باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

دخترخانوم‌های شصت و هشتی

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

آشنایی من با امیرحسین بیانی به واسطه‌ی نمایشگاهی بود که تعطیل شد. برگزار نشد اصلاً. برای این برگزار نشدن چیزی نوشتم و آن چیز در سایتی منتشر شد که مطالب فلسفی در آن منتشر می‌شد و ابروهایمان بالا رفت از این‌که دوهزار نفری آن را خواندند چرا که معمولاً کمتر از این‌ها می‌خواندند. تعجب داشت که «نمایشگاه نقاشی» اساساً برای کسی مهم باشد، چه رسد به این‌که عدم برگزاری‌اش مهم بشود یا بد و بیراه‌های گفته‌شده بر تعطیل‌کنندگان تأثیر کند. آن موقع بد‌و‌بیراه گفتن هنوز باب نبود. آن نوشته هنوز به نظرم خجسته است: نوشته‌ی تنبلی نبود، «کار» کرد. شروع بی‌ادبی من بود در ادب.

حالا حس عجیبی است برای «برگزاری» این نمایشگاه نوشتن: نمایشگاهی که بیانی نقاش‌اش نیست، جمع آورنده‌ی آن است و ضمناً مثل آن دفعه رنجیده‌خاطر و تلخ نیست؛ امیدوار است، به حدی که می‌تواند به احترام ۶۸ لاتین کلاه از سر بردارد. در این فاصله خیلی رخدادها رخ داده. این مقدمه‌ی یادداشت است.

نام نمایشگاه قبلی بیانی «عروس‌های این دوره و زمونه» بود. به نظرم نام این یادداشت باید «دخترخانوم‌های شصت و هشتی» باشد. این حد فاصل مقدمه و یادداشت است.

۶۸ جذاب است اصولاً، چه به فارسی چه به لاتین، به خصوص که بین دو عدد خاص افتاده، یکی با بار جنسی، دیگری با بار سیاسی. یکی لاتین یکی فارسی. یک رقم بالاتر یک رقم پایین‌تر. ولی برای من دقیقاً خودِ شصت و هشت جالب است، به فارسی. و به نظرم، چیز مهمی درباره‌ی نمایشگاه می‌گوید. نمایشگاهی که از آنِ نسلی است که بازنمودش (چه در تصویر دولتی و چه غیردولتی) یا جنسی است یا سیاسی. نسل شصت و هشتی‌ها، در یک کلام، نسلِ دخترانِ پاگذشته به دهه‌ی بیست است. موجوداتی عصیانگر، کم‌تجربه، شرمگین، در حال انفجار. نسلی بین دافی و مبارز. برای من نهایتاً یک تصویر است: موجود سبکی که شیئی سنگین پرتاب می‌کند. تصویر دختری که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم: که در ساعت یازده شب نزدیک میدان ولیعصر در خیابان ولیعصری که چراغ‌هایش خاموش بود و ویترین تمامی مغازه‌هایش کف پیاده‌رو پاشیده استخوان‌های باریک‌اش را به دست گرفته بود تا شادمانه به کام مرگ بریزد. نسلی که در زیر آب ترکیده، که بی‌صدا منهدم شده، که ترکش‌هایش در هنر نشسته، که به جای «خاطرات‌ انهدام»‌ای که نسل آغداشلو و نصرت رحمانی تصویر می‌کنند ثبتِ خودِ لحظه‌ی انفجار در لحظه‌ی انفجار است. نسلی که هر کولاژی را خجل می‌کند. نسلی که کارد معروفِ آنتونن آرتوست که تا نیمه درذهن فرورفته. نسلی که مرگ برایش آشناست، با آن قوم و خویش است، نسلی که بیشتر از نسل خودم دوستش دارم، و هر کار که می‌کند یک تم مشترک دارد: مرگ. از بیرون که نگاهش کنی عشقِ زندگی است، از درون، شصت و هشت فرانسه که فرانسه‌اش را کسر کرده باشند.

امیرحسین بیانی می‌تواند این نسل را بفهمد. این نمایشگاه را او باید جمع می‌کرد. کسی که دنیای شصت و هشتی این کارها را می‌شناسد توضیح نمی‌خواهد و کسی هم که نمی‌شناسد توضیح نمی‌خواهد.

می‌گوید روزی دو ساعت ساسی‌مانکن گوش می‌کند اما در ابتدای یادداشت‌اش جمله‌ای از الن بدیو می‌گذارد. من در حرکتی مشابه، در جهت عکس، از ترجمه‌ی بدیو شروع کردم تا به نوشتن درباره‌ی ساسی‌مانکن برسم. برای حفظ تقارن هم که شده، بد نیست این یادداشت به صورت دایره‌ای ختم شود. ختم به خیر.

آخه دختر خانوم شصت و هشتی!

تو که رفتی چرا دوباره برگشتی؟

اینقدر راه نرو و تو همه چی دخالت کن!

خانم بدو برو حجاب‌ات رو رعایت کن!

نوشته‌ها, یادداشت نمایشگاه