باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

اشتیاق صادقانه به بودن

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

مجیزی برای سلطان پاپ ایران

همیشه خود را مدیون شهرام شبپره احساس کرده‌ام. ته‌مانده‌ی سلامت روانی ایرانیان، در صورت وجود، مدیون اوست. میزان آن را می‌توان به عدد و رقم مشخص کرد. این عدد ۲۶ است. از صد.

گمان نمی‌کنم چیزی بیشتر از التقاط و تنوع‌طلبی و دم‌دمی‌مزاجی شاخصه‌ی فرهنگ ایرانی باشد. گرداب‌ها و آشوب‌های تاریخی امکان ثبات را می‌گرفته. شعر هم اگر بوده است و همیشه بوده، ساختمانی صلب نبوده، چیزی بوده که می‌شده دهان به دهان چرخاند. برداشت از آن به راحتی تغییر می‌کرده: ماهیت شعر فارسی به گونه‌ای است که هرکس هر تکه‌اش را که بخواهد برمی‌گیرد، و چنان مبهم است، و چنان نادقیق، و چنان احساسی،‌ که تغییرات اجتماعی اساس‌اش را درهم نمی‌ریزد بلکه توهمی از یک پیوستار فرهنگی می‌سازد که وجود ندارد. هم وضعیت اجتماعی و هم خودِ تفکر شاعرانه‌ی منبعث از آن، اجازه‌ی گذاشتن خشتی بر خشتی دیگر را نمی‌داده. جنسیت و سن شاهدان ایرانی بارها تغییر کرده، همچنان‌که ساختار مولکولی باده و می در دوران‌های متفاوت. «محک تجربه»، به قول حافظ، اساساً به میان نیامده. بدان باور نداشته‌اند. یا شاید همین محک تجربه نشان می‌داده که هیچ چیز ثبات ندارد. تاریخ را هر بار به صورتی دیگر از نو نوشته‌اند. در چهل سال گذشته در ایران کدام اصالت خیالی زیر‌و‌رو نشده، کدام طبقه‌ای از فراز به فرود نیامده یا از فرود به فراز نرفته و چه کسی می‌تواند این حق را به خود بدهد که خود را اصیل بخواند؟ شهرام شبپره.

شهرام شبپره بیرون زمان ایستاده است اما با یک تفاوت ظریف با تعبیر شاملویی: ‌گُرده‌اش کاملاً سالم است. شهرام، تنها چیز ثابتی که می‌شناسم. تنها معیار و سنگ محک. هرکدام از آلبوم‌هایش را که بگذارید بخواند همواره به همان صورت می‌خواند. با همان سرخوشی. با همان اعتماد به این‌که جهان خوب است، زندگی خوب است و همیشه زنی هست که ارزش عاشق شدن داشته باشد.

عشق شهرام از نوع خاصی است. در واقع نام عشق برایش زیاد است. عشق شهرام ادعایی ندارد. مثل دوست داشتن اندی نیست برای مثال. دامنه‌ی واژگان اندی هفتاد‌و‌پنج تاست. نام دوست داشتن برای اندی زیاد است. اندی علاقه دارد. در مقابل، شهرام، مانند رودخانه دوست دارد. رودخانه‌اش زنان زیادی را با خود می‌برد، فرق چندانی هم نمی‌کند؛ چون در هر حال حجم آب همواره ثابت است. من تو رو دوست می‌دارم،‌ قسم به هرچی دارم، جز تو کسی ندارم، مال تو هرچی دارم.

شادترین اشعار شهرام آن‌هایی است که غمگین‌اند. با این حال در بسیاری از آهنگ‌هایش تأسفی ملایم هست. تأسفی که به هیچ عنوان تراژیک نیست، چون زندگی زیر آن جریان دارد. درست می‌شود. یادته تو شهرمون چه روزگاری داشتیم؟ (۱‌،۲‌،۳‌،۴‌،۵‌،۶‌‌) و جلوتر: اشکم از غصه مث خون شده، وای که شکسته (سکته) ویرون شده! (۱‌،۲‌،۳‌،۴‌،۵‌،۶‌‌)

عجیب است شغل کسی لذت بردن باشد. عجیب است نشستن و تنهایی کسانی را پرکردن که نمی‌شناسی. عجیب است نشستن و آهنگ‌های سوزناک برای رانندگان جاده‌ها ساختن. تأسف‌آور است شغل کسی گریاندن دیگران باشد. عجیب است گریستن به نوحه‌ی کسی که متوفی را نمی‌شناسد. غم‌انگیز است کمدین بودن. اما عجیب‌تر از تمامی این‌ها خوش گذراندن به دیگران،‌ به جمع‌هایی از دیگران از راه دور است. اندیشیدن به این‌که چه چیزی ممکن است برای دیگران اشتیاق به زندگی باشد. و این را ساختن. شهرام شبپره این کار عجیب را می‌کند. این کار عجیب،‌ شغل اوست.

موسیقی شهرام، صدای پای آب با شرشری همیشه یکسان (با آبشارهای کوچکی که توضیح‌اش جلوتر خواهد آمد) ترجمه‌ی جنبه‌ی خوب ایرانیت به زبان پاپ است. به خدا قسم که هیچ جا مث ایرون نمی‌شه. شهرام عصاره‌ی موسیقی پاپ است؛ چنان پاپ است که واتیکان موسیقی لس‌آنجلسی به شمار می‌آید. اندی وارهول بی‌ادعا. به تعبیر ایرانی خودش، سلطان پاپ است. برای سلطان هم مدح می‌گویند. راست و دروغ.

شهرام قطب‌نمایش را قورت داده است. انگار در ساختن هر آهنگ به درون خودش رجوع می‌کند تا جهت را تشخیص دهد و درون‌اش هم همواره شمال را نشان می‌دهد. آدمی را نمی‌شناسم که این‌طور گرایش واحدی را در زندگی دنبال کرده باشد، که درون‌اش، شش‌و‌هشت باشد؛ معطوف به زندگی. البته همه‌چیز هم خوانده است، به تمامی زبان‌ها و لهجه‌هایی که بلد بوده و نبوده، در هر سبکی که «لازم بوده»، با هر سازبندی‌ای که ایجاب می‌کرده: اسپانیایی یا شیرازی، راک‌اند‌رول یا محلی، سینتی‌سایزر،‌ گیتار برقی یا فلوت. چیلیپُم. البته ایجاب هم نمی‌کرده. مگر این‌که بگوییم اگر شهرام بشوی خود‌به‌خود واجب می‌شود. که حرف درستی است. نتیجه هم از لحاظ سبکی، مسلماً یکدست نیست: مضحک است بیشتر. با این حال، همیشه شهرام گوش می‌کنند نه فلان آهنگ شهرام را. یعنی شخصیت دارد. خودش را پایین نمی‌آورد تا شبیه آهنگ شود؛ آهنگ شبیه او می‌شود. حالا هرچه می‌خواهد باشد.

شهرام برای خواندن عجله دارد، همه‌ی مصراع‌ها را با سرعتی یکسان می‌خواند، تند‌تند، با خوشحالی یکسانی، با اشتیاق یکسانی به خواندن،‌ از خواندنِ خودش کیف می‌کند، به دوربین کاری ندارد، چشم‌هایش را می‌بندد، موهایش را تکان می‌دهد، از فرصتی که برای خواندن به دست‌ آورده استفاده می‌کند. اگر از دنیا و بی‌وفایی یار هم گله‌مند است باز خوشحال است: تو این زمونه (۱‌،۲‌،۳‌،۴‌،۵‌،۶‌‌) عشق نمی‌مونه (۱‌،۲‌،۳‌،۴‌،۵‌،۶‌‌) عاشقی و عشق چیه، وفا کدومه، رفته محبت، غم شده عادت، کجا رفیق،‌کجایی دوست،‌ کجایی همدم؟ گلی تو دنیا،‌ پیدا نمی‌شه، گل رفته، خار اومده، بهار چی می‌شه. کمی‌ بعد اوضاع از این هم بدتر می‌شود: در آغوش باد، ‌من رفتم از یاد، سکوتِ این قلبِ شکسته‌ام شده فریاد. و آن وقت—و بلافاصله: حالا وای وای، وای وای وای وای!

شهرام را همین «وای» بهتر از هرچیز توصیف می‌کند. در همین وای گاه‌به‌گاهِ میان اشعارش کروموزوم تمام خصوصیات‌اش را می‌شود یافت، صوتی که از سر کیف است و سر‌خوشی، اما از جنس بی‌اعتنایی نیست، از جنس رومانسی دروغین نیست، از جنس سبکی دلچسبِ هستی است. چه روزهایی داشتیم و خبر ازش نداشتیم، به جای غصه و غم نوای تاری داشتیم، یادته تابستونا کنار ساحل تو شمال، موقع کباب و ریحون چه صفایی داشتیم! یار شهرام بیشتر به یار سعدی نزدیک است تا یار حافظ: دم دست است، دور هست ولی دست‌نیافتنی نیست، حیف است که نیست اما شهرام برای به دست‌آوردن‌اش خود را چندان خفیف نمی‌کند: عزیزم! با رقیب نشستی، به نفرینم اسیری، اگه منو دوست نداری الهی بمیری! فرض می‌کند چون یار را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد، او هم باید دوست‌اش داشته باشد. به همین سادگی. چندان پیچیده نیست.

سادگی شاخصه‌ی اشعار شهرام است. سادگی‌ شعرهای شهرام با بلاهت اشعار کسی چون اندی تفاوت ظریفی دارد. برای مثال، هرکس دیگر جای شهرام شبپره باشد از صفت دیگری به جای «آبی» برای آسمان استفاده می‌کند: غصه نخور، غم نخور، خنده‌ی تو قشنگه، آسمون عشق تو، ساده و آبی‌رنگه. شهرام باشد از خودش می‌پرسد: چه اشکال دارد؟ اندی باشد از خودش چیزی نمی‌پرسد.

در شهرام چیزی کودکانه هست. و باید هم باشد. کسی که از کودکی به بعد تغییر رویه ندهد حتماً چیزی از کودکی را با خود حمل می‌کند. در شهرام نوعی صداقت هست که مثل صداقت واقعی، غیرصادقانه است. صداقتی طبیعی است: ‌مثل آب است با همه‌ی شکست‌ها و انکسارهایش. نوعی صداقت قاجاری: ازش دروغ شنفتم، بهش دروغ می‌گفتم، می‌گفتش هرچی گفتم، هرچی می‌گفت می‌گفتم.

با این حال، شهرام به صورت مختصری تحولات اجتماعی اطراف‌اش را هم انعکاس داده است. انواع و اقسام تأثیرات عجیب‌و‌غریب در کارش دیده می‌شود که نهایتاً هویت شهرام شبپره بر آن‌ها مستولی می‌شود و آن‌ها را در خود هضم می‌کند. برای مثال آهنگ غریبی دارد به نام باغ الفبا که در آن در فضایی سوررئالیستی و با حزن تمام ماجرایی را تعریف می‌کند که صرفاً در یک مصراع‌اش گویا بر وضعیت کشورش تأسف می‌خورد. «آ»ی کلاهدار شهرام را صدا می‌زند تا دو حرف «ی» و «ر» را نیز بردارد و کلمه‌ی یار را بسازد. اما برای یک‌بار هم شده، شهرام درباره‌ی یار چیزی نمی‌گوید. اما من یاری نداشتم،‌ با کسی کاری نداشتم، یارو با سه‌تا حروف‌اش، یه گوشه‌ای کنار گذاشتم. سپس دنبال حروف جدیدی می‌گردد که کلمه‌ی جدیدی بسازد. باز دوباره تو کتاب‌ها،‌ سرگذاشتم پی حرف‌ها، گشتم و گشتم و دیدم، باز دوباره حرفی از آ، الف و ی و ر و آ، الف و ی و ر و آ! آنگاه حس ناسیولیستی شهرام غلیان می‌کند. اگه با نون جور می‌اومد،‌ واسه من قشنگ‌ترین اسم توی شعرم در می‌اومد. حالا باید «نون» را فراهم کند. از دل خانه‌ی ویران، از ته سفره‌ی بی‌نان، نونی برداشتم و دیدم، نام شعرم شده ایران. آهنگ نهایتاً با سرود ای ایران به پایان می‌رسد! قاعدتاً سرایش سایر اشعار هم فرایند مشابهی را طی کرده است.

از بابت موسیقی‌اش هم، باید گفت که ویژگی‌های ثابتی دارد که اگر در هرجای دنیا کسی بدین سماجت بر آن پای فشرده بود حتماً پروژه‌ای موسیقایی به شمار می‌آمد. شهرام باید حتماً یک قسمت را خارج بخواند، گام عوض کند، به ضدضرب علاقه‌ی خاصی دارد و سکته برایش لازم است: خبر ندادی که می‌آی شهرو چراغون‌اش کنم / در و دیوار خونه رو (مکث، سپس با تأکید مضاعف:) آینه‌بندون‌اش کنم! اگر با هر ریتمی غیر از شش‌و‌هشت شروع کند حتماً یک‌جا اذیت‌اش می‌کند و بدان بازگشت می‌کند. شهرام ریتم صحیح زندگی‌اش را پیدا کرده است و توانسته است بر همان ریتم زندگی کند. شهرام یک عمر اشتباه کرده است، این‌طور فکر می‌کنند،‌ با اشتیاق و به صورتی ثابت،‌ و در این کار معیاری جز زندگی برایش معتبر نبوده و شاید با این کار بهتر از هر کس دیگر این را نشان داده باشد که همه‌ی آن ایرانیانی که تلاش کردند «درست باشند» چه اشتباهاتی مرتکب شدند.

در میان ما شهرام سالم است. (۱‌،۲‌،۳‌،۴‌،۵‌،۶‌‌) شهرام هست تا به یادمان بیاورد که چه زمانی رویکردمان به زندگی اشتباه بوده. چه زمان‌هایی از آن را هدر داده‌ایم.

شب شد، شب شد، شب، شب و شب و شب شد،

شب شد، شب شد، امشب هم سحر شد،

گفتی که می‌آی دیروز، دیروز تو دیشب شد،

دیشب‌آت که امشب شد، این شب هم که سر شد.

عمرم شب‌و‌شب، روز‌به‌روز بی‌تو هدر شد.

هر شب تا سحر شب‌های یکسان رو شمردم

دیگه از عاشقی خسته شدم قسم که مُردم

روزها اومدن رفتن،‌ هفته‌ها تموم شد

هی شب شد و هی روز شد، عمر من حروم شد.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها