باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

خاتمی مرد خوبی بود!

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

چندی پیش از صالح نجفی شنیدم که: «شاید دوم خرداد، رخداد نبوده باشد.» از شنیدن‌اش تعجب کردم و شاد شدم. در ساختار منظم بدیویی اندیشه‌اش، این حرفی کاملاً تازه و بسیار معنادار است. شاید درست‌ترین تکانه همین باشد که در وضعیت تاریخی فعلی‌مان، به جای شک کردن در هر چیز دیگر در همین شک کنیم. اما فایده‌ی تئوریکش چیست؟ نشان دادن ارزش تئوریک یا سیاسی حرف او، که من خبرچینانه‌ نقل می‌کنم، پروژه‌ی خود اوست اما درباره‌ی فایده‌ی روانی بزرگش می‌نویسم.

سال‌هاست که شرایط ما، شرایط انجماد زندگی است. انگار انجماد بهترین کاری است که از دست‌مان برمی‌آید؛ در برابر پوسیدگیِ پشت در. انگار جز انجماد، هرچه کرده‌ایم، دست و پازدنی بوده برای پرهیز از گندیدگی و زخم ناشی از بی‌تحرکی؛ دست‌و‌پازدنی برای فروتر نرفتن. انگار در وضعیتی بکتی گیر افتاده‌ایم: در «پایان بازی» که جز مساوی یا باخت انتظار دیگری نمی‌رود. سال‌هایی که نمی‌گذرد، زندگی‌یی که شروع نمی‌شود یا جایی دیگر است. زندگی‌یی در این حسرت که فایده‌یی به دیگران برسانیم یا به خود. در عین نیروهای جوشانی که وحشیانه ما را به این فرامی‌خوانند که ‌همه‌چیز را از هم بپاشیم، بهترین توصیه‌ی خرد ما—برای ما، برای نسلی که یک عمر، کینه‌ی زندگی نکردن را با خود حمل کرده‌ است—توصیه به زندگی‌یی معطوف به مرگ است، زندگی‌یی امن و بی‌مخاطره، بی‌فاجعه. بدین‌سان، در مرکز این ناامیدی، نه ناامیدی از خود، که ناامیدی‌ از «دیگران» ساکن شده است. ما با سایه‌ی تاریک «دیگران» زندگی کرده‌ایم. «این‌ها» با ما چه خواهند کرد؟ «این‌ها» با ما چه می‌کنند؟

دوم خرداد، حضور یک «شخص» نبود، حضور ما نبود، خلاقیت بود. خلاقیت «‌‌ما»یی که شخص خاتمی را به مثابه راه‌حل ساخت و برکشید. ملت غیرمنطقی ایران پیشتر هم کارهای عجیب فراوان کرده بود. خوشا به سعادت آن‌که در زندگی‌اش اعتماد یک ملت را تجربه کند، گشودگی فضایی را تجربه کند که مردمان برای او گشوده‌اند تا خود را به حدی گسترش دهد که دستیابی بدان از توان فرد بیرون است. و بدا به حال آن‌که در فضایی بدین گستردگی سقوط می‌کند.

استعداد فرد سیاسی را نیز مانند هنرمند نمی‌توان ‌به خودی‌خود سنجید. سیاستمداران و هنرمندان برجسته کسانی‌اند که می‌توانند خود را به ابعادی که دیگران برای‌‌شان متصور می‌شوند (یا در نظر دیگران می‌گشایند) گسترش دهند و واقعیت نابوده‌ی خویش را بر «نمود» امکان یافته منطبق کنند. همچون هنرمند، سیاستمدار نیز نباید ناراحت شود اگر شخصیت اجتماعی‌اش را با دلقک، بازیگر سیرک و اجراگر کاباره مقایسه کنند. او کسی است که حرف را به مردم، اندیشه را به عمل و امکانات را به فرصت گره می‌زند؛ قرار نیست همه‌چیز را خود بگوید، انجام دهد یا بسازد. قرار نیست فیلسوف یا تیزبین‌ترین فرد جمع باشد. مخاطب است که او را می‌سازد تا او واسطه‌ی تداوم جمع ‌شود، تا چیزی فراتر از تک‌تکِ آن‌ها بسازد؛ اوست که مخاطب گرد آمده را گرد هم نگاه می‌دارد.

و از این لحاظ، ‌گفتن ندارد که آقای خاتمی سیاستمدار بی‌استعدادی بود. از توانایی بالقوه و محدودیت‌ها گفتن، چه در هنر و چه در سیاست، بی‌معناست. این دو، جز در محدودیت معنایی ندارند. همان‌طور که هنرمند بد را ستودن واقعاً غیراخلاقی است، به سیاستمدار بد هم دل‌بستن ‌معنایی نداشت. و افسوس عجیبی نیست اگر اکنون تماشاگرانِ تراژدیِ سابق به کمدی روی آورده‌اند. عجیب نیست که وجدانِ معذب تماشاگران،‌ از این بی‌هنری پیشین و از شکستن آن‌چه خود ساخته بودند ناشاد است. آن‌که صحنه را ساخته و دیگری را روی آن فرستاده، شرم می‌کند شکست دیگری را به گردن خودِ او بیندازد. بشکنید این صلبیت نام دوم خرداد را که خلأ نوعی حقارت را با آن پرکرده‌ایم. عجیب نیست اگر تفکر آزادیخواه ایران نیازمند تعویض کلمه‌ی خویشتن شده باشد، و نه صرفاً یک نام، که اجزای آن‌چه این نام را حمل می‌کنند؛ نوعی تعویض کانون توجه. آنان که می‌خواهند در ایران نفس بکشند نمی‌توانند با سرزنش هر روز‌ه‌‌ی خویش زندگی کنند، نمی‌شود همگی‌شان را به دریا ریخت، راهی جدید ناچار است پدید آید، یافته شود و این راه باید بتواند گذشته را بشکافد و از آن عبور کند؛ هرچند ناچار باشد اجزای فروریخته‌ی آن را بر‌گیرد. باید کسی این خرابه را به گردن بگیرد، و چرا این باید همیشه ملتی باشد عاشق خودکم‌بینی؟ (که روی دیگر خودبزرگ‌بینی‌ مهوعش است؟) نمی‌توان این ترکیب حال‌به‌هم‌زنِ بی‌خردی و بی‌عملی فراگیر را به پای خواستِ آزادی و زندگی نوشت. شکست دوم خرداد باید نام خود را تخریب کند و گرنه چاره‌ای جز تخریب آنان‌که برپایش داشته‌اند ندارد.

صحنه‌ای فراهم آمده بود، نمایش ناگواری را شاهد بودیم. اکنون دست‌کم این‌قدر صادق باشیم که بر ادراک روشن و بی‌ابهام خود از این امر صحه بگذاریم. «خاتمی مرد خوبی بود»؟ ذره‌ای اهمیت ندارد! آسان‌ترین کار است فروکاستن خواست نفس کشیدن در فضایی روشن به گروه‌ها و اشخاص. کردیم و نشد. نشود. امتحانی دیگر می‌کنیم یا می‌کنید، به هر صورتی که به عقلمان برسد، به هر صورتی که بخواهید، با گفتن یا سکوت، با مشارکت یا بی‌عملی، با آفریدن چیزی که نمی‌دانیم، به هر صورت که بتوانیم، و باز هم، و باز هم. چیزی برای از دست رفتن نیست جز زندگی‌مان که در این شرایط در همه حال و در هر لحظه از دست می‌رود؛ راهی برای معنا دادن به زندگی‌مان نیست جز این‌که بدانیم به چیزی معتقد مانده‌ایم که برایمان زندگی‌مان می‌آفریند.

فرم‌ها بی‌اهمیت‌اند؛ اشخاص و ایده‌ها نیز؛ اهمیتی اگر دارند تا بدان‌جاست که ما را می‌سازند. اگر ناگزیر از بودن‌ایم ناگزیریم راهی بیابیم.

با دوم خرداد؟ آری! بدون دوم خرداد؟ آری! با موسوی؟ آری! بی‌موسوی؟ آری! بی‌کروبی؟ آری! با کروبی یا هر نام دیگر. ما دیگر نه به نام می‌نگریم، نه به زیر نام،‌ نه به برنامه‌ها، نه به درون ذهن و جان پاک و ناپاک سیاستمدار. نگاه کردن به یک کلمه، «روشنگری» و سپس برگزیدن هر راهی که باید، به هر درجه از اضطرار، به هر درجه از آلودگی به جهان عینی آلوده. در وضعیت شکسته‌ی ما، چه خطری بالاتر از انصراف از میل به زندگی، از به حقارت نگریستن در امید، و تبدیل نام‌ها و کلمات به یکدیگر و فروکاستن‌اش تا حد یک واقعیت احمقانه؛ واقعیتی که با پوزخند بیان می‌کند که آن‌چه کرده‌ای «بی‌تفاوت» است. هرعملی را در این وضعیت باید با این شاخصه سنجید که آیا این کنش، تفاوت را برمی‌کشد و سرپا نگاه می‌دارد یا نه؟ باید با صدای بلند گفت و نشان داد که ما با «نام» هیچ جنبش و دسته‌ای پیمانی نبسته‌ایم، هم‌چنان‌که قولی نداده‌ایم که از آن دوری کنیم، قرار نیست پیمان‌مان را نشکنیم یا تجدید نکنیم یا چیزی جدید نیافرینیم: «جمهوری» معنایی جز این ندارد که بتوانیم «پشت پا بزنیم». جمهوری مافوق نام‌ افراد و جنبش‌هاست. جمهوری، قدرتِ خفته‌ی اژدهایی است با هزار گردن و بی‌‌سر؛ جمهوری، پیمان بستن با خواست خرد و آزادی است؛ «انسان» شدن‌مان را جستجو می‌کنیم، زنده نگاهداشتن فوقانی‌ترین بخش بدن‌هامان را. هرچند خواستِ بی‌کنش و بی‌اعتنا به نتیجه، دروغ و ریاست، انسان نیستیم اگر نگاهمان را از نتیجه یا فرد برنگیریم.

منتشر شده در: سایت اینترنتی «رخداد»، ۱۱ خرداد ۱۳۸۸.

مطالعات اجتماعی, نوشته‌ها