باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

جلسه‌ی اول: هنر اجرا چه فایده‌ای دارد؟

۲۱ اسفند ۱۳۸۹

اجرا را نمی‌شود آموزش داد. چه طور می‌شود چیزی را یاد داد که یک چیز نیست؟ اجرا در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. مانند آموزش هنر است به طور کلی، به جای آموزش شاخه‌ای خاص از هنر. چه طور می‌شود حیطه‌ای که مصالح‌اش زندگی است آموختنی باشد؟ چه طور اساساً می‌تواند «حیطه» باشد؟ آیا در بهترین حالت نتیجه‌ی کلاس «هنر اجرا» چیزی نمی‌شود شبیه به کلاس‌های مهمل و متداول «هنر زندگی» یا «راه‌های موفقیت»؟

ولی مگر در این کلاس‌ها چه اتفاقی می‌افتد؟ نظریه‌ی اجرا از چه‌گونگی می‌پرسد. در کلاس‌های موفقیت از لحاظ اجرایی چه می‌گذرد که اگر برای هیچ‌کس موفقیت‌آمیز نباشد دست‌کم برای برگزارکنندگان‌شان هست؟

بسیاری از ما «می‌دانیم» که بد زندگی می‌کنیم. شکست‌ها واقعی‌اند. دلیل رواج این کلاس‌ها یک نیاز است: لزوم پاسخگویی به سؤالی که با اثبات مهمل بودن‌اش محو نمی‌شود. دست برنمی‌دارد. فرد می‌خواهد زندگی کند و هرچند زیستن علم نیست، احساس می‌کند شکست‌اش با ندانستن‌اش نسبت دارد. و نمی‌داند که چه را نمی‌داند. پس متقاعد می‌شود که اسم بنویسد. از سردرماندگی. شاید دیگری بتواند کمک‌‌اش کند. دراین حد دریافته که شخصاً «نمی‌تواند».

محتوای این کلاس‌ها به عنوان پدیده‌ای جهانی در تنوع رنگارنگ‌شان این است که: «می‌توانید.» و از آنجایی که خوشبینی مسری است، در این کلاس‌ها فرد توانی را که هر کودکی از آن برخوردار است و او به هر دلیل فراموش کرده، یعنی توان آرزو کردن و خواستن را، به یاد می‌آورد. و این تا مدتی سرپا نگهش می‌دارد. بره‌ی گمشده به گله باز‌می‌گردد. سرخوردگی‌اش برای مدتی کنار می‌رود. انفعال‌اش با فعالیت مثبت و «تولیدی» جایگزین می‌شود. بهره‌وری‌اش بالا می‌رود. قرار است روابطش با همگان بهبود یابد؛ از کارفرما گرفته تا خانواده. و موفقیت به او رو ‌کند چون «راز» موفقیت را دریافته. چون «پیغام» به او رسیده. منتها عجیب است که «راز»ی که در ازای پرداخت مبلغی ناچیز (ناچیز در مقابل عظمت زندگی دوباره) سخاوتمندانه با هرکسی در میان گذاشته می‌شود راز باقی مانده است. قاعدتاً هزاران سال تمدن باید راز درست زیستن را به همگان می‌آموخت و جامعه‌ای می‌ساخت از افراد موفق، همگی سرگرم شادمانی و پایکوبی!

در کلاس‌های هنر اجرا، همین پرسش در فضا پرپر می‌زند؛ سؤالی که با درجاتی کمتر در هر «جمع» دیگری هم محسوس است. به‌خصوص جمع‌های جوانی که «جرأت» می‌کنند بپرسند من با «این» زندگی‌ام چه بکنم. و البته، استاد مثل هر فرد باوجدان دیگری از پاسخگویی طفره می‌رود. ماجرا به سرگشتگی مدرن شبیه است اما به نسل و جغرافیا هم مربوط می‌شود: این پاره‌پارگی روان و آشفتگی ذهن، این سرخوردگی، این جستجوی راهی دیگر برای فکر کردن و عمل کردن، این سرگشتگی از ندانستن دلیل شکست‌های پی‌درپی. این‌ها مشخصه‌ی یک نسل‌اند و بلکه بیش از یک نسل. شاید نتوان، و از لحاظ اخلاقی هم نادرست باشد پاسخی تراشید، اما شاید بتوان در چارچوب نظریه‌ای به سازوکارش اندیشید یا به مثابه هنرمند برایش کاری کرد.

دست آخر متقاعد شدم که اگر این‌ گسیختگی در کلاس‌ هنر اجرا پررنگ‌‌تر از هرجای دیگر خود را نشان می‌دهد بدین‌خاطر است که هنرجویان از هنر اجرا خاصیتی درمانی انتظار دارند: «توقع» این که «نظریه‌»ی اجرا چیزهایی را پاسخ بگوید که غالباً از علوم انسانی نظیر جامعه‌شناسی و روان‌شناسی انتظار می‌رود؛ توقع این‌که «هنر» اجرا کاری را بکند که معمولاً از هنر انتظار نمی‌رود. و البته نظریه‌ی اجرا بخشی از علوم انسانی است. و البته هنر اجرا تلقی متفاوتی از «هنر» دارد. افراد مایل‌اند بدانند کاربرد هرچیز، از جمله هنر، در زندگی‌شان چیست و به چیزی متقاعد می‌شوند که در زندگی‌شان کاربرد پیدا کند. نظریه‌ی اجرا جذاب است چون بر همین قضیه متمرکز شده است. چون به کاربرد هنر توجه دارد و سازوکار «متقاعد شدن» را بررسی می‌کند. چون دعوای میان هنر برای هنر و هنر فایده را باور ندارد؛ به تمایز قاطع میان هنر و زندگی اعتقاد ندارد؛ از پذیرفتن تمایز میان صورت و محتوا سرباز می‌زند؛ نمی‌پرسد فلان هنرمند یا مدرسِ «راه موفقیت» یا بهمان ایدئولوگ، شارلاتان هست یا نه. در عوض می‌خواهد بداند شارلاتان دقیقاً چه کار می‌کند، چرا باورش می‌کنیم، و این‌که هرکدام از ما تا کجا شارلاتان هستیم یا می‌توانیم باشیم.

قطعاً چیزی به نام «هنر زندگی» وجود ندارد اما هنری هست که دغدغه‌‌اش زندگی باشد و نظریه‌هایی وجود دارند که رابطه‌ی هنر و زندگی را بررسی ‌کنند. مسلماً «زندگی سالم» وجود ندارد و تصور از سلامت همواره ذهنی است،‌ همان‌طور که تصور از زندگی چنین است: نامِ جمع‌بندی خود را از آن‌چه برما گذشته است زندگی می‌گذاریم و چیزی را که خود دستچین کرده‌ایم برآورد می‌کنیم. با این حال، بیماری‌های بیان و تکنولوژی‌های فرهنگ قطعاً وجود دارند و نظریه‌هایی هست که از طریق‌شان می‌شود به آن‌ها اندیشید و برای تغییرشان کاری کرد. ما در وضعیت خود با یک بیماری واقعی روبروییم. به قول آنتونن آرتو که در نوشتن بیشتر اجراگر بود تا در تئاتر: «ایمان به یک بیماری واقعی و نه پدیده‌ای مربوط به زمانه، بیماری‌ای که ذات و توان بیانیِ هستی را لمس می‌کند و به کل یک زندگی بسط می‌یابد، بیماری‌ای که بر روح به واقعی‌ترین صورت اثر می‌گذارد و نمودهای آن را مبتلا می‌سازد. زهر هستی. فلجی واقعی. بیماری‌ای که امکان سخن گفتن را می‌گیرد، حافظه را پاک می‌کند، اندیشه را ریشه‌کن می‌کند.» اجرا می‌تواند فایده‌ی بزرگی به حالمان داشته باشد: شاید کمک کند رودرروی این بیماری بایستیم. بیماری‌ای که مشخصه‌ی یک نسل است و بیش از یک نسل.

درسگفتارها, هنر اجرا