باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

پیوسته شطِ خون و سکون بوده است.

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

پیوسته شطِ خون و سکون بوده است.

خود یک تاکستانم. نگاه تو را به خودت برمی‌گردانم.

رگ‌هایم را زیر پوست دیگران می‌گسترانم. می‌دوانم.

خون من است که در شیشه نگاه می‌داشتند.

یا هیچم. نگاه از من می‌گذرد. خیره نگاه می‌کنم. از درونِ هیچ به بیرون خیره می‌شوم. دندان می‌کروچم. مترصد فرصت. خون در رگانم می‌جهد.

یا آن‌ها را بیرون می‌کشم. بدنم را شیار می‌کنم. برگرد دستانم می‌پیچم. زندگی‌ام سطلی از خون است که زمین می‌گذارم. به بیرون لب‌پر می‌زند. قطراتی چند.

یا خودم شادمانه اهداء می‌کردم. گویی که در مراسم شادخواری باشم. نه بر زمین، در جام می‌ریختم. دشنه‌ا‌ی بیرون می‌کشیدم. رگ گردنم را می‌بریدم. در واقع، نوبت که به من می‌رسید نگون‌سار می‌کردم.

پیوسته شطِ خون و سکون بوده است.

یا عاشق این می‌شدم که دیونیزوس را همگانی کنم. ‌که گرد هم بنشینیم. عاشق با هم بودن. جایی که دلستان با دوستان در بوستان باشد. مجالس شادخواری را دوست می‌داشتم. قهقهه‌های شادباش را. و ایرادی نداشت اگر فریبِ دختر رَز طُرفه ره عقل را می‌زد. روبنس را دوست می‌داشتم. گویی تجلیِ نگاه من بود که خب پس، مباد تا به قیامت خراب تارم تاک.

یا این‌که: کشتی‌ام هربار به عوض شط شراب در خون می‌افتاد. رَبع را برهم می‌زدم، اطلال را جیحون می‌کردم. از خون خود یا دیگران. یا آن که آرزو می‌کردم در هر گذری لخته‌ی خون تا به کمر باشد. و هر بار به شط خون می‌رسیدم.

پیوسته شطِ خون و سکون بوده است.

یا این‌که شبانه کسی به این نتیجه می‌رسید که سودای رخ‌اش را از سرم بیرون کند. تا مرا به این نتیجه برساند که رَبع از دلم پرخون کنم، خاک دمن گلگون کنم. و خلاصه، یک مدتی زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن. تا مرا به این نتیجه برساند که  اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن.

و یا دیگران.

و هربار همیشه به همین نتیجه می‌رسیدم که انگار همواره شطِ خون و سکون بوده است.

و هربار هم به یک‌جا ختم می‌شد. به این‌که در عشائی غریب، در عشائی ربانی، شراب به خون بدل می‌شد. هر دو نجس بود. به این ختم می‌شد ‌که در آیینی نامتعارف، کاسه‌ای از خون قربانی را سرمی‌کشیدند و مست می‌شدند. هر دو نجس بود. و بود، تا مرا که درباره‌ی خون می‌نویسم بدین‌جا رساند که هربار که قلم را فرومی‌برم تکه‌ای از گوشتم را در شیشه‌ی دوات به‌جا ‌گذارم. تا تو را که خون دیگران را شراب می‌کنی بدان‌جا رساند که خود را تاکستان بخوانی. یا تویی را که نگاه می‌کنی بدان‌جا رساند که چیزی را ببینی که اکنون می‌بینی. و چیزی را بخوانی که اکنون می‌خوانی.

یادداشت نمایشگاه هما بذرافشان با عنوان «من خود یک تاکستانم» در گالری شیرین ۷ تا ۱۹ آبان ۱۳۸۹

یادداشت نمایشگاه