باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

هرم‌های توجیه‌نشده

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

موضوع ما این است: ماندن یا رفتن

این سؤال خیلی جذاب است؛ عالی است به عنوان موضوع. برای من بیشتر از این جهت جالب است که فقط یک سؤال پراگماتیک نیست که مثلاً کجا بیشتر به تو خوش می‌گذرد و بعد هم تصمیم‌‌ات را بگیری، آستین‌هایت را بالا بزنی و درگیر پروسه‌ی رفتن بشوی. خودِ همین حالت بینابینی میانِ ماندن و رفتن، بدل به یک شیوه‌ی زندگی شده، یا حتا می‌شود گفت جنبه‌ی آنتالوژیک پیدا کرده. متعلق است به یک گروهی که دیگر هیچ‌جا نمی‌توانند زندگی کنند. مرا همیشه یاد این تلخ‌ترین جمله‌ی آدورنو درباره‌ی خودش می‌اندازد: «زندگی اشتباه را نمی‌شود درست زندگی کرد.» ما نسلی داریم که زندگی‌اش خراب شده و می‌خواهد تعمیرش کند، می‌خواهد رستگارش کند و جای مناسب این کار را هم پیدا نمی‌کند. چنین جایی اصلاً وجود ندارد.

این گروهی که می‌گوییم در همه قشری هستند: استاد، دانشجو، سلمانی، سرمایه‌دار. حتا کارمندان رده بالای دولتی که خودشان امکان رفتن ندارند ولی دوست دارند بچه‌هایشان را بفرستند.

چه طور؟

همین امکان رفتن، باعث شده خیلی‌ها در ایران جور دیگری زندگی کنند و زندگی‌شان در همین‌جا عوض شود. و یادمان نرود که این قضیه در ایران سابقه‌ی تاریخی ندارد. در دوره‌ی قاجاریه عده‌ای می‌رفتند، تحصیل می‌کردند، برمی‌گشتند. «رفتن» گزینه‌ نبود. گزینه‌ی زندگی ایرانی نبود. موضوع این نبود که چه طور می‌شود کل ملت ایران با هم بروند پاریس زندگی کنند. موضوع این بود که حالا که پاریس را تجربه کرده‌ایم برای ایران چه کار می‌شود کرد؟ در دوره‌ی رضا‌شاه و اوایل محمد‌رضاشاه فاصله زندگی این‌جا و آن‌جا آن‌قدر زیاد بود که طبقه‌ی ‌متوسط اساساً امکان جاکن شدن و هجرت نداشت. آرزویش را هم نداشت. بیشتر متعلق به اشراف بود. مجلس به زور احمدشاه را می‌کشید می‌آورد ایران. به همین خاطر هم قاجاری‌ها بیشتر از مردم دغدغه‌ی مدرن کردن کشور را داشتند. در اواخر دوران محمدرضا‌شاه برعکس، وضعیت مالی مردم طوری شده بود که یک راننده‌ی تاکسی هم می‌توانست اروپا را تجربه کند. غالب راننده‌های تاکسی امروزی که بالای چهل سال دارند وقتی ازشان سؤال می‌کنی یک دوری در اروپا زده‌اند. با این حال، بیشتر این‌ها می‌رفتند، خوششان هم نمی‌آمد‌ و برمی‌گشتند. معضل ماندن و رفتن اساساً متعلق به دوران بعد از انقلاب است، آن‌هم نه اوایل انقلاب (که شرایط زندگی این‌همه دشوار بود و با این حال، خیلی از پدرانمان بر ماندن اصرار داشتند) بلکه این اواخر.

ولی اوایل انقلاب هم خیلی ها از ایران خارج شدند.

بله، ولی قضیه‌شان چیز دیگری بود. عده‌ای را از مملکت بیرون کردند. مجبور بودند. تعداد زیادی از این‌ها خارج از کشور، برای خودشان ایران کوچکی ساخته‌اند و اساساً این رفتن عوض‌شان نکرده. ساعت‌شان متوقف شده. گروهی هم برای کار رفتند به ژاپن و مالزی و اقصا نقاط. آن‌ها هم یک سری خاطرات توریستی برایشان مانده که مثلاً خیابان‌های توکیو تمیزتر از تهران است. جذب آن جوامع نشدند و به فکر ژاپن کردن ایران هم نیستند. حتا آن‌هایی هم که به خاطر جنگ کشور را ترک کردند و خود را با شرایط کشور جدید تطبیق دادند موضوع بحث ما نیست چون اساساً دنبال جایی بودند برای زندگی. دو جور زندگی را با هم مقایسه نمی‌کردند؛ یک جورش برایشان ناممکن شده بود، حالا اگر سوئد پناهندگی می‌داد می‌رفتند سوئد. دندان‌اش را نمی‌شمردند. این‌که بعداً شمردند یا نه حرف دیگری است.

این درگیری گروه مشخصی از ایرانی‌هاست. گروهی که در اینجا زندگی خیلی بدی ندارد و دنبال این هم نیست که کاملاً از این‌جا ببرد. این‌ها غالباً به دنبال این هستند که ادامه‌ی نمودار زندگی‌‌ای را که در این‌جا دارند با شرایط بهتری در آن‌طرف پی‌ بگیرند. تفاوت‌اش برای زندگی شخصی آدم مثل تفاوت بازداشتگاه موقت و زندان است. آدمی که در بازداشت موقت است مدام شرایط را سبک‌سنگین می‌کند که به بازپرس یا قاضی چه بگویم که بهتر باشد. اما آدمی که دوره‌ی محکومیت‌اش را می‌گذراند چیزی برای ارزیابی ندارد، زندگی‌اش را می‌کند. انتظار محاکمه، ساعت‌هایی را که بر تو می‌گذرد و طرز زندگی‌ات را تغییر می‌دهد: مخصوصاً نمی‌توانی کلیت زندگی‌ات را در لحظه داوری کنی و تصور درستی از آن داشته باشی.

این‌ها در ایران و با ایرانی‌ها زندگی می‌کنند اما زندگی‌شان را به محک اروپایی می‌سنجند (با محک تصورشان از اروپا) و سعی می‌کنند زیاد از آن فضا دور نباشند. خود را در برابر دو چشم می‌بینند و زندگی‌شان دوپوسته می‌شود. به نظرم این برای کسی که برای همیشه جلای وطن می‌کند ممکن است پیش نیاید، ممکن است بتواند زندگی قبلی‌اش را حذف کند و زندگی تازه‌ای را شروع کند. اما وقتی جزء گروهی هستی که گفتیم، داری در دل چیزی زندگی می‌کنی که برایت ناموجه است.

و چه اتفاق خاصی برای این گروه می‌افتد؟

صرف‌نظر از خودِ ماندن یا رفتن، با فکر رفتن زندگی می‌کنی. سرمایه‌گذاری‌هایت کوتاه‌مدت می‌شود. هیچ پروژه‌ی طولانی‌ای را شروع نمی‌کنی. اساساً از پروژه‌های طولانی ناامید شده‌ای چون چیزها سرانجام ندارند. رفتن برایت مثل چترنجات است: دسته‌اش را نمی‌کشی، اما می‌دانی که همیشه آن‌جا هست. سال‌هاست «داری می‌روی». وسوسه این است که با سفر در مکان، با یک بلیت هواپیما، عقب‌ماندگی‌ زمانی‌ را جبران می‌کنی. ولی واقعاً تصمیم نگرفته‌ای که باید بکَنی و بروی. و مطمئن هم نیستی که عقب‌ماندگی زمانی به‌راحتی جبران بشود. برای من این سرمایه‌گذاری ذهنی جالب است. زندگی با فکر رفتن، خودش سوژه‌ای است برای بررسی.

وقتی از انگلستان برگشتم، خانه کوچکی گرفتم با اسباب و اثاثیه مختصر و فکرم این بود که به ساده‌ترین صورتی بتوانم اسباب‌کشی کنم. به شیراز و به خانه‌ی مادری‌ام برنگشتم چون در تهران بودن مثل ایستادن در آستانه‌ی در است: راحت تر و نزدیک تر است برای رفتن. پیش از رفتنم، استادان دانشگاهم که رفته بودند و برگشته بودند می‌گفتند آدم با از ایران رفتن و برگشتن چیزی از دست نمی‌دهد. تازه به قرب و قیمت‌اش افزوده می‌شود. شش سال هم برای دکترا از ایران بروی و بر‌گردی ایران عوض نشده، ولی تو عوض می‌شوی، اروپا هم در عرض شش سال تغییر می‌کند. با یک چنین تفاصیلی، طبیعی است که ماندن در ایران را به چشم عقب‌ماندن می‌بینی،‌ نه به چشم پیشرفت در تاریخ و جغرافیایی دیگر. پله‌ای برای پیشرفت‌ات وجود ندارد،‌ سقف کوتاه است.

برایم جالب است که این قضیه در حال حاضر خیلی «ایرانی» است؛ یعنی شبیه جاهای دیگر دنیا نیست. کشورهای پشت پرده‌ی آهنین آن زمان را در نظر بگیر. به وضعیت آن موقع آن‌ها شباهتی نداریم. مسئله فقط این نیست که به قول کوندرا «زندگی جای دیگری است». زندگی برای ما نه این‌جاست و نه جای دیگر. با یک غرب موهوم و ناموجود مسابقه می‌دهیم که شاید اگر می‌شناختیم‌اش خیلی هم خوشمان نمی‌آمد. و ضمناً خیلی هم «اینجایی» هستیم. شبیه یک تبعه‌ی فرانسه که وسط صحرای مشرق‌زمین گیر افتاده باشد نیستیم. متعلق به زمان و مکانی هستیم که انگار در جهان وجود خارجی ندارد. شاملو می‌گفت بیرون زمان ایستاده‌ایم. طوری راجع به دنیا حرف می‌زنیم که انگار جزئی از آن نیستیم. و البته خب،‌ یک وضعیتی هم درست کرده‌ایم که شاید هم بشود گفت سوراخ جهانِ امروز ماییم:‌ سوراخ،‌ به عنوان چیزی که با زمینه‌اش تعریف می‌شود و با آن‌چه که زمینه «نیست». باید دید که واقعاً این تلقی ما از خودمان چه قدر واقعی است. به نظرم، شباهت‌ ما با دیگران برایمان آزارنده‌تر و تروماتیک‌تر از تفاوت‌مان با آن‌هاست. اگر به شباهت‌ها فکر می‌کردیم مجبور می‌شدیم خود را تغییر دهیم. مثلاً اگر خود را با امارات متحده می‌سنجیدیم که مثلاً در فلان چیز از ما بهتر است به این فکر می‌افتادیم به دست‌اش بیاوریم. ولی خودمان را با محک‌هایی می‌سنجیم که آن‌قدر دور است که می‌دانیم هیچ‌وقت به آن نمی‌رسیم و خیالمان راحت می‌شود. این تصور تفاوت بنیادین با دیگران را ما خودمان درست کرده‌ایم.

شبیه دیگرانیم ولی فضای ذهنی‌ای درست کرده‌ایم که اتفاقاً بی‌نظیر است. اینجا با ملتی طرف هستیم که دلیل وجودی‌اش را پیدا نمی‌کند. نه در اروپا چیزی پیدا می‌کند که به زندگی‌اش (با این شکل و شمایلی که دارد) معنی بدهد نه در کشورهای همسایه. معنی هست اما نه آن معنی‌ای که او دلش بخواهد. این‌جا همه دارند درباره‌ی هویت بحث می‌کنند. بخشی از این علاقه‌ی عجیب به هویت و این بازارِ گرم فلسفه، ناشی از همین سردرگمی و زندگی «بی‌علت» است.

آن بخش از کتاب «چنین کنند بزرگان» ترجمه‌ی نجف دریابندری را یادت می‌آید که نویسنده دارد توضیح می‌دهد فلان هرم مصر چرا ساخته شد و بعد به این فکر می‌افتد که چرا باید ساخت هرم را توجیه کرد؟ آن‌وقت می‌گوید: خب، همه می‌دانند هرم توجیه‌شده خیلی بهتر از هرم توجیه نشده است. کلِ این دغدغه‌ی هویتی ناشی از این است که گویا زندگی توجیه‌شده بهتر از زندگی توجیه‌نشده است. در ایران به تعداد آدم‌ها هرم توجیه نشده داریم و فرهنگ رسمی هم نمی‌تواند توجیه‌شان کند. غالباً می‌رویم اروپا زندگی‌مان را توجیه کنیم وگرنه زندگی‌مان (گیرم از لحاظ ذهنی افتضاح به نظرمان بیاید) از لحاظ عینی بد نیست. لااقل بدتر نیست. بدتر از بعضی کشورهای دوست و همسایه نیست. چرا به پاکستان مهاجرت نمی‌کنیم یا به گرجستان؟ به فکرش هم نیستیم. بدتر از بیست سال پیش نیست بدتر از دوران آق‌قویونلوها هم نیست. ولی از دوره‌ی آق‌قویونلوها خیلی ناراضی‌تریم.

این نارضایتی واقعی نیست. وجود دارد چون‌که غرب وجود دارد؛ نه چون ما پیشرفت نکرده‌ایم. در این صدساله‌ی گذشته پیشرفت ‌کرده‌ایم و خودِ این نارضایتی بهترین دلیل آن است. بزرگترین نشانه‌ی حیات اجتماعی در ایران دوره‌ی قاجار، نارضایتی مردم بود که از آگاهی‌شان به دور و برشان ناشی می‌شد. وگرنه وقتی شرایط زندگی‌شان را نگاه می‌کنی نمی‌فهمی چه چیز دوره‌ی قاجار مثلاً بدتر از دوران کریمخان زند بوده.

یک سوی دیگر این توهم هم این است که غرب و تصور از غرب یک چیز نیست. من شخصاً غربی را که تصورش را داشتم در غرب پیدا نکردم. با چیزهای دیگری مواجه شدم که اتفاقاً خیلی هم جذاب و ستودنی بودند اما تصور من نبود. گمان می‌کنم اگر راه‌ها باز بود خیال خیلی‌هاراحت می‌شد و زندگی‌شان را می‌کردند. خودِ همین افزایش جمعیت بعد از انقلاب به نظرم نشانه میل به زندگی است و پیدا کردن نوعی توجیه برای زندگی، توجیهی که الآن دیگر معتبر نیست. فکر می‌کنم زمان جنگ خیلی بیشتر خوش می‌گذشت چون هرم‌هایمان توجیه شده بود.

با رفتن به آنجا چه اتفاقی می افتد؟ تجربه تو چه بوده؟

مشکل تازه شروع می‌شود. چون تو ایران را با خودت می‌بری. نمی‌توانی به‌راحتی غر بزنی. باید مسئولیت برعهده بگیری. نمی‌توانی کسی را مسئول «فاجعه»ات بکنی. مگر این‌که شروع کنی به گذشته‌ات لعن و نفرین بفرستی. آن‌جا مرتباً با لحظه‌ی «اکنون» مواجهت می‌کنند. پیش‌فرض‌هایت در هم می‌ریزد. افتخارات گذشته‌ات دستخوش تغییر می‌شود. کلمه‌ها در زبان جدید معنای قبلی‌شان را نمی‌دهند. ارزش‌ها هم همین‌طور. مدرکی که آن‌ همه برایش زحمت کشیده‌ای برای دیگران مهم نیست. هنر در نزد دیگران آن‌چیزی نیست که برای تو معنی می‌دهد، علم همان نیست،‌ فرهنگ همان نیست، و الخ. و تو حس می‌کنی که بد تربیت شده‌ای، و نه بد، که نامتجانس با محیط بار آمده‌ای. با محیط جدیدت. باید خودت را تغییر دهی، نمی‌توانی محیط را عوض کنی. و خودت را هم باید تا عمیق‌ترین لایه‌های وجودت و بنیادی‌ترین پیش‌داوری‌‌هایت عوض کنی.

صحنه‌ای هست که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم و مثال بارز این تصور عجیبی است که از جهان ساخته‌ایم. روی چمن‌های حیاط خوابگاه نشسته‌ام و دوستی اسپانیایی از من می‌پرسد که ما در ایران کدام فیلم‌سازان اروپایی را دوست داریم. نیم‌ساعت بعد دوستان اروپایی دورم حلقه زده‌اند و به ترتیب می‌پرسند که ما در فضای روشنفکری ایران کدام محصولات فرهنگی غربی را مصرف می‌کنیم، چه کتاب‌هایی می‌خوانیم، چه فیلمهایی می‌بینیم و به جواب‌های من می‌خندند. (آن‌قدر صمیمی بودند که کارشان بی‌ادبی نباشد.) مثلاً اسم هاینریش بل را می‌برم و آن‌ها می‌گویند این‌که مال سی سال پیش است! یا می‌گویند کوندرا شش ماه در فلان سال کتاب‌هایش پرفروش بود و همین! آن موقع فهمیدم غربی که می‌شناسم چیزی است که از خلال گزینش مترجمان و اهالی فرهنگ به داخل نشت کرده. بعد هم از خودم می‌پرسیدم چرا هیچ کس از اهل بخیه سعی نکرد مرا از این توهم نجات بدهد و بگوید چیزی که بیرون در ایستاده این نیست.

تو برای رفع توهم از دیگران کاری کرده‌ای؟

رفع این توهم خیلی خریدار ندارد. تو دربرابر سؤال ماندن و رفتن دو نوع جواب بیشتر نمی‌توانی بدهی. یا غرب را منبع درستی و میزان همه‌چیز معرفی کنی و آوار بدبختی و غلط بودن را سر اینجا خراب کنی و باعث افزایش احساس حقارت مخاطب‌ات شوی که آمادگی‌اش را هم دارد. یا بگویی «ما» هم چیزکی داریم و درباره خودِ شکاف بین دو سوی مغاک حرف بزنی و این‌که باید آن را درونی کرد و رستگاری در این است که در شهر خود یلی باشی و غیره. هیچکدام از این دو صادقانه نیست. گفتن این‌ هم که اینجا بهترین جای دنیاست دروغی است که از امثال ما برنمی‌آید. و حدوسط هم همان‌طور که گفتم خریداری ندارد. فرد نمی‌تواند جهان را نمایندگی کند. زندگی خود من در این سال‌های صرف همین فکر اختلاف فرهنگی شده…

و آیا جوابی پیدا کردی؟

فقط مطمئن شده‌ام که پاسخ فقط در رفتن نیست. می‌توانی خارج باشی و حال و روزت خوب نباشد. باید نگران آن بخشی از مشکلات باشی که با خودت به اطراف حمل می‌کنی. وضمناً سؤال تو را باید همان جایی جواب بدهد که ایجادش کرده. اگر بشود جوابی برایش پیدا کرد در همین ایران هم آدم می‌تواند حال خوبی داشته باشد. اما من به پیدا کردن جوابی فردی برای معضلی جمعی خوشبین نیستم. ضمن این‌که سؤال، یک وجه دینامیک و پویا هم دارد و به ‌اصطلاح همه‌اش آکادمیک نیست. تو عوض می‌شوی، شرایط اجتماعی‌ات هم همین‌طور، ایران عوض می‌شود، شرایط غرب هم برای تو همین‌طور.

اینکه آدم‌هایی به وجود می‌آیند که به راحتی می توانند زندگی قبلی خود در اینجا را فراموش کنند و زندگی تازه تری را شروع کنند به نظر تو ناشی از چیست؟

هم ناشی از مدرن‌تر شدن ایران است و هم ناشی از منعطف‌تر شدن غرب. در غرب به لحاظ فرهنگی روی این قضیه خیلی کار کرده‌اند و انعطاف‌شان هم دلایل اقتصادی ‌دارد. سرمایه‌داری فخرفروشی‌های فرهنگی را تحمل نمی‌کند. تو با هر لباس و هرزبانی هرچه بخواهی می‌توانی بخری مادامی که پولش را بدهی.

از آن طرف هم، فاصله‌ی شیوه‌ی زندگی در ایران و غرب هم کم شده. دیگر دورانی نیست که اینجا اسب و شتر و کاروانسرا باشد و آنجا ماشین و آپارتمان. آن‌ها هم فردگرایی‌شان به حدی رسیده که شیوه زندگی شخصی تو مخل آسایش‌شان نباشد. هستند کسانی که چهل سال در جایی در خارج زندگی می‌کنند و زبان آن‌جا را هم یاد نمی‌گیرند و کسی هم کارشان ندارد. دوره‌ی صادق هدایت باید فرانسوی می‌شدی تا امورات‌ات (!) بگذرد. کلاً ساختارهای اجتماعی اقتصادی‌شان قدری از فرهنگ مستقل شده‌اند.

بگذار کمی بپردازیم به تولید اثر هنری. تو در زمینه هنر معاصر کار می‌کنی. آیا تولید هنر معاصر نیاز به مکان خاص ندارد؟ به عبارت دیگر هنرمند معاصر آیا به صرف این‌که جایش را عوض کند و برود آن‌جا می تواند همردیف هنرمندان معاصر آنجا کار کند؟

هنر معاصر به متن واحدی ارجاع می‌دهد. از اساس خیلی محلی نیست. جهانی بودن در ذاتش است. ممکن است درباره سینما تو بتوانی چیزی به نام «سینمای ایران» نشان بدهی و بگویی اساساً «چیز دیگری است» اما اگر بی‌خبر از همه‌جا در شهری کوچک و کویری چیدمانی بگذاری نمی‌توانی بگویی داری به موازات روند هنر معاصر جهان کار دیگری می‌کنی. در واقع سوار همان قطار شده‌ای و داری دنباله‌ی همان تاریخ هنر را پی‌ می‌گیری. هنر معاصر برخلاف سایر هنرها توجیه‌ خود را از مدیومی که دارد نمی‌گیرد، «فرم» مشخصی ندارد؛ چیزی که می‌ماند تعبیر معاصر بودن است که با جهانی بودن پیوند درونی دارد. نمی‌خواهم بگویم که هنر معاصر لزوماً هنر خواص است اما غالب اوقات،‌ باید یک‌چیزهایی در مورد تاریخچه‌اش بدانی تا از آن سردربیاوری. تا حدودی این‌طوری است که اگر نه برای «هنرمندان»، دست‌کم برای هنردوستان مشخصی تولید می‌شود که در داخل «جهان هنر» هستند؛ جهان هنری که تعریف‌اش دستخوش تغییر است. چیزی شبیه به جامعه پزشکان است که متون مرجع واحد و شبیه به هم دارند و کمابیش حرف همدیگر را می فهمند فارغ از اینکه کجا باشند. به یک جور توافقات صنفی ابتدایی نیازمند است. نظر مرا بخواهی،‌ هنر معاصر محلی نداریم. پدیده‌ای است زاییده‌ی جهانی بودن، مثل زبان اسپرانتو. محلی کردن هنر معاصر خیلی به نظرم بامعنا نیست. با زبان اسپرانتو نمی‌شود فارسی حرف زد اما می شود درباره زبان فارسی یا درباره ایران حرف زد.

پس در واقع سنتی را که منجر به وجودآمدن هنر معاصر شده می‌شود از این‌طرف دنیا دور زد و در واقع شیرجه زد در معاصریت؟

باوند بهپور: دست‌کم خیلی بیشتر از هنرهای سنتی. خیلی‌ها به هنر معاصری‌ها خرده می‌گیرند که مگر ما تمامی مراحل هنر را طی کرده‌ایم که شما دارید در آخرین مرحله‌اش کار می‌کنید. تصورشان از هنر مثل یک بازی است که باید یک مرحله را تمام کرده باشی و بروی مرحله‌ی بعد. اتفاقاً «نشاء کردن» هنرهای سنتی غرب در ایران خیلی دشوارتر از هنر معاصر است. مگر کشیدن طبیعت بی‌جان خیلی سنت دارد در ایران که شما طبیعت بی‌جان می‌کشید؟ محض رضای خدا یک مینیاتور از یک بطری یا قرابه یا گلدان گل قبل از سده‌ی دوازدهم هجری پیدا نمی‌کنید. ولی الآن همه کلاس‌های طراحی با کشیدن طبیعت بی‌جان شروع می‌شود. چیزی که ریشه‌هایش مثل درخت گردو در تمدن ریشه ندوانده باشد راحت‌تر قابل‌انتقال و قابل‌استفاده است. مثل گیتار برقی و این‌همه گروه موسیقی که در ایران دارند راک و پاپ و غیره کار می‌کنند. ولی درست‌ کردن اپرای ایرانی از آن‌ کارهای لوس و خنک است که هیچ وقت پا نمی‌گیرد!

و در نهایت با همه این حرف‌ها به کجا رسیده‌ای؟

به هیچ جا. مشکل جمعی را باید جمعی حل کرد. متأسفانه امکان دسترسی به مردم برای گفتگو نیست. به نوعی شرافت معتقد شده‌ام. شرافت اجباری! این‌که درست کردن زندگی خودت از درست کردن شرایط دیگران می‌گذرد. داریم به جایی می‌رسیم که برای نجات فردی‌مان به «حقیقت»، «وجدان کاری»،‌ «رک‌گویی» و «خرد»‌ نیازمند شویم. یا این‌کار را می‌کنی و با خیلی بلایا روبرو می‌شوی یا کیفیت زندگی‌ات را از دست می‌دهی. چه کار دیگری می شود کرد؟ نسل ما ضایع شده است دیگر… هرکدام‌مان یک هرم توجیه نشده هستیم!

مصاحبه با حرفه:هنرمند، شماره‌ی ۳۶، زمستان ۱۳۸۹

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها