به ادامه دادن نه به چیزی در آینده. معطوف به اکنون‌اند اما نه بر اساس ایده‌ای مشخص از اکنون، بر اساس ادامه. در سایر شهرهای بزرگ ایران می‌شود شهر را دید، روحیه‌ی شهر را. تهران معنای سایر شهرهای ایران را مکیده است: در سایر شهرهای ایران شاید بشود راحت زیست اما نمی‌توان فهمید چرا. در تهران تمامی ذهن معطوف به مشکل است، به ادامه دادن. نتیجه این‌که، زندگی شفاف و نادیدنی می‌شود. کسی نمی‌فهمد زندگی‌اش چه طور می‌گذرد.

۶‌.

هنگامی که شهرها معطوف به یک شهرند شهرداری آن شهر بدل به سیاست می‌شود.

۷‌.‌

در آینده شاید تهران را از روی «همشهری» بشناسند که تهران را شهر نان بربری، درختان خیابان ولیعصر، هوای خنک دربند و کوهپایه و ترافیکی توصیف می‌کند که باید مهار شود. اما در تهران کسی همشهری نیست. مردم را معضل ترافیک و آلودگی هوا به هم پیوند می‌دهد. «عابر بانک» آیا مشخصه‌ی بهتری نیست؟

۸‌.

تهران بیش از هرچیز «مرکز» است: آرزوی متراکم کردن یک کشور در یک‌جا، کشوری که مانند ستاره‌ای از درون به سمت مرکز خود ریزش می‌کند. صفی است برای دریافت غذای نذری. تجربه‌ی زیستن در تهران تجربه‌ی زیستن در جوار سیزده میلیون نفر نفوس انسانی است. تهران جایی است که پول دست‌به‌دست می‌شود: برای دست به دست کردن پول باید نزدیک بود. باید دست یکدیگر را گرفت. تهران جایی است که بیست و شش کرور آدم دست یکدیگر را گرفته‌اند و از شادمانی آواز می‌خوانند.

۹‌.

تجربه‌ی آمدن به تهران هراس‌انگیز است. مانند روبه‌رو شدن با دستگاهی که راهنمای استفاده ندارد. تهران، مانندِ پاریسِ ژرژ اوژن هوسمان است که نقاط مهم شهر را به هم وصل کرد. قلب ندارد؛ تنه‌ی گنده است! تازه‌وارد باید همیشه سؤال کند چرا که خیلی چیزها شبیه باقی شهرها نیست. شکل گرفته تا به خودش خدمت کند. تهران بهتر و اصولی‌تر از شهرستان نیست؛ صرفاً بعضی چیزها در آن ممکن است. در تهران «امکانات» بیشتر است اما کاری انجام نمی‌شود. کسی که از شهرستان به تهران می‌آید به دنبال چیزهای ممکن است؛ اگر بتواند بده‌بستان مناسبی با این شهر برقرار کند در این شهر می‌ماند، هنگامی که از این امکان سرخورده شود می‌رود جای دیگر. تهران کلیت ندارد؛ شهر موقت است. همه منتظرند زلزله‌ای آن را خراب کند و بروند جای دیگر. نگران تهران نیستند، نگران‌اند روی سرشان خراب شود.

۱۰‌.

تهران شهر جابه‌جا شدن است نه شهر اقامت. همه در تهران دارند از جایی به جایی می‌روند؛ شهر اندرونی‌های بسیار و فضاهایی جهت جابه‌جا شدن میان آن‌ها. تهران شب‌ها زنده است اما در شب چیزی برای ارائه به آن‌که از بیرون آمده ندارد. تازه‌وارد را نمی‌شود به هیچ کجای شهر برد. تازه‌وارد باید در شهر «کار» داشته باشد تا به تهران بیاید. تهران را نمی‌شود دید. در تهران همه کار دارند: حتا تفریح هم باید «انجام بشود». در یزد، شیراز، کرمان، زاهدان و غیره زیاد پیش می‌آید زمان بایستد. می‌شود شهر را دید. در تهران زمان از بالای سر اشخاص می‌گذرد. در ترافیک است که به شهر فکر می‌کنند. تهران جایی است که زندگی اتفاق نمی‌افتد. پرپر می‌زند.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها