باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

بیایید به احترام امر ممکن کلاه از سر برداریم

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

در جواب متنی که از سر خشم و برخلاف عقاید شما نوشته شده باشد باید به قول بدیو «غیظ تئوریک خود را رقیق کرد» حتا اگر در آن متن، غلیظ‌ترین تعبیرات بی‌هیچ‌ ملاحظه‌ای جهت تحلیل مفتضح‌ترین وضعیت سیاسی زنان جهان به کار رفته باشد. اگر شاخ و برگ‌های تئوریک‌ مقاله‌ی «آیا جنبش زنان ممکن است؟» (شماره‌ی سوم مجله‌ی اینترنتی رخداد) را بچینید سؤال محوری‌اش این طور خوانده می‌شود: «آیا مضحک نیست که گروهی به دنبال چیز بی‌مزه و خنک و مهملی به نام فمینیسم‌اند؟» خویشتندارانه‌ترین پاسخ، شاید این باشد که مقاله را فشار دهیم، از نو جمله‌بندی کنیم و موضع غلیظ رادیکال آن را به سطح بیاوریم و عریان‌اش کنیم.

متن با این نکته‌سنجی آغاز می‌شود که زنان در اقلیت نیستند. در نتیجه آن‌ها را کنار دیگر اقلیت‌ها نگذارید. سپس این نکته مطرح می‌شود که این مدرنیته است که تفاوت میان زن و مرد را پررنگ کرده است.[۱] آنگاه به آفرینش زن از دنده‌ی راست مرد اشاره می‌شود.

در پاراگراف دوم موضوع اصلی مقاله مطرح می‌شود. شعار کمپین یک میلیون امضاء «تغییر برای برابری» است. دومین نکته‌سنجی، استدلال اصلی مقاله را در بردارد: شعار این کمپین متناقض است؛ چون از دو حال خارج نیست: یا زن و مرد متفاوت‌اند که در این صورت «تغییر برای برابری» بی‌معناست و یا نیستند و یک هویت دارند، که در این صورت، صحبت از نابرابری و تبعیض بی‌مورد است. بدین‌ترتیب این جنبش با انتخاب چنین هدفی خود را «دست انداخته است». اما این دست‌انداختن بسیار زشت‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید، در واقع «چیزی بیش از معجون‌های به اصطلاح مقوی و مُشهی‌ای که مخلوطی از انواع و اقسام دانه‌های بهشتی و گرم‌زا، عموماً شهوتِ رهگذرِ پشت ویترین را بدل به ارگاسم، یعنی خرید کالا می‌کند، نیست. و این چیزی است که اغلب جنبش‌ها دچار گرمی می‌شوند (؟)، که همراه با یأس و سرخوردگی منفعلانه است.» معنای این عبارت، تا جایی که من می‌فهمم این است که این کمپین کالای خود را به نام «برابری» می‌فروشد و برابری هم چیز بسیار شهوت‌انگیزی است. صرفاً هنگامی که پای بیانیه‌ای را امضاء می‌کنید یا در جایی جمع می‌شوید و کتک می‌خورید، به ارگاسم می‌رسید. شهوت‌تان ارضاء می‌شود. اما چنان‌که در استدلال قبلی آمد، برابری دست‌نیافتنی است و تبلیغ آن، شباهت تام به تبلیغ کالا دارد. چرا که صرفاً کسی که به دنبال مشتری است امر دست‌نیافتنی (ابژه‌ی میل) را می‌فروشد. به طور خلاصه: جنبش زنان بازاری است؛ دکان است.

نکته‌سنجی سوم این است که اگر شعار برابری را به شعار انقلاب کبیر فرانسه («برابری، برادری و آزادی») ربط بدهیم، آن‌وقت دیده می‌شود که برابری تا چه اندازه فالوس‌محور است: کسانی که دنبال برابری‌اند در واقع دنبال فالوس‌اند (دانه‌های بهشتی و گرم‌زا).

چرا؟ چون «زنان برای اینکه بتوانند حاشیه بودن خود را بدل به متن کنند، باید حاوی هویتی باشند که خصلتی کلی داشته باشد. این خصلت کلی یا فرارفتن از هویت خود، به آن‌ها کمک می‌کند که از حاشیه به درآیند. تلاش برای رسیدن به هویتی ورای هویت خود، همان رسیدن به یک کل، به نام مرد، و البته نه با ویژگی‌های مردانه است.» این استدلال‌های فشرده البته  دریدا را به خاطر می‌آورد. توضیح آن جلوتر خواهد آمد.

اولین گزینه‌ای که می‌توان به جای منطق «برابری» پیشنهاد کرد همان راه‌حلِ آشنای فقهی است: زن و مرد متفاوت‌اند درنتیجه قوانین مربوط به آن‌ها نیز باید متفاوت باشد. البته این راه‌حل تأیید نمی‌‌شود، حرف این است که این گزینه از فرض مشابهی ناشی شده است: «در اینجا ذاتاً منطق برابری نمی‌تواند معنا داشته باشد زیرا فقه خود را برابری و متفاوت می‌داند (؟). زن و مرد به دلایل فیزیولوژیکی-روانی متفاوت‌اند و بنابراین، برابری این است که حدودِ آن‌ها عادلانه تعیین شود نه این‌که برابر شوند. باز در اینجا هم به تناقض برابری/تفاوت برمی‌خوریم.» این جمله را این‌طور می‌توان فهمید که اگر زن و مرد را به صورت یک تقابل دوتایی در نظر بگیریم، آنگاه به ناگزیر به چنین تصوری از برابری خواهیم رسید. و یا به عبارت دیگر، نمی‌توان از «تفاوت» به «برابری» رسید. جنبش زنان و «فقه مردمحور» هر دو گرفتار یک مشکل‌اند.

نکته‌ی بعد این است که نفسِ گفتنِ «قوانین تبعیض‌آمیز» نیز با منطقِ تفاوت در تضاد است. چون (لابد) میان دو فرد متفاوت، تبعیض معنا ندارد. تبعیض یعنی تفاوت نهادن میان دو امر هم‌سان یا هم‌شأن. البته نویسنده در اینجا تخفیف می‌دهد: «البته گفتنِ قانون تبعیض‌آمیز در ظاهر امر نشانه‌‌رفتنِ عمل ظالمانه‌ و مظلوم (؟) است (که قطعاً نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد)…»

نکته‌ی نهایی، «خصیصه‌های متفاوت زنانه» است. اگر زنان بخواهند برای خود قائل به خصائص ویژه‌ای شوند آن‌گاه دیگر بنیادِ مشروعیتِ جنبش‌شان واویلا خواهد بود. چرا که «تکیه کردن به مرد» از خصلت‌های زنانه‌ای است که «اغلب هم بر آن تأکید می‌شود». «حتا قشر (؟) زنان روشنفکر» هم باز«احساس می‌کنند» که به سایه بالاسر نیازمندند. «حتا بعید است حرکت چهره‌به‌چهره (؟) یا به اصطلاحْ آگاهی‌دهنده بتواند این احساس را از بین ببرد، زیرا در درجه‌ی اول، زن گوینده حامل است.(؟) این احساس، هم‌ارزِ احساس گناه نخستین است.» خلاصه اینکه: «جنبش زنان، این احساس را در خود حمل می‌کند. حال آیا جنبش زنان امکان‌پذیر است؟»

جمله‌ی پایانی متن، پاسخی فلسفی به این پرسش می‌دهد: « تنها امر ممکن، خودِ ناممکن بودن است.»[۲]

از این همه، صرفاً استدلال محوری این مقاله شاید نیاز به پاسخ داشته باشد. اما پیش از پرداختن بدان، دو نکته را باید ذکر کرد. نخست اینکه، شیوه‌ی کاربرد این استدلال غلط است. «برابری حقوقی» ارتباطی به ذات‌گرایی زنانه (یا مردانه یا قومی یا ملیتی یا نژادی و غیره) ندارد و متکی بر منطق تفاوت یا شباهت نیست. حقوق مسئله‌ای هستی‌شناختی نیست. از جنس «حق» است نه حقیقت. به دست‌آوردنی است نه کشف‌کردنی. نه فقط زنان و مردان، بلکه همه‌ی انسان‌ها متفاوت‌اند اما اینکه چه اموری «حق» قلمداد می‌شود و ایشان در چه اموری با یکدیگر برابرند امری سیاسی است نه حقیقتی ازلی-ابدی و کشف‌کردنی. اتفاقاً کمپین زنان این کلمه را در معنای عادی حقوقی آن به کار می‌برد و به همین دلیل هم «جنبش زنان» امری بامعناست. استدلال این است که دقیقاً از آنجایی که ذات زنانه یا مردانه وجود ندارد، مردان محق نیستند که حقوق نابرابر با زنان داشته باشند. هرجا نابرابری هست و این نابرابری منشئی قراردادی دارد نه طبیعی، باید قرارداد را زیر سؤال برد. بر این منطق، ایرادی دریدایی وارد نیست.

دوم اینکه، «احساس زنان» ربطی به حقوق ایشان ندارد. گیرم که «یک هویت خاص در برابر یک هویت کلی تجلی کند»، این چیزی از مشروعیتِ خواستِ یک گروه برای داشتن حقوق برابر با دیگران کم نمی‌کند. به عکس، گفتمان مسلط همواره خواهان آن است که مظلوم،‌ مفلوک هم باشد. اگر زنان فمینیست مردان را از موضعی زنانه هم به باد فحش و فضیحت بگیرند، این تازه صورت طبیعی قضیه است. اگر افغانیان مقیم ایران با نوعی هویت‌گرایی قومی و پان‌افغانیسم به برخورد نژادپرستانه‌ی ما واکنش نشان می‌دادند باز هم بسیار طبیعی می‌بود. ما صرفاً از دیدن افغانیانی آب در چشم می‌آوریم که ظلمی را که بر ایشان می‌رود پذیرفته باشند؛ یعنی وقتی که آن‌ها مظلومین خوبی باشند. اتفاقاً کمپین زنان در این زمینه بسیار میانه‌رو و محتاط عمل کرده است. امر همگانی را در نظر گرفته است، نه زنانگیِ رادیکال را.

اما اینکه «تلاش برای رسیدن به هویتی ورای هویت خود، همان رسیدن به یک کل، به نام مرد، و البته نه با ویژگی‌های مردانه است» محل تأمل است. چرا باید نام این کل «مرد» باشد؟ این نام را چه کسی می‌نامد؟ آیا جز این است که این نامیدن محصول قدرت است؟ و اگر بخشی از قدرت به دیگری واگذار شود، آیا سهمی از قدرتِ نامیدن نیز بدو نخواهد رسید؟ آیا نمی‌توان چیز سومی ساخت و نام سومی بر آن نهاد؟

خودِ دریدا که شاید در قضیه‌ی زنان، در نظر اول «دشمن‌شاد‌کن» به نظر برسد، برخوردی بسیار ظریف‌تر با قضیه دارد. دریدا نامه‌نگاری مشهوری دارد به تاریخ دسامبر ۱۹۸۲ با زنی به نام ورنا که از او درباره‌ی نظریات‌اش درباب جنسیت سؤال می‌کند. ورنا می‌نویسد: «شما اخیراً در مصاحبه‌ای در باب تفاوت جنسیتی اجازه دادید در رؤیایی غرق شوید که در آن رابطه‌ای متفاوت با دیگری و دیگران امکان‌پذیر می‌‌شد. چنین نوشتید که: «این عدم تقارنِ دوگانه، از نشانه‌ها و رمزگان آشنا درمی‌گذرد، از املا و دستور زبان درمی‌گذرد، و (به صورتی استعاری) می‌توان گفت که از جنسیت نیز درمی‌گذرد. و بدین ترتیب این سؤال را زنده می‌کند که: چه می‌شد اگر به جایی ‌می‌رسیدیم یا می‌شد به جایی نزدیک شویم که (چرا که رسیدن به چنین نقطه‌ای مانند رسیدن به مکانی مشخص نیست) تمایزات جنسیتی در رابطه‌ی با دیگری از میان بر‌می‌خاست؟ چنین رابطه‌ای غیرجنسی نمی‌بود؛ بلکه ورای تفاوت دوقطبی مسلط بر رفتارهای جنسی و تمایزات مردانه/زنانه، ورای دوجنسی‌بودن، هم‌جنس‌خواهی یا دگرخواهی‌جنسی (که باز همان است) قرار می‌گرفت. به امید نجات دادن این سؤال، مایلم که به تکثر جنسی صداهای مختلف معتقد باشم. مایلم به توده‌ها باور داشته‌ باشم، به این صداهای درهم آمیخته، به این نشانه‌های جنسی نامتعین و متحرک… »» ورنا می‌پرسد: «این صداها در کجا یکدیگر را قطع می‌کنند و از هم درمی‌گذرند؟» و سپس ادامه می‌دهد: «بدون بیدار کردن شما از این رؤیا … می‌توان گفت که مردانگی و زنانگی باید در مرزهای این حیطه ناپدید شود…. اما ما در حال حاضر در چنین شرایطی نیستیم، در شرایط فعلی … آیا نباید زن فرصت این را بیابد که خود را بیان کند و پیش از آن‌که بخواهد از این مرزها فراتر رود خود را از درون مرزهای خویشتن بنویسد؟»

دریدا این‌طور پاسخ می‌دهد که: «نمی‌دانم چنین سؤالی را باید پرسید یا نه. نمی‌دانم این صداها باید یکدیگر قطع کنند، از هم بگذرند، یا از دل فضایی بگذرند که پیشاپیش موجود است و به ایشان فرمان می‌دهد، مرز‌بندی و حمایت‌شان می‌کند. حتا اگر چنین فضایی بگذارد این صداها از میان‌اش بگذرند باز خطرِ این هست که قوانین خود را بر آن‌ها تحمیل کند. مسلماً گریزی از این نیست. برای اینکه به چنین تقدیری بیندیشیم یا به نقیض آن فکر کنیم، احتمالاً نباید به نام‌های متداول این «فضا» چندان اتکاء کرد. این فضا، ممکن است یک مکان، «ناحیه» یا موضع نباشد بلکه نوعی نیروی غریب ازجادررفتگی باشد.»[۳]

مسلماً این فضا را نمی‌توان با حقوق نابرابر یا فقه مرد‌محور ایجاد کرد. دیدن نکبتِ وضعیتِ ما، نیاز به این حد از موشکافی‌ تئوریک یا روشن‌بینی ندارد. وضعیت ناممکن به کنار، بیایید به احترام امر ممکن که در هزار جای جهان جاری و ساری است کلاه از سربرداریم.

پی‌نوشت:


۱. در قرون وسطی این تفاوت کمرنگ بود.

۲. ممکن است ابتدا این‌طور فکر کنید که معنی این جمله چنین است: «البته ممکن است بعضی چیزها ناممکن باشند؛ پس شاید جنبش زنان هم ناممکن باشد، کسی چه می‌داند.» اما اشتباه می‌کنید. شاید هم به یاد جمله‌ی منسوب به ناپلئون بیفتید: «فقط غیرممکن غیرممکن است. (پس شاید جنبش زنان ممکن باشد.)» اما باز هم اشتباه کرده‌اید. این جمله دقیقاً عکس این را می‌گوید: «تنها یک چیز هست که غیرممکن نیست؛ آن هم خودِ غیرممکن است.» به عبارت ساده‌تر: «همه‌چیز غیرممکن است، جنبش زنان که جای خود دارد.»

[۳] ‘Choreographics,’ Diacritics, 12 (Summer 1982), pp. 66-67.

چاپ شده در سایت «رخداد»، فروردین ۱۳۸۸

فمینیسم, نوشته‌ها