باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

مکان‌های عمومی نوشتار

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

در سی سال گذشته با رشد تصاعدی نوشتار روبرو بوده‌ایم. کتاب‌های فارسی شکل و شمایل آراسته‌ای به خود گرفته‌اند، خیل عظیمی از مترجمان پا به عرصه نهاده‌اند. پنج‌هزار ناشر داریم، روزنامه‌هایمان به تیراژهای بی‌سابقه‌ای رسیدند. تعداد کتاب‌های تازه‌ای که در سال چاپ کرده‌ایم به کشورهایی همچون فرانسه پهلو زده‌ است. اگر آمار خانه‌ی کتاب را در نظر بگیریم ، از نظر تعداد عناوین تازه‌ی کتاب از غالب کشورهای اروپایی و آسیایی جلوتریم، بیشتر از سوئد، اتریش، بلژیک یا هند. و در این میان، شمار کتاب‌های فلسفی به‌ویژه چشم‌گیر است که مهد فلسفه‌ی جهان یعنی یونان را با فاصله پشت سرگذاشته است! در سال گذشته بیش از یک میلیارد و دویست میلیون صفحه کتاب فلسفی در ایران به چاپ رسیده است. این تعداد صفحه و کلمه که عمر هیچ‌کدام از ما برای شمردن‌اش کفایت نمی‌کند باید برای حل مشکلات فلسفی بشریت کافی می‌بود.

با این حال اگر کمیت کتاب این است و کیفیت اندیشه‌ این، باید اتفاقی برای کتاب افتاده باشد. این همه مانع بر سر راه نوشتن، ننوشتن را باعث نشده است؛ آن را بدل به صورتی از نگفتن ساخته است. باید دید آیا این گرایش به نوشتار، گامی به جلوست یا آن که همچون بسیاری از مصادیق دیگر فرهنگ، راه‌های ظریفی برای دویدن بدون جلو رفتن پیدا کرده‌ایم؟
این وضعیت، با گفتاری فلسفی در جهان همزمان شده که اهمیتی ویژه‌ای برای متن قائل است و نوشتار را بر گفتار ارجح می‌شمارد. و البته روشن است که در ایران ما به صورت تاریخی برای گفتار اهمیت بیشتری قائل بودیم. نحوه‌ی نوشتارمان شاهد گویایی بر این ماجراست: کتاب‌های فارسی قدیمی از آن‌چه امروزه منطق متداول ساختار نوشتار به شمار می‌آید سرباز ‌می‌زنند؛ فصل‌بندی‌ها دلبخواهی است؛ فهرست یا وجود ندارد یا بی‌اهمیت است؛ علائم سجاوندی به کار نمی‌رود؛ بحث از هر سو به هر سو حرکت می‌کند؛ نقل قول دقیق در غالب اوقات امری مذموم است و تکیه بر حافظه فضیلت است.
امروزه چنین گفته می‌شود که متن در قیاس با کلام، ماهیتی روشن‌تر و روشنگر و خصلتی دموکراتیک‌تر و همگانی‌تر دارد و همزمانیِ گسترش سواد و صنعت چاپ با تحولات سیاسی در قرون اخیر بر این قضیه صحه می‌گذارد. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد که «غیاب مؤلف» به «آزادی» مخاطب منجر می‌شود. در عین پذیرفتن وجاهت استدلال‌های چنین موضعی، شاید بتوان نشان داد که بسته به موقعیت، گفتار ممکن است ماهیت همگانی بیشتری داشته باشد. شاید نوشتار را به دست نیاورده، گفتار را از دست داده باشیم.

اما تفاوت‌ گفتار و نوشتار در چیست؟ تفاوت در شیوه‌های مختلف انتشار و چگونگی زمان‌مندی آن است. هم گفتار و هم نوشتار، هردو همگانی ساختن اندیشه‌ای درونی‌اند. گفتار متکی به مکان و زمان است، اشخاص معینی را در زمانی مشخص در مکان معینی مخاطب قرار می‌دهد در مقابل، خصوصیت اصلی نوشته نامشخص بودن مخاطب است؛ غیاب خطاب است نه مؤلف: مخاطب نوشته را نمی‌توان معین کرد و نوشته خط سیری پیش‌بینی‌ناپذیر را در میان مخاطبان‌اش طی ‌می‌کند. غیاب خطاب مستقیم در نوشته، و به‌خصوص در کتاب، شاید به نظر رسد که آن را از «خطاب ایدئولوژی» مصون می‌سازد، اما توان مخاطب‌ قراردادن همین ایدئولوژی را نیز از آن می‌گیرد. کتاب نوشتن در مورد چیزی، پس از حادثه رسیدن است. قدرت نوشته، قدرت امر ماندگار است اما در لحظه نیست. تبدیل شدن ژورنالیست‌ها به نویسنده، مؤلفان به مترجم و مقاله‌ها و جزوه‌ها و شب‌نامه‌ها به کتاب (به عوض رابطه‌ای سیال میان آن‌ها) صرفاً نتیجه‌ی پختگی نیست، نتیجه‌ی منع است. همچنان‌که وفور کتابچه‌های شعر و جوایز داستان‌نویسی در عین مرگ تمامی مجلات ادبی، نشانه‌ی اختگی ادبیات است.

از سوی دیگر، نوشتن رسانه‌ای یکسویه است. رسانه‌ی قدرت نابرابر و متکلم‌وحده. پاسخگویی آنی صرفاً در گفتار ممکن است. با-هم-اندیشیدن فقط در جمعی زنده اتفاق می‌افتد که حرف بزنند، نه در انجمنی از شاعران مرده! نوشتن و حتا خواندن در مقایسه با گفتار، در غالب اوقات امری است که در انزوا اتفاق می‌افتد. محو فضای گفتگو و گسترش نوشتار، به معنای افزایش انزوا نیز هست. و هنگامی که این «دوست خوب» ساعات تنهایی ما (به همراه سایر دوستان خوب در مجلات و سایر رسانه‌ها) مزخرف بگوید، توهم در پشت در ایستاده است. زیستن در دنیای مؤلفانِ مرده‌ و متوهم، دن‌کیشوت می‌آفریند.

تحمل‌پذیر بودن فضای نوشتار مجازی برای ممیزان نیز، به واسطه‌ی همین فقدان خطاب است که از ایجاد جمع و فضای گفتگوی جمعی ناتوان است. در فضای مجازی، فرد می‌تواند به هر نشانی‌ای که مایل است سربزند اما میدانی وجود ندارد. تالارهای گفتگوی مجازی فضای بی‌-هم-بودن‌اند؛ به‌جای حضور همگان، غیاب همگان به بهترین صورت تجلی می‌کند: اگر جملات امکان حضور یافته‌اند به واسطه‌ی غیاب نویسندگان‌شان است. چنین فضایی که در آن شخص از کلام خود برکنده می‌شود، بیش از هرچیز تبلور غیاب مسؤولیتِ گفتن است، رفع مسؤولیت نه فقط از گوینده، که از جمعی که کاملاً تصادفی گرد هم آمده و قادر نیست «جمع» بسازد. موضوع اول و آخر چت‌روم تنهایی است. چنین جمعی در هر لحظه در حال ساخته شدن و از هم پاشیدن است و تکثری مطلق را بی‌هیچ‌گونه همگرایی به نمایش می‌گذارد. در چنین جمعی، نه‌تنها پژواک‌های مکرر در مکررِ چندین ذهن که یکدیگر را به طور همزمان بپایند اتفاق نمی‌افتد نویسنده‌ بیرون از خویشتن قرار می‌گیرد و خود را به صورت نامی مستعار در میان باقی نام‌ها می‌بیند. به نظرمی‌رسد که هنوز هم دینامیسم جمع «حاضر»، عجیب‌ترین نوع انتشار است.

گفتار تنها صورت بیانی است که در آن مرحله‌ی نشر و بیان از هم متمایز نیستند. در گفتار رسانه وجود ندارد. هنگامی که گفتار به رسانه‌ گره می‌خورد، همه‌گونه اعمال قدرت بر آن ممکن می‌شود. در فضایی طبیعی، در هرجا که می‌توان صدای انسانی را بی‌واسطه شنید می‌توان آن را پاسخ گفت. در این معنا، دموکراتیک ساختن گفتگو صرفاً به معنای تسهیل ارتباطات نیست، به معنای پدید آوردن فضایی جهت با-هم-بودن و مراقبت از آن در برابر قدرت رسانه است؛ فضایی که در آن «حرف» مایملک جمعی باشد. روشن است که هیچ‌کدام از رسانه‌های جمعی ما «جمعی» نیستند.

نکته‌ی تلخ درباره‌ی شیوه‌ی انتشار، صرفاً نحوه‌ی بسته‌بندی و عرضه‌ی کلام نیست. نکته‌ی غم‌انگیز، نه تأثیر وضعیت بر کتاب، بلکه تأثیر کتاب بر حرفی است که می‌زند. از بین بردن فضای همگانی در ارتباط، خود به معنای از بین بردن گفتاری است که می‌تواند در این فضا پدید آید. ساده‌ترین، تلخ‌ترین و کوتاه‌ترین چیزی که می‌توان درباره‌ی نوشتن در ایران گفت این است که فضای عمومی در نوشتار از بین رفته است. شاید کتاب در ایران برای گروهی بدل به «خانه‌ی وجود» شده باشد اما هیچ میدانی در بین این خانه‌ها وجود ندارد. هر آن‌چه اکنون اجازه‌ی نوشتن می‌یابد، انکار خیابان‌ است. تاریخ ایران، تاریخ فقدان فضاهای عمومی است.

نشر در ایران فعلی، مرگ تمامی‌ مؤلف‌هاست. انتزاعی شدنِ هرآن‌چه می‌تواند «حضور» داشته باشد. انگار سرنوشت ما تجربه‌ی مشکلات غرب از سر دیگر آن است: طبق معمول، متافیزیک غیاب به عوض متافیزیک حضور. غیاب تنها «یک کلمه» از قاموس نوشتن و گفتن، همان کلمه‌ای که نوشتن و گفتن را ممکن می‌سازد.

فضای همگانی را باید با قدرت تولید و با قدرت حمایت کرد. با قدرت جمع. فضای همگانی گفتار، با قدرت تک‌تک‌ِ گویندگان حمایت می‌شود: «بگذار حرف‌اش را بزند.» فضای همگانی نوشتار، با قانونی نوشتاری برپا می‌شود که در غیاب خوانندگان‌اش عمل می‌کند. «بگذار کتاب‌اش را بنویسد.» این را کجا باید نوشت؟ بزرگترین ایراد نوشته، آن است که حذف و خط‌خوردگی را نشان نمی‌دهد. تپق‌ها و سکته‌هایی را که نشانه‌ی حرف‌های فروخورده‌اند بیرون می‌گذارد. لاجرم، سکوت نویسنده، برخلاف سکوت گوینده دیده نمی‌شود. در چنین حالتی، نوشتن، خاموش ساختن صداست، صورتِ بی‌سروصدای ارتباط کلامی.
برای خنثا کردن خطاب همگانی نوشته هم راهی یافته‌ایم: نوشتن در ایران ناممکن نیست به‌شرطی که لحن یا شیوه‌ای از انتشار را اختیار کنید که مخاطب آن به کسانی محدود شود که نوشته‌تان بر آن‌ها اثری ندارد. یا به عبارت دیگر: به شرط آن‌که آخرین حربه‌ی نوشته را از آن بگیرید و آن بدل به گفتگویی درگوشی کنید.

در تاریخ ما، به توپ بستن یا از خاصیت انداختن مجلس نشانه‌ی درهم‌شکستن این «فضا»ی با-هم-بودن بوده است. و دقیقاً آن‌چه اکنون ناممکن شده، همان مجلس یا همان با-هم-نشستن است. در ایران فعلی، گفتن به مراتب سخت‌تر از نوشتن عقوبت می‌شود: نوشتن، توسط رسانه اخته شده است، اما گفتار دارای سویه‌ای اجرایی است که باید موردبه‌مورد مهار شود و به همین خاطر هم عقوبت گریبان گوینده (مؤلف زنده) را بیشتر می‌گیرد تا متن. چه چیز تلخ‌تر از این‌که محدودیت‌های یک معلم دبستان، بسی بیش از کسی است که از نیچه یا مارکس ترجمه می‌کند. نویسنده ممکن است پس از اخراج از کشور همچنان کتاب‌هایش را در ایران به چاپ برساند، اما بستن دهان گوینده، غالباً بستن آن در تمامی کارکردهایش است.

منتشر شده در: ماهنامه‌ی اینترنتی سایت رخداد، شماره‌ی ۴، فروردین ۱۳۸۸

این نوشته، این پاسخ امیر احمدی آریان را در همین نشریه در پی‌ داشت.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها