باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

مردودین نمایشگاه «منتخب نسل نو»

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

یک. از شما می‌خواهند که آثار مردودین نمایشگاه «منتخب نسل نو» را ببینید و چیزی بنویسید. چشمی باشید به نمایندگی از تمامی کسانی که این امکان را نمی‌یابند که جمع شدن چندین هزار اثر را در کنار یکدیگر ببینند. ولو گیرم پرینت نقاشی‌ها را.

(دو. یادتان می‌آید که دفعه‌ی پیش که در این صفحات نوشتید یادی کرده بودید از دوستی که همیشه از مادر هنرمندان یاد می‌کرد. «مادر هنرمندان» از نوشته‌تان غربال شد اما دوست‌تان سرجایش ماند. لحظه‌ای نگران می‌شوید این بار چه می‌شود؟)

دو. چه کار می‌کنید؟ آماده می‌شوید که بنویسید چه کسانی در این انتخاب از قلم فتاده‌اند، چه نیروهای خفته‌ای و چه قابلیت‌های فعال نشده‌ای در این دریای آثار هست که نامکشوف مانده. آماده می‌شوید از این فرصت کمیاب استفاده کنید که شاید چند هکتار از جنگل فرهنگ بصری را از بالا ببینید، جنگلی که با بعضی درختان‌اش آشنایید. با چشم‌انداز فرهنگی روبرو شوید که هیچ‌گاه مجرای رسمی برای بیان و ابراز خود در تمامیت‌اش نیافته و همیشه صورت غربال‌شده و مثله‌‌شده‌ای از آن به دست‌تان می‌رسد. با چهره‌‌ی جامع‌تری از فرهنگی بصری روبرو شوید که معلوم نیست هنر معاصر ایران تا چه حد به‌حق ادعای نمایندگی آن را دارد.

سه. اما بعد در روان‌نویس‌تان را می‌گذارید. نفس عمیقی می‌کشید. انتظارش را نداشتید. تکثر فرهنگی می‌خواستید؟ بفرمایید.

چهار. فرض کنیم آثار رسیده به نمایشگاه «منتخب نسل نو» گالری «هما» نمونه‌‌ای منصفانه از نقاشی‌های نسلی باشد که واجد شرایط این نمایشگاه است، یعنی بین بیست تا سی سال سن دارد. از چنین مجموعه‌ای توقع زیادی می‌توان داشت: مثلاً چیزی را نشان دهد که نمایشگاه‌های خصوصی یا دولتی به واسطه‌ی ماهیت‌شان قادر به بازنمایی آن نیستند. اینجا، درست قبل از داوری، غیاب انتخاب و نبودِ اعمال سلیقه و فقدان موضوع، شاید بتواند نوعی جامعیت را باعث شود. به یاد می‌آورید که سال‌هاست که آسودگی و آرامش و چیزهای خوب را از «غیاب» و «نبود» و «فقدان» انتظار داشته‌اید و این رسم جهان شده. اما این‌بار غیاب و فقدان چیز دیگری را نشان‌تان می‌دهد: علی‌السویه بودنِ هرگونه داوری را. این مجموعه چنان است که اگر هر ترکیبی از آثار را انتخاب کنید باز همان چیز قبلی را نشان می‌دهد.

پنج. بیماری؟ این‌که خب، بله، در این نسل هست. نسلی در حال انفجار؟ در حال انفجار. منتها از داخل. مثل ستاره‌هایی که تبدیل به کوتوله‌های سفید می‌شوند، بدل به سیاهچاله. کسانی که روح‌شان مچاله‌ شده است و در مقابل کسانی که روح‌شان چروکیده است به چشم نمی‌آیند. به حساب‌شان نمی‌آورند. حفره‌های که همه‌چیز را به درون خود می‌کشند اما هضم نمی‌کنند، منهدم می‌کنند: مثل یک سیاهچاله، یا بهتر، مثل گورستان ماشین‌های پرس شده.

(شش. آن دفعه که از نسل شصت و هشت نوشتید دیگر به تعدادی درس ندادید. این دفعه که درباره‌ی کل نسل دهه‌ی شصت می‌نویسید چه چیزی کسر می‌شود؟)

هفت. داوری مشکلی ندارد. آثار تولید شده همین است که هست. صرفاً آن‌هایی انتخاب شده‌اند که قدری کمتر پرس شده‌ و بیشتر شبیه ماشین‌اند. بعضی آثار هم به دلایل آیین‌نامه‌ای کنار گذاشته شده‌اند، مثلاً ابعاد بزرگتر از یک و نیم‌متر و این‌ها. اما اساساً انتخاب پنجاه هنرمند از میان این آثار ناممکن است. ناممکن هم نیست،‌ تصادفی است؛ در همه حال. این انبوه آثار تفاوت خاصی با هم ندارند.

هشت. آن‌چه دیده می‌شود فقدان آموزش هنری است؟ آن‌که خب، همیشه هست. فقدان که نه،‌ بازار مکاره‌‌ای از هرآن‌چه غایتی ندارد و به جایی نمی‌رسد. نسلی که هرآن‌چه به کارش نمی‌آمده از همه‌کس یاد گرفته. و اتفاقاً تمامی شیوه‌های عقیم و ابتر و کج و کوله را به او هدیه کرده‌اند تحت عنوان آموزش. و هیچ راهی را تا به آخر نرفته،‌ و هیچ راهی تا به آخر برایش باز نبوده و اساساً نسلی «بی‌آخر و عاقبت» است. از همان ابتدا بی‌عاقبت بود.

نه. آیا این شیوه‌ی بیان، شباهتی به فریاد دارد؟ نه، پچ‌پچه‌هایی است و همهمه‌ای. حرف زدنی است به قصد فراموش کردن. بازی کردن با پوسته‌های زخم است. کندنِ کبره‌هایی که دلپذیر است.

ده. همه‌ی تاریخ هنر اینجا حاضر است. دوسالانه‌ی جهان اسلام هم همین بود. چنین همزیستی مسالمت‌آمیزی میان این‌همه شیوه‌ی بیانی در اروپا نیز بی‌نظیر است. دلیل هم دارد: انتخاب شیوه‌‌ی بیانی تصادفی است؛ همه در گفتن آن‌چه می‌خواهند بگویند به یک اندازه ناموفق‌اند. هیچ سنت بصری هیچ کدام از این شیوه‌ها را حمایت نمی‌کند. یا لااقل افراد این نسل در هیچ شیوه‌ای بار نمی‌آیند. اگر نقاش سربازی تپیده در خون را با رنگ‌های زنده‌ی مونه نقاشی می‌کند اهمیتی ندارد چون این تنها شیوه‌ای است که می‌تواند نقاشی کند. این بار تصمیم گرفته «این» را نقاشی کند. درست مانند شعارهای زمان انقلاب که با فونت‌هایی نوشته می‌شد که نویسنده بلد بود بنویسد، و اساساً ربطی به محتوای متن نداشت. کسی به فکر چنین ربطی نبود. این آثار آن‌قدر با هم تفاوت دارند که تفاوت‌شان تصادفی است.

یازده. ایراد اصلی این آثار (به مثابه مجموعه) این است که تخت‌اند. مهم نیست چه اندازه مملو از رنج‌اند و نشانگان کدام بیماری. مهم این است که نمی‌شود در آن‌ها کندوکاو کرد، جلوتر نمی‌توان رفت. به‌هم وصل نمی‌شوند، چیزی از آن‌ها ساخته نمی‌شود، آینده‌ای را نوید نمی‌دهند. تکه‌پاره‌هایی پراکنده‌اند که نشانه‌ی انهدام فضای هنری‌اند نه گسترش آن. جایی که هیچ چیز با هیچ چیز فرق نمی‌کند، هیچ چیز وجود ندارد. این تکثر بی‌حد، نوع دیگری از سترونی است.

دوازده. به نظرم، این تخت بودن نوعی شکست در بازنمایی نیست. اتفاقاً بازنمایی مشکلی ندارد. ذهن نقاش را بازتاب می‌دهد. این آثار نشان دهنده‌ی نسلی است که نمی‌تواند خواب ببیند. وقتی خواب می‌بیند کابوس‌هایش تهی است. و این تهی بازتابی از همین فرهنگ فقدان و نبود است. فضاهایی نظیر فضاهای آثار حامد صحیحی که دیگر آشناست به کرات تکرار می‌شود:‌ فضاهایی خالی که مقیاس معمارانه فیگورها را خرد می‌کند، هیچ‌شان می‌کند. آدم‌هایی که با اشیائی اندک در فضاهایی گسترده پراکنده‌اند بی‌هیچ امکان ارتباط. سوررئالیسمی از جنس دکیریکو جابه‌جا سربرمی‌آورد. درست‌تر بگویم، تمامی گریزگاه‌هایی که تاریخ هنر برای برون‌ریز نیروهای فروخورده‌ی اجتماعی و سرخوردگی ابداع کرده به یکسان به کار گرفته شده‌اند: فرانسیس بیکن‌ها کم نیستند و همین‌طور مونش‌ها و جکسن‌ پالاک‌ها، سای تومبلی‌ها، دکونینگ‌ها، اگون شیله‌ها، ماکس بکمان‌ها، من ری‌ها، رائول دوفی فوویست که هنوز پایش به ایران باز نشده بود و حالا آمد،  و جرج گرس که کم‌کم داشتیم نگران‌اش می‌شدیم. این‌ها «تأثیرات» نیستند؛ خودشان‌اند، کاملاً واضح و روشن. منتها در حد بضاعت. که هیچ است. بی‌آن‌که هضم شده باشند،‌ بی‌آن‌که ربطی به چیزی قبل و بعد از خود داشته باشند، صرفاً ابزارند همه با یکدیگر هم‌ارز. فرانسیس بیکن، دیگر یک انسان، یک فرم زندگی، یک شیوه‌ی نگاه نیست، یک شیوه‌ی نقاشی است. نقاشان تاریخ هنر بدل به تکنیک می‌شوند، تکنیک‌های «رنگ‌آمیزی»، تکنیک‌هایی نصفه‌نیمه که از دریچه‌ی تصاویر کوچک اینترنتی یا کتاب‌های ماژیک و برچسب‌خورده دیده شده‌اند. نقاشی‌ها با این «انگاره» کشیده شده‌اند که فضای هنری وجود دارد، درست مانند دوستانی که در پستوی خانه‌هاشان تمرین باله می‌کنند بی‌هیچ بیننده‌ای. گروهی راه بدنقاشی کردن در پیش گرفته‌اند، عده‌ای دیگر فیگور را به سطح بوم می‌آورند تا دل و روده‌اش را بیرون بریزند. حیوانات دعوت‌اند اما هیچ کدام حیوان نیستند. آن‌جا هستند تا چیز دیگری را بگویند؛ حیواناتی که در شهر پیدایشان نمی‌شود. خوک و اسب علی‌الخصوص. ترکیب خوک و مبل‌ استیل ژانر است و دیگر قدیمی شده. بیرون از این نمایشگاه‌ هم، تعداد کثیری از عکاسان جوان مشغول عکاسی از گاوها و گوسفندها و شترهای سلاخی شده‌اند.

سیزده. بیشتر این آثار در حکم این‌اند که نقاش خون خود را به تابلو بپاشد. شباهتی اگر هست از اینجاست.

چهارده. از زاویه‌ی مطالعات اجتماعی،‌ همان نتایجی را می‌توان از این آثار تجسمی گرفت که از هر گوشه‌ای از این فرهنگ به دست می‌آید؛ نتایجی که برای فرهنگ بصری در کلیت‌اش نگران‌کننده است (و چه کسی نگران فرهنگ بصری است؟ آدم‌ها با هم «حرف» می‌زنند برای هم که نقاشی نمی‌کنند) و همین‌طور برای خودِ این هنرمندان به مثابه نسل و تک‌تکِ آن‌ها به مثابه شخص. بیرون از حلقه‌ی کوچک هنرهای تجسمی حرفه‌ای تهران،‌ خارج از همین مباحث مختصر تئوریک که وجود «هنر معاصر ایران» را فرض می‌گیرد و همگی مشغول نظافت‌کاری آن هستیم، اغتشاش بصری بی‌حدی جاری است که نمی‌شود تکثرش را به فال نیک‌ گرفت. اگر آن‌چه می‌بینیم «آینده»ی نقاشی ایران باشد، چیزی در حال آمدن نیست. و این نتیجه‌ی بی‌اعتنایی کامل به «فرهنگ»،‌ در معنای خوب کلمه، و عایق‌بندی آن است.

پانزده. زیرزمینی را که در دوسالانه‌های نقاشی پیدایش می‌شد و راه‌پله‌ای را نشان می‌داد که به حیاط خانه‌ای سنتی می‌رفت و چند گلدان شمعدانی هم روی پله‌هایش بود یادتان هست؟ همان راه‌پله‌ی از تاریکی به روشنایی؟ جالب است،‌ هنوز هم آن را نقاشی می‌کنند، گلدان‌ها نیست،‌ خانه دیگر سنتی نیست، در بسته است، فضا هم خاکستری است. این را باید در تحول نقاشی رسمی‌مان لحاظ کرد. این یکی وارداتی نیست.

چاپ شده در:

«مردودین نمایشگاه منتخب نسل نو»، تحلیل آثار پذیرفته‌نشده در نمایشگاه منتخب نسل نو، گالری هما، ۵ تا ۲۱ آبان در پردیس پارک ملت، چاپ شده در مجله‌ی حرفه:هنرمند شماره‌ی ۳۵ پاییز ۱۳۸۹.

نقد نمایشگاه, نوشته‌ها