باوند بهپور

بازگشت به صفحه‌ی اصلی

نوشته‌ها

معاصریت و وضعیت ایرانی

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

موضوع این سخنرانی، آشنایی با هنر معاصر در معنی خاص کلمه و تناسب آن با وضعیت ایرانی است.

با تعریف هنر معاصر شروع می‌کنیم و سعی می‌کنیم در تبیین آن باریک‌بینی به خرج دهیم تا ببینیم با سایر اصطلاح‌‌های نزدیک به آن چه تفاوتی دارد و‌ سپس، در ادامه و به ناگزیر، به تبیین معنای معاصر بودن می‌پردازیم تا به این‌جا برسیم که آیا در وضعیت ایرانی الزامی به معاصر بودن و به تبع آن معاصر بودن در هنر هست یا نه.

ادامه‌ی مطلب ›


هرم‌های توجیه‌نشده

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

موضوع ما این است: ماندن یا رفتن

این سؤال خیلی جذاب است؛ عالی است به عنوان موضوع. برای من بیشتر از این جهت جالب است که فقط یک سؤال پراگماتیک نیست که مثلاً کجا بیشتر به تو خوش می‌گذرد و بعد هم تصمیم‌‌ات را بگیری، آستین‌هایت را بالا بزنی و درگیر پروسه‌ی رفتن بشوی. خودِ همین حالت بینابینی میانِ ماندن و رفتن، بدل به یک شیوه‌ی زندگی شده، یا حتا می‌شود گفت جنبه‌ی آنتالوژیک پیدا کرده. متعلق است به یک گروهی که دیگر هیچ‌جا نمی‌توانند زندگی کنند. مرا همیشه یاد این تلخ‌ترین جمله‌ی آدورنو درباره‌ی خودش می‌اندازد: «زندگی اشتباه را نمی‌شود درست زندگی کرد.» ما نسلی داریم که زندگی‌اش خراب شده و می‌خواهد تعمیرش کند، می‌خواهد رستگارش کند و جای مناسب این کار را هم پیدا نمی‌کند. چنین جایی اصلاً وجود ندارد.

ادامه‌ی مطلب ›


قدرت فارغ از مسئولیت مطبوعات

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

 

 

 

تونی بلر در یکی از آخرین سخنرانی‌های دوران نخست‌وزیری‌اش در روز سه‌شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶ (۱۲ ژوئن ۲۰۰۷)، مطبوعات انگلستان را به باد انتقاد گرفت و آنها را «وحشی» نامید.

بسیاری از بخش‌های این سخنرانی با توجه به موقعیت و زمانی که ایراد شده، حاوی نکاتی قابل توجه و تامل بود. بلر سخنان‌اش را در جمع روزنامه‌نگارانی که در خبرگزاری رویترز گرد ‌آمده بودند این‌طور آغاز می‌کند که: «مطبوعات آزاد، بخش لاینفک جامعه آزاد است و این را می‌توانید با نگاهی به جوامعی که مطبوعات آزاد ندارند به خوبی دریابید». اما به سرعت و رنجیده‌خاطر می‌افزاید که: «مطبوعات آزادند هرچه دلشان می‌خواهد بگویند اما آزادی بیان، شامل آزادی عقیده درباره مطبوعات نیز هست. من هم مثل هر کس دیگر حق دارم حرفم را بزنم.» (۱)

ادامه‌ی مطلب ›


تقلب دانشگاهی در ایران

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

۱.
انگشت‌ اتهام همه‌کس به سمت دانشجوست. صدها هزار دانشجو. دانشجو بودن در ایران یک وضعیت نیست، یک طبقه است، فرهنگ است، نوعی زندگی است. برحسب این‌که چه کسی در مورد دانشجو سخن می‌گوید تلقی‌های بسیار متفاوتی از او هست: دانشجو برای موجر یک معنی دارد، برای پدر معنایی دیگر، برای دادستان یک معنی دارد، برای استاد معنایی دیگر، برای رئیس دانشگاه یک معنی دارد، برای حراست خوابگاه معنایی دیگر. نزد بسیاری محترمانه است و در نظر دیگران ننگی مدت‌دار. با این حال، تلقی مشترکی نسبت به دانشجو هست: دانشجو کسی است که مسئولیت‌اش با سازمانی است به نام دانشگاه، مظلومی که دانشگاه رام‌اش می‌کند، هرچند بالقوه شرور است و اسباب دردسر اما درهرحال بسیار رام‌تر از آن که به حال خود رها شود. سربه‌راه است سر به «راه» دانشگاه دارد.

ادامه‌ی مطلب ›


مردودین نمایشگاه «منتخب نسل نو»

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

یک. از شما می‌خواهند که آثار مردودین نمایشگاه «منتخب نسل نو» را ببینید و چیزی بنویسید. چشمی باشید به نمایندگی از تمامی کسانی که این امکان را نمی‌یابند که جمع شدن چندین هزار اثر را در کنار یکدیگر ببینند. ولو گیرم پرینت نقاشی‌ها را.

(دو. یادتان می‌آید که دفعه‌ی پیش که در این صفحات نوشتید یادی کرده بودید از دوستی که همیشه از مادر هنرمندان یاد می‌کرد. «مادر هنرمندان» از نوشته‌تان غربال شد اما دوست‌تان سرجایش ماند. لحظه‌ای نگران می‌شوید این بار چه می‌شود؟)

ادامه‌ی مطلب ›


۲۶ بهمن ۱۳۸۹

«تودورف در تهران»، تریستان تودورف، ترجمه‌ی آزیتا همپارتیان، نشر چشمه، تهران، بهار ۱۳۸۸ (ویرایش و مقابله با متن فرانسه)


دموکراسی در مقام با‌هم‌بودن یا صرف وجدان معذب

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

خانم شکوه میرزادگی در نوشته‌ای به نام «ائتلاف جدید زنان و خواستاری یک محال» در سایت گویانیوز به تاریخ ۱۵ اردیبهشت ایده‌ی شکل‌گیری جنبش همگرایی زنان را اساساً زیر سؤال برده‌اند.  استدلال ایشان چنین است: «طرح مطالبه زمانی معنا دارد که راه‌های عملی قانونی تحقق مطالبات در قوانین اساسی و ساختار عقیدتی یک حکومت وجود داشته، اما راه‌های عملی شدن آن به دلایلی چند مسدود شده باشند. ولی وقتی که تک‌تک بندهای کنوانسیون رفع تبعیض از زنان مغایر قانون اساسی حکومت اسلامی، اصل ارجحیت شرع بر قانون، و سلطه‌ی ولایت مطلقه‌ی فقیه است، طرح آن به عنوان مطالبات مشروط‌کننده‌ی شرکت در انتخابات بیشتر به زیان زن‌ها تمام خواهد شد تا به سود آن‌ها.» ایشان به گفته‌ی خودشان مخالفت‌شان را با طرح مطالبات «با قاطعیت و روشنی» بیان کرده‌اند. دقیقاً به واسطه‌ی همین «قاطعیت و روشنی» فرض‌هایی هم که استدلال ایشان بر آن متکی است در نوشته‌شان منعکس شده که این را باید به فال نیک گرفت. همچنان که غالباً پیش می‌آید، باید از قاطعیت و روشنی سپاسگزار بود؛ هرچند که قاطعیت به خرج دادن از موضع امنیت، نیاز چندان به جسارت ندارد و باید آن را صراحت نامید نه قاطعیت.


نوشتار و فضای بسته

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

درباره مقاله «مکان‌های عمومی نوشتار»
امیر احمدی آریان
باوند بهپور در مقاله‌ی «مکان‌های عمومی نوشتار» بر این داده‌ی اولیه تمرکز می‌کند که حجم انتشار کتاب در ایران به طرز سرسام‌آوری افزایش یافته، و با این حال تأثیر کتاب، یا به طور کلی نوشتار، در عرصه‌ی عمومی کم‌رنگ شده است. بنابراین باید بلایی سر کتاب آمده باشد. حرف درستی است. چیز جدیدی هم نیست، ما ایرانیان تاریخاً متون مکتوب را چندان خوش نداشته‌ایم. حمید دباشی به خوبی نشان داده است  که به لحاظ تاریخی، ما درست نقطه‌ی مقابل یهودی‌ها هستیم: آنان سرزمین نداشته‌اند، اما کتابی داشته‌اند که هیچ گاه تغییرش نداده‌اند، و هر نقطه‌ای از جهان که بوده‌اند، به واسطه‌ی کتاب یهودی باقی مانده‌اند. ما زمین‌مان را دودستی چسبیدیم، و کتابمان را پیاپی تغییر دادیم: زرتشت، میترا، مانویت، اسلام. همین است که ما ایرانیان علاقه‌ای بیمارگونه به «خاک وطن» داریم و یهودیان علاقه‌ای بیمارگونه به تورات.
ادامه‌ی مطلب ›


مکان‌های عمومی نوشتار

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

در سی سال گذشته با رشد تصاعدی نوشتار روبرو بوده‌ایم. کتاب‌های فارسی شکل و شمایل آراسته‌ای به خود گرفته‌اند، خیل عظیمی از مترجمان پا به عرصه نهاده‌اند. پنج‌هزار ناشر داریم، روزنامه‌هایمان به تیراژهای بی‌سابقه‌ای رسیدند. تعداد کتاب‌های تازه‌ای که در سال چاپ کرده‌ایم به کشورهایی همچون فرانسه پهلو زده‌ است. اگر آمار خانه‌ی کتاب را در نظر بگیریم ، از نظر تعداد عناوین تازه‌ی کتاب از غالب کشورهای اروپایی و آسیایی جلوتریم، بیشتر از سوئد، اتریش، بلژیک یا هند. و در این میان، شمار کتاب‌های فلسفی به‌ویژه چشم‌گیر است که مهد فلسفه‌ی جهان یعنی یونان را با فاصله پشت سرگذاشته است! در سال گذشته بیش از یک میلیارد و دویست میلیون صفحه کتاب فلسفی در ایران به چاپ رسیده است. این تعداد صفحه و کلمه که عمر هیچ‌کدام از ما برای شمردن‌اش کفایت نمی‌کند باید برای حل مشکلات فلسفی بشریت کافی می‌بود.

ادامه‌ی مطلب ›


خاتمی مرد خوبی بود!

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

چندی پیش از صالح نجفی شنیدم که: «شاید دوم خرداد، رخداد نبوده باشد.» از شنیدن‌اش تعجب کردم و شاد شدم. در ساختار منظم بدیویی اندیشه‌اش، این حرفی کاملاً تازه و بسیار معنادار است. شاید درست‌ترین تکانه همین باشد که در وضعیت تاریخی فعلی‌مان، به جای شک کردن در هر چیز دیگر در همین شک کنیم. اما فایده‌ی تئوریکش چیست؟ نشان دادن ارزش تئوریک یا سیاسی حرف او، که من خبرچینانه‌ نقل می‌کنم، پروژه‌ی خود اوست اما درباره‌ی فایده‌ی روانی بزرگش می‌نویسم.

ادامه‌ی مطلب ›


شاد باد آن‌که در نور روشن نفس می‌کشد

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

«دلم می‌خواهد به بیان غواص شیلر به آوای بلند بگویم:

… Es freue sich,

wer da atmet im rosigten Licht

(شاد باد آن‌که این‌جا در نور روشن نفس می‌کشد.)

— فروید، ناخرسندی‌های فرهنگ

۱.

«فتح‌نامه‌ی مغان» هوشنگ گلشیری بد تمام می‌شود. از توصیف رئالیستی روز روشن، به فضای شامگاه رمانتیک و خیالی غروب می‌کند. «و منتظر ماندیم،» منتظر شلاقی که فرود آید. با جملاتی رمانتیک تمام می‌شود. «آخرین قطره‌های آن تلخ‌وش ام‌الخبائثی را به لب مکیدیم و بعد مست سرو صورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم‌نشسته‌ی اجدادی.» توصیف‌های قرن نوزدهمی در آن هست. باقیمانده‌‌ای از بالزاک و ویکتور هوگو و گورکی و پوشکین. «ستاره‌های قدیمی، انگار که از رصد‌خانه‌ی مراغه رصد کنی (؟). عقرب و سنبله و میزان. بنات‌النعش آنجا بود، به چه درشتی. بعد دیگر بوی درخت آمد، بوی خاک نم‌زده.»  دیالوگ‌های کتابی و تفسیری در آن هست. «ما خیال می‌کردیم که راه رسیدن به آن ناکجاآبادمان از هرکوچه‌ای باشد، باشد، قصد فقط رسیدن است، به دست گرفتن قدرت است، حاکمیت سیاسی است. فکر هم می‌کردیم این چیزها، این دورویی‌ها، پشت و واروهای هرروزه‌مان  را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه‌ی قرضی در می‌آوریم و می‌اندازیم توی زباله‌دانی تاریخ. اما حالا می‌فهمم که تاریخ اصلاً زباله‌دانی ندارد. هیچ چیز را نمی‌شود دور ریخت.»

ادامه‌ی مطلب ›


تکثر خجسته‌ی جنبش‌های زنان

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

خانم زهره‌ی اسدپور در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۸۸ نقدی بر اولین بیانیه‌ی همگرایی جنبش زنان نوشته‌اند به نام «فضای باز انتخاباتی: واقعیت یا توهم» که در سایت کمپین برای برابری منتشر شده است. بسیار خوشحالم که می‌توانم در پاسخ به کسانی نظیر ایشان بنویسم، که روزی را می‌بینیم که در ایران «اسلامی» تعداد فعالان زن و فعالیت‌شان دیگر در حدی فراوان و متکثر هست که بتوان در مورد روش‌ها تبادل نظر کرد و در پاسخ به افرادی منطقی چیزی نوشت؛ که دیگر فقط مسئله یافتن روزنه‌ای برای کشیدن فریادی از سر اضطرار (هرچند که محاق پابرجاست) نباشد، بلکه به خود حرف بتوان اندیشید. نفس وجودِ این امکان مرهون تلاش‌های تمامی فعالان زن از ابتدا تا کنون است: چه آن‌ها که ذره‌ای از آرمان‌‌های مفروض‌شان کوتاه نمی‌آیند و طرفدار تحریم‌اند و حساس به کوچکترین مماشات، چه آنان که به راه‌های عملی می‌اندیشند و به گرفتن نتیجه‌ای در همین‌جا و اکنون، چه آنان که به زنان شهر و کشور خود فکر می‌کنند و چه آنانی که بر عزت‌نفس خود پا می‌فشارند و … .

ادامه‌ی مطلب ›


قبض فضای نامحدود نگارش

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

خبر این است که مجلس تصویب کرده از این پس قانون مطبوعات شامل خبرگزاری و نشریات الکترونیکی نیز می‌شود. در این لایحه تعریف «خبرگزاری» و «نشریه‌ی الکترونیک» به وزارت ارشاد محول شده و در نتیجه در اختیار وزارت محترم ارشاد است که وبلاگ‌نویسان، صاحبان و نویسندگان ایرانی وب‌سایت‌ها و اساساً هر نویسنده‌ی ایرانی فضای مجازی را نیز مشمول مجازات‌های قانون مطبوعات نماید. و این همه‌را دولت می‌تواند بسته به این‌که چه تعریفی را در پیش بگیرد از کلمه‌ی «نشریه» استخراج کند.

گذشته از ابهام‌های قانونی این خبر، بی‌منطقی غریب نهفته در آن متکی بر نوعی سؤتعبیر از مفهوم نشر در فضای مجازی و حیطه‌ی اختیارات دولت نسبت به شهروندان است.

ادامه‌ی مطلب ›


حیوان‌سالاری و حیثیت‌ِ تن

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

۱.

صحبت از زنان که به میان می‌آید هربار به این نتیجه می‌رسم که نیچه در رابطه با بدن حق داشت. هرچند در مورد تازیانه اشتباه می‌کرد.

۲.

اتفاقاً مسئله‌ی ذهن نیست. تمدن نیست. مسئله‌ی بدن است. گوشت و پوست و استخوان و مو. مسئله‌ی ما مسئله‌ی بدن است. بی‌حرمتی به بدن‌ها. پایین‌تر رفتن از حیوان؟ پایین کدام است و بالا کدام؟ یا شاید مسئله‌‌ی اشتباه زیستن است. انسان، تنها موجودی است که می‌تواند اشتباه زندگی کند. حیوان چیزی را می‌خواهد. یا به دست می‌آورد یا به دست نمی‌آورد. انسان می‌تواند اشتباه بخواهد. تنها انسان می‌تواند اشتباه بخواهد. چون خواستن‌اش چیزی بیش از میل است. اگر مردان و زنان صرفاً به یکدیگر میل داشتند خشونت معنایی نداشت. آن‌چه را می‌خواستند به دست می‌آوردند. صحبت از میل نیست که بی‌گناه است. صحبت از زیستن به شیوه‌ای پست‌تر از حیوان است. تنها اشتباه را می‌توان تصحیح کرد، خشونت را نباید به گفتگو نهاد. نمی‌توان به گفتگو گذاشت. باید در برابر آن ایستاد. صحبت از اراده‌ای بزدلانه است که از فرط نافهمیدن، تنها خشونت را می‌فهمد. از فرط عجز. خشونت به بدن، برای آن که به بدن میل دارد امکان ندارد. خشونت از آنِ کسی است که از خط قرمز می‌گذرد. خط قرمزی که میان انسان و حیوان حائل می‌شود. و انسان مادون این خط است، نه مافوق آن. انسان تنها پستاندار خشن است. تنها موجودی که اشتباه می‌کند.

ادامه‌ی مطلب ›


بیایید به احترام امر ممکن کلاه از سر برداریم

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

در جواب متنی که از سر خشم و برخلاف عقاید شما نوشته شده باشد باید به قول بدیو «غیظ تئوریک خود را رقیق کرد» حتا اگر در آن متن، غلیظ‌ترین تعبیرات بی‌هیچ‌ ملاحظه‌ای جهت تحلیل مفتضح‌ترین وضعیت سیاسی زنان جهان به کار رفته باشد. اگر شاخ و برگ‌های تئوریک‌ مقاله‌ی «آیا جنبش زنان ممکن است؟» (شماره‌ی سوم مجله‌ی اینترنتی رخداد) را بچینید سؤال محوری‌اش این طور خوانده می‌شود: «آیا مضحک نیست که گروهی به دنبال چیز بی‌مزه و خنک و مهملی به نام فمینیسم‌اند؟» خویشتندارانه‌ترین پاسخ، شاید این باشد که مقاله را فشار دهیم، از نو جمله‌بندی کنیم و موضع غلیظ رادیکال آن را به سطح بیاوریم و عریان‌اش کنیم.

متن با این نکته‌سنجی آغاز می‌شود که زنان در اقلیت نیستند. در نتیجه آن‌ها را کنار دیگر اقلیت‌ها نگذارید. سپس این نکته مطرح می‌شود که این مدرنیته است که تفاوت میان زن و مرد را پررنگ کرده است.[۱] آنگاه به آفرینش زن از دنده‌ی راست مرد اشاره می‌شود.

ادامه‌ی مطلب ›


در این نوشته صحبتی از زن نیست

۲۶ بهمن ۱۳۸۹

۱. فمینیسم

زنان بسیاری را می‌شناسم که از فمینیسم متنفرند. در واقع، غالب زنانی که می‌شناسم. به‌خصوص از فمینیست‌ها متنفرند. از اداهای فمینیست‌ها. و البته خودشان فاقد ادا هستند. معقول‌اند.

مردانی که می‌شناسم کلمه‌ی فمینیسم را با پوزخند ادا می‌کنند. و اکثراً اعتقاد دارند با شستن ظرف‌ها حق‌شان را ادا کرده‌اند. مردان زیادی را می‌شناسم که یاد گرفته‌اند باید از مرد بودن خود شرمنده باشند، اما این شرمندگی را تا گور با خود حمل می‌کنند. مرد شرمنده، تصویر مرد فمینیست‌‌ است.

ادامه‌ی مطلب ›


اخلاق بدیویی و اخلاق‌گرایی ایرانی

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

ارائه شده در سمینار گفتارهای چپ معاصر در مؤسسه اندیشه سیاسی-اقتصادی، پنج‌شنبه ۳ بهمن ۸۷

چند هزار سال است که دولت‌ها وملت‌های ایرانی، مشکلات اجتماعی ایران را اخلاقی دانسته‌اند. نیچه هنگامی که می‌خواست پیامبری را برگزیند تا نقیض ایده آن پیامبر را از زبان او بیان کند، پیامبری ایرانی را برگزیدکه نمونه بارز پیامبری اخلاقی بود. برای زرتشت مسئله این نبود که پندار و گفتار و کردار باید درست باشد، مسئله اساسی این بود که این سه نیک باشند. و هنوز هم برای کسانی که با ایرانیان آشنا می‌شوند، نخستین امر تکان‌دهنده‌ آن است که اینان چه مردمان نیکی هستند بی‌آنکه کارهایشان درست باشد. همین رابطه میان حقیقت و اخلاق است که بدیو در کتاب «اخلاق» محور بحث قرار می‌دهد. زمانی که ترجمه این کتاب را به دست گرفتم همین اخلاق‌گرایی ایرانی برایم بیش از هرچیز اهمیت داشت.

لویناس در صورت‌بندی فلسفه اخلاق خویش از سنت‌های یهود الهام می‌گیرد. بدیو آشوویتس و بوسنی و عراق را مثال می‌زند. گمان می‌کنم اشکالی نداشته باشد که ما هم از مثالی ایرانی شروع کنیم و برای باز کردن چند مفهوم بدیویی، نخست آن‌ها را به درون تاریخ خود ببریم، با پیش‌فرض‌های جمعی آغشته کنیم و سپس به صورتی جهانی بسط دهیم. برای این ‌منظور، در اینجا مفاهیم «اخلاق» بدیو را از طریق دو متن تاریخی می‌خوانم. متن اول کتیبه بیستون است.

ادامه‌ی مطلب ›


الهیاتِ ترجمه‌ی بنیامینی

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

۱.

کتابِ کوچکی به فارسی نوشته شده است که خوانندگان محدودی دارد . کتابی نامنسجم و پراکنده و سرکش که ادعایش «شکافتن و به‌پیش‌رفتن با تبرِ تیزشده‌ی عقل» است اما خوانندگان‌اش را وامی‌دارد نه مسیری را که پیموده، که زیبایی و قدرت ذهنی را تصدیق کنند که این ضربات را فرود می‌آورد. نقد چنین کتابی چگونه باید باشد؟ کتاب، از قول دیگران درباره‌ی نقد، نظری دارد: نقد مانند ترجمه اثر را می‌کُشد، مانند ترجمه، عبارت است از بازنمایی هسته‌ی منثور اثر. نقد با برملا کردن ایده در اثر، اثر را به یک ستون فقرات فرومی‌کاهد؛ نقد،‌ اثر را بهت‌زده می‌کند؛‌ نقد، اثر را می‌گوید.

ادامه‌ی مطلب ›


«شنل پاره‌»ی نینا بربروا

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

کتاب‌های خوب هست و کتاب‌های فوق‌العاده. کتاب‌های بد را نمی‌توان کتاب دانست. چیزهای بسیار ناراحت‌کننده‌ای هستند. صرفاً یکی از آن عقایدی که آدم از روی آبروداری با خودش این طرف و آن طرف حمل می‌کند باعث می‌شود از آن‌ها انتقام نگیریم. یا فراموش می‌شوند یا مانند زخم در یاد می‌مانند، نظیر خاطره‌ی آن ساعت‌هایی که آن‌قدر از فرط ملال به ملال می‌اندیشی که خاطره‌ی سیمان‌شسته‌ی کف ایستگاه قطار یا موزائیک‌های بزرگ فرودگاه دیگر از یادت نمی‌رود.

«شنل پاره‌»ی نینا بربروا که فاطمه‌ی ولیانی به فارسی برگردانده برای من بی‌برو برگرد از دسته‌ی کتاب‌های خوب و محکم بود. زندگی‌ام را تغییر نداد. از آن کتاب‌‌های فوق‌العاده‌ای نیست که ادبیات را از هم می‌پاشد. از کتاب‌هایی است که ادبیات از آن‌ها درست شده. از آن کتاب‌هایی نیست که در غالب نوشته‌هایت به آن فکر می‌کنی بی‌آن‌که به آن‌ها ارجاع بدهی یا به سمت کسی درازش می‌کنی تا با کمی غرور بگویی: «برو بخوان تا بفهمی داستان یعنی چه.» مثل «تاریخ جنون» ترجمه‌ی ولیانی نیست که خوانندگان‌اش را مجبور کرد به احترام نویسنده و مترجم کلاه از سر بردارند. مجبورت نمی‌کند، خیلی خوب متقاعدت می‌کند. کارکردش چیز دیگری است و کتاب و ترجمه‌اش هم از عهده‌‌‌ی این کارکرد به کمال برمی‌آیند.

ادامه‌ی مطلب ›


اندیشه‌هایی برای وضعیت ویرانه‌ی ما

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

«تفکر اضطراری» نام گزیده‌ی یادداشت‌ها و مقالات امید مهرگان است که پیشتر در صفحات اندیشه‌ی روزنامه‌ی شرق منتشر شده بود. نخستین سؤالی که به نظر می‌رسد این است که چرا باید چنین کتابی را خواند؟ نویسنده در مقدمه‌ی کتاب از کوچکترین تلاش برای متقاعد کردن خواننده در این مورد می‌پرهیزد و در مقابل خودِ ایده‌ی نگارش مقدمه را تخریب می‌کند: «مقدمه را نباید زیاد جدی گرفت، هیچ مقدمه‌ای را. کاری از دست مقدمه‌نویسی برنمی‌آید، زیرا مقدمه نمی‌تواند آنچه را از دست رفته است نجات دهد؛ نمی‌تواند درزها و شکاف‌ها را به هم آورد، یا نقاط مبهم و بی‌معنا را روشن سازد. آن چند صفحة آغازینِ یک کتاب، که مقدمه یا درآمد نام دارد، حتی قادر نیست به‌شیوه‌ای منسجم و باربط هدفِ کتاب را توضیح دهد. تمام این خیالات و وسوسه‌های مقدمه‌نویسی را باید کنار گذاشت … مقدمه بنا نیست کل را به‌تمامی بازنمایی کند، بلکه خود یکی از همان اجزائی است که درست همپای دیگر اجزا دارد می‌کوشد تا کلیتی را نمایندگی کند. احتمالاً با حذف مقدمه و تخریبِ آن، حال در هر شکلی و به‌ هر شیوه‌ای، است که می‌توان کتاب را از بند رها کرد.»

ادامه‌ی مطلب ›


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

نیشخندی

گوشه‌ی لبان‌اش را می‌گشاید

زن‌ عریانی که در دهان‌اش لیف می‌کشد

خود را کاهلانه پنهان می‌کند.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

در را به روی مشتری می‌گشاید اما نور به درون می‌آید

در را که می‌بندد اتاق در قهوه‌ای چوب فرومی‌رود

مرد را با یقه‌ی طلایی‌اش در نور شیری‌رنگ می‌نشاند

سربرمی‌گرداند

نور رفته است و وحشت‌زده لحظه‌ای می‌پندارد

که مرد هم.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

بند کفش زن را سفت می‌کند

به بالا می‌نگرد و لبخند می‌زند

زن خم شده

دستان او را نگاه می‌کند

لحظه‌ای بعد هر دو برمی‌خیزند

بار دیگر کفشِ زن کفش می‌شود

و دستان مرد دست.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

سه مرد و مردی دیگر پیش می‌آیند. هر یک سه کلام می‌گویند و دیگری کلامی افزون‌تر می‌گوید.

گام برمی‌دارم. چهارگام با هر گام من. چاله‌های آب شبانه. سرما میان یقه‌ی پیراهن تاب می‌خورد.

گامی ناموزون شتاب می‌کند تا شانه‌ام را به جلو هل ‌دهد. چهارگام با هرگام. سرما در گردی آستین چرخ می‌خورد.

می‌گویم: « هرچه باشد.

قدری پیشتر … با شانه‌ی سپید از میان پرده‌های بلند مرا نگریست، و من میان چاله‌های آب شبانه… چهارگام با هر گام… .»

گلوله‌ای از دهان‌ام می‌‌گذرد. تیرباران‌ام می‌کنند.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

می‌لغزد

در نرمی نقره‌ای‌رنگِ مداد فرومی‌رود

لحظه‌ای به سفیدی کاغذ می‌آویزد

سپس در جهانِ سیاهِ پشتِ آن

ناپدید می‌شود.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

روی‌اش را به دیوار می‌کند

دیگر هرگز نگاهم را بر او نمی‌افکنم

تاب دیوار را هم ندارد.


شب با پر

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

مرد. شب. بی‌خوابی. آبی. انعکاس. حمام. فراموشی. گربه. خواب. مرد. بی‌خوابی. پله. آشپزخانه. صندلی. لیوان. شیر. نشستن. سکوت. پنجره. روشنایی. فکر. دیروز. خنده. فکر. زن. فردا. مرد. بی‌خوابی. گربه. بی‌خوابی. ظرف. شیر. زانو. پله. صدا. پنجره. مرد. همسایه. زن. همسایه. آغوش. پنجره. بنفش. میز. کتاب. نیمه‌‌باز. سیگار. خاکستر. دیروز. فکر. فراموشی. تخت. نشستن. فراموشی. مهتاب. فراموشی. پنجره. فراموشی. فراموشی. فراموشی. پرهای بنفش.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

زن سر برمی‌گرداند و از پنجره به بیرون می‌نگرد

گوشواره‌اش به پایین می‌آویزد

خنک شدن لیوان را انتظار می‌کشد

برگ‌های نعناع در آبِ جوشیده به خود می‌پیچند

نور فیروزه‌ای بناگوشِ زن به درون لیوان می‌افتد

تسکین‌دهنده‌ی برگ‌ها.

در سوی دیگر خیابان مردی با یقه‌های ضخیم

در آسمان،

ماهِ منجمد.


۲۱ بهمن ۱۳۸۹

ضعیفی و بی‌نیرویی و بی‌توشی

بر من چیره شد

منشور عزل زندگانی را

از موی خویش

کتابتی می‌بینم

بر روی خویش.

پس نام خویش را

در دایره‌ی گذشتگان یافتم

و تو را از آن بهر کنم

بر موجبِ مهرِ خویش … .

[مهر پدری و دل‌سوزگی پدران.]

آمدن تو بر اثر من زود باشد:

گرامی‌تر کس

برِ من

تویی.

کیکاووس اسکندر قابوس وشمگیر زیار / ۴۳۲ هـ.ق.


← Older posts

Newer posts →