باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

اندیشه‌هایی برای وضعیت ویرانه‌ی ما

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

«تفکر اضطراری» نام گزیده‌ی یادداشت‌ها و مقالات امید مهرگان است که پیشتر در صفحات اندیشه‌ی روزنامه‌ی شرق منتشر شده بود. نخستین سؤالی که به نظر می‌رسد این است که چرا باید چنین کتابی را خواند؟ نویسنده در مقدمه‌ی کتاب از کوچکترین تلاش برای متقاعد کردن خواننده در این مورد می‌پرهیزد و در مقابل خودِ ایده‌ی نگارش مقدمه را تخریب می‌کند: «مقدمه را نباید زیاد جدی گرفت، هیچ مقدمه‌ای را. کاری از دست مقدمه‌نویسی برنمی‌آید، زیرا مقدمه نمی‌تواند آنچه را از دست رفته است نجات دهد؛ نمی‌تواند درزها و شکاف‌ها را به هم آورد، یا نقاط مبهم و بی‌معنا را روشن سازد. آن چند صفحة آغازینِ یک کتاب، که مقدمه یا درآمد نام دارد، حتی قادر نیست به‌شیوه‌ای منسجم و باربط هدفِ کتاب را توضیح دهد. تمام این خیالات و وسوسه‌های مقدمه‌نویسی را باید کنار گذاشت … مقدمه بنا نیست کل را به‌تمامی بازنمایی کند، بلکه خود یکی از همان اجزائی است که درست همپای دیگر اجزا دارد می‌کوشد تا کلیتی را نمایندگی کند. احتمالاً با حذف مقدمه و تخریبِ آن، حال در هر شکلی و به‌ هر شیوه‌ای، است که می‌توان کتاب را از بند رها کرد.»

طبق روال معمول مهرگان (‌آیا می‌توان در مورد او از روالی «معمول» سخن گفت؟) از میان خرابه‌هاست که متنش سربلند می‌کند، خرابه‌هایی که قرار بوده درباره‌ی ویرانی‌شان سکوت کنیم. متنش چیزی را از هم می‌پاشد سپس خود را با تکه‌هایش برمی‌سازد و از این نظر به رعد و برق بی‌شباهت نیست: هر بارقه‌ی ایده که لحظه‌ای با تمامی ظرافت ساختارش به چشم می‌آید، دنباله‌ای عقلانی را باعث می‌شود که دیرتر می‌رسد (یا نمی‌رسد و خواننده را با آسمانی تاریک تنها می‌‌گذارد) و اندیشه‌‌هایی را برمی‌انگیزد که هرچند از موضوع برکنده است و همجنس آن نیست اما چون از علت مشترکی برخاسته همچون سایه‌ای بدان شبیه و با آن جفت می‌شود. انگار که سیگاری بگیراند: تئوری، اینجا هدف نیست؛ در عوض دستان تئوریک شعله‌ی افروخته‌ی اندیشه‌ی هر پاراگراف را حفاظت می‌کند.

این مقالات واقعیت روزمره ما را به زبان فلسفه و ضمناً از درون فلسفه می‌خوانند هرچند خود این تفکر بر واقعیات مقدم نبوده و در دل وضعیت و براثر نوشتن شکل گرفته‌ است: این طور نیست که مهرگان داده‌هایی عینی را در دستگاه تئوریکی هضم کند که پیشاپیش فراهم آورده. اندیشه‌‌اش شباهتی به دستگاه (به مثابه‌ مجموعه‌ای از اجزاء درگیر با هم) ندارد. در مقابل، مثال آدورنو از منظومه‌ای از ستارگان را به خاطر می‌آورد: تئوری با اتکاء به نقاطی ثابت هربار طرح‌های متفاوتی را پدید می‌آورد.

مجموعه‌‌ای که نویسنده‌اش به این صورت پا در وضعیت و چشم بر «آسمان سرد بالای سر» داشته باشد نمی‌توانست نامی بهتر اختیار کند. این نوشته‌ها محصول متفکر/مترجمی است که چیزی را ترجمه می‌‌کند که اندیشه‌‌ی اوست، اندیشه‌ای که از او فراتر می‌رود و همیشه دیگران را (صرفنظر از این‌که درباره‌ی او چه فکر می‌کنند) در خود لحاظ می‌کند؛ مترجمی که چیزی را می‌اندیشد که به ترجمه‌اش معنا می‌دهد و جسارت اندیشیدنش را دارد. رابطه‌ی اندیشه‌اش با خوانندگان و وضعیت، حتا اگر در نقطه‌ی بسیار کوچک رخ دهد باز تمامی گفتار مهرگان را متشنج می‌کند: «یادداشت‌های کتاب حاضر محصول تجربه‌های تکه‌پاره و بعضاً مخدوش و عذاب‌آورِ زندگی در یک جامعة درحال توسعه و بحرانی است، تجربه‌هایی که ضرورتاً با امید و اعتماد همراه بوده‌اند، با گونه‌ای ساده‌دلی و ابلهی (دقیقاً به آن معنایی که پرنس میشکینِ رمان داستایوسکی داشت).» کوتاه و بامعناست اگر بگوییم نوشتار امید مهرگان وجدان معذب وضعیت ماست؛ خشمی که نوشته‌هایش را تکه‌تکه می‌کند از وضعیت ما برمی‌آید:‌ «این قسم فکرکردن درواقع نوعی ابداع شخصی، به تقلید از نوشته‌های آدورنو، بنیامین، زیمل و دیگران، بود. در حال‌و‌هوای جامعة فکری/دانشجویی خودمان، که حال‌و‌هوای تقدیسِ اسطوره‌ای «اندیشیدن» و «فلسفه» است، استفاده از فلسفه برای پرداختن به مطلقاً همه‌چیز، از زنگ موبایل گرفته تا نان‌های بسته‌بندی‌شده و ترافیک شهری و فوتبال و انتخابات ریاست جمهوری و رفتار با کودکان و علایق دختران نوجوان طبقه متوسط و شکل ترجمه آثار لنین و مسألة دعوت از روشنفکران خارجی به ایران و خودِ تفکر فلسفی… ممکن است از آن‌ به‌اصطلاح «شأن» فلسفه بکاهد. اما در عمل معلوم شد که فقط در این صورت است که می‌توان فلسفه و تفکر مفهومی را از ایده‌آلیسم کشنده‌ای که در چنبر‌ه‌اش گرفتار است، رها ساخت و آن را به میدان عمومی شهر برد.»

من امید مهرگان را از پشت شیشه می‌شناسم، با فاصله‌ای برشتی و این شیوه‌ را دوست داشته‌ام، شیوه‌ای که شاید راه درستی برای ادراک غالب نویسندگان واقعی باشد: کسی را نمی‌شناسم که مانند او با نوشتن‌اش یکی باشد، که فرقی نکند خودش را ببینی یا نوشته‌اش را بخوانی؛ که اساساً با اندیشه‌اش در گسست‌ها و تندی ریتم آن، در دقت یا تأمل‌، در بی‌صبری یا باریک‌بینی‌اش یکی شود و به همین واسطه به وضعیت خود شبیه شود.  و این همه ناشی از تفکری اضطراری. برای من، جذابیت مهرگان در این نیست که در پاسخ به وضعیت  می‌اندیشد (که اگر از سر اضطرار است، چاره‌ی هم جز این ندارد) بلکه به ‌واسطه جرأتی است برای در پیش گرفتن زندگی‌‌یی فکری‌ که در خور نوشتارش و وضعیت ویرانه‌ی ماست: «نوشتن درقالب قطعات، پرسه‌زدن در ویرانه‌ها، جستنِ سوراخ‌ها و شکاف‌ها و درزها، و اصولاً تن‌دادن به، و نهراسیدن از، نوعی تفکر آواره» به عوض «پشتکارهای ارعاب‌آور و عبث برای درتور‌انداختن کل واقعیت عینی

بزرگترین ویژگی مهرگان بی‌شرمی‌یی ذهنی است که به او/اندیشه‌اش اجازه می‌دهد شبیه وضعیت بریده‌بریده و ازهم‌گسیخته‌‌ی ما شود در عین زیرکی‌ و فراستی که مانع می‌شود به شیزوفرنی محیط تن دردهد و تا حد ابتذال (یا فقدان) اندیشه‌ای فرود آید که وضعیت ما را انباشته. از نظر من او/نوشتارش به خصلت‌هایی خاص‌اند که اجازه می‌دهد از وضعیتی خفه‌کننده و عقیم، انگیزه‌های اصیلی برای جدی اندیشیدن بیرون کشد.

هر نوشته‌‌ای که من از مهرگان خوانده‌ام اعتراضیه‌ای بوده است بر ابتذال نرم و مخوف جامعه‌ای که گمان نمی‌کرده کسی را تولید کرده باشد که با چنین نگاهی به عمق بی‌معنایی‌اش می‌نگرد؛ کسی که هرآن‌چه ترجمه کرده است جستجویی بوده است برای تیزترین ابزارهایی که این اعتراض را ممکن می‌سازد.

«همة آه‌و‌ناله‌های مُد روز و رایج در این باره که «ما روشنفکر نداریم»، «ما کتاب نمی‌خوانیم»، «ما به عمق چیزها نمی‌رویم»، «ما گفتگو نمی‌کنیم» و غیره، که جملگی واریاسیون‌هایی روی یک تم ملال آورِ واحدند، می‌کوشند به‌شیوه‌ای ایده‌آلیستی، نارسایی تفکر و نسبت منحرفانه و مخدوش آن با زندگی واقعی را به نوعی نقص فرهنگی‌ـ‌اخلاقی نسبت دهند. آن‌ها نمی‌توانند این شکست و ناممکن‌بودن را ذاتی خود تفکر، و اصولاً شرطِ امکان‌پذیری آن، بدانند. ناگهان ما همگی دست‌به‌کارِ ارائة تعریف از روشنفکری و کارکرد آن شده‌ایم؛ هر از گاهی در روزنامه و مجله یا درقالب کتاب‌، به‌ یادداشت، مقاله یا مصاحبه‌ای برمی‌خوریم که بار دیگر به همین موضوع ابدی پرداخته است: «روشنفکر کیست؟»، «وظیفة روشنفکر چیست؟» طبق معمول نیز همگان معتقدند آنچه هست روشنفکری نیست، زیرا با تعریفِ «من» از روشنفکری نمی‌خواند. در این میان حتی یک نفر نیست که دست‌کم نفسِ همین فکرکردن به تفکر را نوعی عمل روشنفکرانه بخواند.» به نظرم مهرگان اشتباه می‌کند. خود کتاب، نقیض این مدعاست.

چاپ‌شده در ویژه‌نامه‌ی نمایشگاه کتاب روزنامه‌ی «خبر»، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸.

نقد کتاب