باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

سه مرد و مردی دیگر پیش می‌آیند. هر یک سه کلام می‌گویند و دیگری کلامی افزون‌تر می‌گوید.

گام برمی‌دارم. چهارگام با هر گام من. چاله‌های آب شبانه. سرما میان یقه‌ی پیراهن تاب می‌خورد.

گامی ناموزون شتاب می‌کند تا شانه‌ام را به جلو هل ‌دهد. چهارگام با هرگام. سرما در گردی آستین چرخ می‌خورد.

می‌گویم: « هرچه باشد.

قدری پیشتر … با شانه‌ی سپید از میان پرده‌های بلند مرا نگریست، و من میان چاله‌های آب شبانه… چهارگام با هر گام… .»

گلوله‌ای از دهان‌ام می‌‌گذرد. تیرباران‌ام می‌کنند.

شعر