باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

در را به روی مشتری می‌گشاید اما نور به درون می‌آید

در را که می‌بندد اتاق در قهوه‌ای چوب فرومی‌رود

مرد را با یقه‌ی طلایی‌اش در نور شیری‌رنگ می‌نشاند

سربرمی‌گرداند

نور رفته است و وحشت‌زده لحظه‌ای می‌پندارد

که مرد هم.

شعر