باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

تفکیک جنسیتی: شکل‌گیری جنون اخلاق

۰۹ شهریور ۱۳۹۰

شهروندی که دغدغه‌ی پاکدامنی دارد روبروی ویترین بوتیک می‌ایستد. به لباس‌ مانکن‌ها نگاه می‌کند. به برجستگی نوک سینه‌ی مانکن خیره می‌شود. فقط دو حلقه‌ی فلزی پشت قطعه‌ای پارچه است اما با معیار احساس او قبیح است. قبیح است چرا که به صورتی درونی تجربه می‌کند که این حلقه، احساسی را در او برمی‌انگیزد که ناپاک است. وسوسه‌انگیز است. او را به گذشتن از مرز تحریک می‌کند. در حالت عادی این شهروند احساس‌اش را پس ذهن‌اش گم و گور می‌کند اما هنگامی که قانون‌گذار باشد سعی می‌کند کاری کند که این حلقه‌ی فلزی از پشت ویترین و از پیش چشمان او و دیگران دور شود. سعی می‌کند عامل جرم را حذف کند.

کاری ندارم که این نگاه خودش «مانکن‌ساز» است یا نه، که آیا قانون‌گذار باید چشم‌هایش را درویش کند یا نه، که آیا اساساً به او ربطی دارد که دیگران چه احساسی را تجربه می‌کنند یا نه، که آیا اساساً تجربه‌ی یک احساس جرم است یا نه، یا بلکه حتا گناه است یا نه. اما می‌خواهم بپرسم حد این حذف عامل جرم یا گناه کجاست و اگر این معیار «درونی» پایه و اساس اخلاق شود کجا می‌توان جلو قانون‌گذار را گرفت؟ اگر قانون‌گذار نوزادان یا حیوانات را هم شهوت‌انگیز یافت چه طور می‌توان با او مخالفت کرد، اگر دست و صورت را هم باعث و بانی همین احساس یافت، اگر چین‌های مانتو و چادر یا فاصله‌ی بین سطور هم برایش مشکل‌زا شد، اگر لباس مردان و پسران جوان، اگر شنیدن صدایشان یا صرف حضورشان برایش مسئله‌ساز شد، اگر این «مسئله» از این حیطه به آن حیطه نشت کرد و معیار همچنان احساس قانون‌گذار بود، چه باید کرد؟ اگر قانون‌گذار روان‌پریش یا روان‌نژند بود، اگر جنون جنسی داشت چه باید کرد؟ با قانون‌مدار شدن دیوانگی چه باید کرد؟

و بعد، باز چند قدم آن‌طرف‌تر، اگر از این هم درگذشت و اخلاق پایه‌ی شهروندی و هر امر سیاسی قرار گرفت، اگر «تقوای ناب»‌ (به فرض محال) معیار سنجش هر فضیلتی شد اما صرف‌نظر از درستی یا نادرستی‌اش، به کیل و سنجه‌ای «درونی» سنجیده شد چه باید کرد؟ در آن صورت ممکن است، هزار کوه در میان، «احساس»، پایه و اساس هستی زندگی یک مردم شود، و گه‌گاه به نام عاطفه و تجربه‌ی درونی و به نام «پاکیزگی» و «نظافت»، که از نشانه‌های ایمان هم است، به حذف ناپاکان پرداخت. این‌جا نه تنها وجدان که شامه هم حکم خود را صادر می‌کند و جرثومه‌ها (کسانی که بو می‌دهند) پاکسازی می‌شوند و بوی گلاب جهان را خواهد گرفت.

همسر باتقوای قانون‌گذار، باید دست او را بکشد و او را از جلو ویترین دور کند. باید به او بگوید که احساس‌اش به خودش مربوط است. دختر قانون‌گذار باید به او بگوید که چه قدر هم‌کلاسی‌های پسرش را در مهدکودک دوست دارد. اما قانون‌گذار پیشاپیش قانون گذاشته است که نباید دست‌اش کشیده شود. و نباید درباره‌ی ذهن‌اش با او صحبت کرد. قانون‌گذار باتقوا ابتدا از خانواده‌ی خودش شروع می‌کند. او زنی شرمگین می‌گیرد که پیشاپیش یاد گرفته است که خودش از جمله‌ی اشیاء شهوت‌انگیز است که کوچکترین حرکات و برجستگی‌هایش احساسی ناپاک در دیگران بیدار می‌کند. یا مرد باتقوایی که پیراهن‌اش را رو می‌اندازد و چشمانش را زیر.

نه فقط جلو جرم، باید بتوان جلو قانون‌گذار را گرفت. شهروند جامعه‌ی بیمار می‌آموزد که از قانون بگریزد. در مقابل، باید راهی یافت و از قانون‌گذار گریخت. باید روی شانه‌ی قانون‌گذار زد و به او یادآور شد که بیرون را بنگرد و ببیند که دیگران نیز ذهن خود را دارند. شاید باید از قانون‌گذار به قانون‌گذاران پناه برد. باید از دیوانگی یک ذهن به همبستگی مجموعه‌ی اذهان گریخت. باید قانونی را بر ذهن قانون‌گذار حاکم کرد. نباید نگاه‌ها را به اجرای قانون دوخت و به آن‌که اجرا می‌کند. به مجریه. باید به خاطر داشت که چه طور قانون‌گذار جامعه را نورد می‌کند. و باید که قانون‌گذاران وجود داشته‌ باشند و نه قانون‌گذار. آن‌که جامعه را به دست یک ذهنیت واحد بسپارد راه بر دیوانگی گشوده است.

به‌سادگی، باید از روزی ترسید که جهان بوی گلاب بگیرد.

فمینیسم