باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

تمرین‌های کارگاه پرفورمنس

۰۸ خرداد ۱۳۹۱

وقتی تدریس در دانشگاه هنر را قبول کردم همه‌چیزش غیرعادی بود. عنوان درس «کارگاه عکاسی تخصصی ۲»‌ بود و قرار بود «کارگاه پرفورمنس: تئوری و عمل» را تحت این عنوان درس بدهم. این‌جا یک چیزی درباره‌ی سرفصل بگویم:

سرفصل در دانشگاه‌های هنر ایران اساساً چیز بی‌معنایی است و استاد اساساً هرکار بخواهد می‌تواند بکند. سرفصل‌های موجود متونی هستند که با ماشین‌های تایپ اوایل انقلاب تایپ شده‌اند و آن‌قدر از روی هم تکثیر شده‌اند که تقریباً سفید و بی‌رنگ‌اند. در برخی از این سرفصل‌ها اساساً عنوان درس به عنوان شرح درس ذکر شده. برای مثال یک‌بار در دانشگاه سوره از من خواستند درس بی‌معنایی را تدریس کنم به نام «آشنایی با هنرهای سنتی سایر ملل ۲». این درس البته غیرقابل تدریس است: هنرهای سنتی یعنی هرآن‌چه قبل از سال ۱۹۰۰ میلادی وجود داشته. سایر ملل یعنی هرجایی غیر از ایران. پس کلاً استاد باید همه‌چیز را در یک ترم تدریس کند. در شرح درس یک عبارت بسیار روشنگر ذکر شده بود: آشنایی با هنرهای سنتی سایر ملل. آدم فکر می‌کند عنوان درس را از جایی ترجمه و اقتباس کرده‌اند. اما نه تنها چنین درسی در میان «سایر ملل» بی‌سابقه است بلکه اساساً‌ رشته‌ای که این درس برایش درست شده در دنیا ناموجود است: کارشناسی ارشد صنایع‌دستی اساساً اختراع عجیبی است. صنایع دستی در باقی دنیا یا در هنرستان‌ها و کارگاه‌ها آموخته می‌شود یا پژوهش‌اش بخشی از تاریخ هنر به حساب می‌آید. من هم نهایتاً به جایش «فلسفه‌ی هنرهای کاربردی» درس دادم. چیزی که بلد بودم و به نظرم بامعنا بود.

تدریس پرفورمنس به دانشجویان عکاسی البته دلیل خودش را داشت. خود کارشناس گروه این طور می‌گفت که دانشجویان دانشگاه از استادان فسیل‌شان خسته شده‌اند و به همین‌خاطر هم می‌خواهند چیزی «معاصر» بیاموزند. شما هم چیزی «معاصر» به آن‌ها تدریس کنید مثلاً هنر معاصر. من گفتم هنر معاصر یک چیز نیست که من بتوانم درس بدهم ولی می‌توانم یک شاخه از آن را تدریس کنم؛ مثلاً هنر اجرا را. آن‌ها هم گفتند خوب است. گفتم این‌چیزی که می‌گویید خوب است می‌دانید چه جوری چیزی است؟ مشکلی با آن ندارید؟ گفتند نه هر چه باشد خوب است. من هم گفتم خب.

می‌دانستم که اساساً استادان جوان مثل مرا (به‌خصوص اگر از فرنگ برگشته باشند) غالباً به همین خاطر فرامی‌خوانند: که یکی دو ترم چیز متفاوتی را تدریس کنند که حوصله‌ی سررفته‌ی دانشجویان ترمیم شود اما از قبل معلوم است که شما هرگز بخشی از ساختار آموزشی نیستید و نخواهید بود و عذرتان پیشاپیش خواسته است. بعداً دیدیم که استادی دانشگاه هنر برای هیچ استاد «جوان و بااستعدادی» (آن طور که خودشان می‌گویند) دوام نکرد.

به هر حال از یک چیز مطمئن بودم و آن این‌که این کلاس عجیب خواهد بود. من هم از هادی نصیری که قبلاً‌ در ایران پرفورمنس کار کرده بود و ذهن عجیب‌اش را دوست داشتم گفتم به تهران بیاید و با هم کار کنیم. با خودمان حساب کرده بودیم که در میانه‌ی ترم بیرون‌مان می‌کنند. بعداً هم به دانشجویان گفتیم که در این ترم شما و پرفورمنس‌هایی که اجرا می‌کنید اهمیت دارید نه چیز دیگر. اساساً همگروهی‌ ما هستید. خواسته‌اند که این ترم متفاوت باشد. متفاوت هم خواهد بود. البته آن‌موقع نمی‌دانستیم که از یک طرف کار دانشجویان به شبکه‌ی آرته راه پیدا می‌کند و طرف دیگر خودمان و خودشان به کلانتری گلوبندک! نمی‌دانستم که چه گپ‌ هنری دلپذیری با سرهنگ نیروی انتظامی خواهیم داشت.

اولین روز کلاس وقتی دانشجویان وارد کلاس شدند ما داشتیم کتاب می‌خواندیم با صدای بلند. هادی به فارسی و من به آلمانی. دانشجویان باید از بین ما رد می‌شدند تا وارد کلاس شوند. وقتی کلاس پر شد آن‌ها را یکی‌یکی از روی لیست صدا زدیم و پاکتی به دست‌شان می‌دادیم که درونش یک بریده‌ی روزنامه بود و یادداشتی که می‌گفت به محض دریافت این یادداشت وسایل‌تان را جمع کنید و بروید جلو تئاتر شهر منتظر بمانید. به تدریج کلاس خلوت شد و دانشجویان به جلوی تئاتر شهر منتقل شدند.

جلو تئاتر شهر از دانشجویان خواستیم که روزنامه‌ها را با صدای بلند بخوانند و مثل موشگیر شهر هاملن در حال رژه رفتن و روزنامه‌‌خواندن دو دور دور سالن تئاتر شهر چرخیدیم و به دانشگاه برگشتیم. آن روزها (سال ۸۷) حتا روزنامه‌های رسمی را با صدای بلند خواندن به نظر «ممنوع» جلوه می‌کرد به‌خصوص که مثلاً آگهی تخلیه چاه و متن یک سخنرانی با هم شنیده می‌شد. بعضی‌ها خوش‌شان آمد و همراهی کردند. موتور سوار دوترکه‌ای شروع کرد همراه با بقیه به روزنامه خواندن!

ما خیال نمی‌کردیم کاری که کرده‌ایم پرفورمنس است. خیال هم نمی‌کردیم که کار شاهکاری است. اما می‌خواستیم معنی کلاس را عوض کنیم. با یک کار شروع کنیم نه با حرف. می‌خواستیم از فضای آموزشی برویم بیرون و با انجام دادن کاری که مهارت ویژه‌ای نمی‌خواهد فضا را عوض کنیم و دانشجویان ببینند که می‌شود در این فضا کاری دیگر کرد و این فضا چه اندازه باردار است.

دانشجویان دو گروه بودند. برای گروه عصر کار دیگری کردیم. از بچه‌ها خواستیم که گروه‌های چند نفره بشوند و به خیابان ولیعصر بروند. نفر اول در گروه به سراغ یک عابر می‌رفت و می‌پرسید: شما می‌دانید چه طور می‌شود رفت میدان آرژانتین؟ وقتی شخص آدرس می‌داد از او می‌پرسید: می‌دانید پایتخت آرژانتین کجاست؟ طرف قدری تعجب می‌کرد اما فکر نمی‌کرد غرض خاصی هست و اگر جواب را می‌دانست جواب می‌داد. چند دقیقه بعد دانشجوی دوم به سراغ همان شخص می‌رفت و می‌پرسید: شما می‌دانید چه طور می‌شود رفت میدان آرژانتین؟ باز شخص پاسخ می‌داد. وقتی دانشجوی دوم هم می‌پرسید: می‌دانید پایتخت آرژانتین کجاست؟ دیگر شکی باقی نمی‌ماند که خبری هست. هنوز نمی‌دانستیم که وقتی دانشجوی سوم با چند دقیقه فاصله همین را می‌پرسد چه اتفاقی می‌افتد. باز نمی‌دانستیم وقتی بیست دانشجو این کار را در دو پیاده‌روی دو طرف ولیعصر در مسیری طولانی تکرار کنند نتیجه چه خواهد شد. دانشجویان از واکنش مردم مطمئن نبودند و ترس داشتند و می‌خواستیم این واکنش را امتحان کنیم. فهمیدیم که همیشه می‌شود روی مردم حساب کرد. مردم مردم‌تر از چیزی بودند که دانشجویان انتظار داشتند. واکنش بد از جایی دیگر سربرآورد.

اجراها, هنر اجرا